X
تبلیغات
چتری برای باران - داستان کوتاه

چتری برای باران

من عاشق باران هستم.برهنه زیر باران قدم می زنم.چتر را برای تو به همراه می آورم.

الی وبازی تقدیر واژه ها


الهه تقدیر که الی نام داشت روی تخت عریض و طویلی نشسته بود.تختی از جنس عاج که توی مایه های تخت خدایی بود.زنی بود زیبا و افسونگر. با اینکه سالها و قرنها از وجودش می گذشت نمی توانستی برایش سنی مشخص کنی. هر چه بود زیبا و افسونگر بود.اگر چه از بدو پیدایش انسان او هم  بوجود آمده بود اما سنش نامشخص می نمود.چهره اش یکسان بود اما با هر حرکتی که به بدن خوش فرمش میداد سایه ای خاص بر روی اندام و صورتش می افتاد. لحظه ای رنگ معصومیت می گرفت به گونه ای که می اندیشیدی دختر باکره و نو خواسته ایست و از حضور در جمع شرم دارد ولی از سمت دیگر که به او نگاه می کردی در چهره اش مکر زنانه و هزاران ترفند موج میزد.به پهلو که می خوابید صد ها هوس در پیر و جوان بر می انگیخت و آن دمی که راست می ایستاد پلنگ ماده در برابرش همچون بچه گربه بود. در تدبیر ملکه زنبور عسل را می مانست و در قساوت عنکبوت بیوه سیاه را به یاد انسان می انداخت. در زیبایی یگانه بود و در انتخاب بی مانند.. جلوی او روی میز یک سبد  پر از میوه بهشتی بود و قلیانی نقره ای نیزقرار داشت. با لباسهای زرین و  کفش چرمی یک  وری لم داده بود روی تخت و  جلوی او  کف اطاقش گوی آبی درخشانی قرار داشت. شبیه زمین.

گاهی از روی تنوع یک دانه انگور بر میداشت و توی دهانش می انداخت. با لذت ولی از روی بی میلی می خورد.بیشتر اوقات نگاهش به گوی آبی رنگ بود. منتظر بود تا جمع دوستانش بیایندو بازی را شروع کنند. یکی از دوستانش پیر مردی کهنسال با ریشی بلند بود که سنی به قدمت تاریخ داشت . او هم  در بازی استاد بود و با انها به  کار هر روز می پرداخت.کاری که برایشان تفریح بود .لذت بخش ترین عمل و ان تعیین سرنوشت انسانها بود .با پرتاب جواهرات ریز و زیبایی که روی هر کدامشان واژه ای به ظرافت حک شده بود.

بیشتر به زندگی انسانها روی زمین دقت می کرد.و برای انها تصمیم می گرفت. یک کاسه طلایی زیر دستش بود که پر بود از انواع گوهر ها . دانه های ریز و منجوق گونه ای که هر کدام بار خاصی داشتند و به سمت زمین پرتاب می شدند.او بدون هدف واژه هایی مثل جنگ. مرگ.بیماری، و واژه های دیگری مثل ثروت. تولد.شوکت و حکومت رو از توی کاسه بر می داشت و به سمت گوی ابی پرتاب می نمود. با ورود این ریز مهره ها به دنیای انسانها  هر کدام  برای خودشان اثری  شگرف ایجاد می نمودند و تقدیر را رقم میزدند.او و دوستانش قبل از پرتاب  مهره سرنوشت  عکس العمل ادمیان را پیشگویی کرده از رفتارشان لذت می بردند. قرنهاست که سرنوشت انسانها و  کل بشریت توسط  بازی های  الی و دوستانش  رقم می خورد  و انسانها با انچه برایشان مقدر شده می جنگند و تلااش می کنند با نیروی اراده خود دست تقدیر را از زندگی هایشان کوتاه کنند که اکثر اوقات نیز موفق  نخواهند شد.قدرت تقدیر و اندیشه تاریخ بسیار قوی تر از اراده و شعور ادمیان بود.

برگرفته از وبلاگ  قبلی چتری برای بارون __ نوشته مازیار طهماسب نیا.



+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 12:32  توسط منزوی  | 

مرده شور

از جلویم که عبور کرد بوی کهنه سیگار که به لباسش بود تا چند متری اش

می امد. با ریش خارخاری و صورت در هم و چشمهای قی کرده و خمار .با ارامش خاصی که از مصرف کراک ناشی بود به سمت غسالخانه می رفت.فهمیدم باز جسد تصادفی یا معتادی باد کرده را اورده اند.

همه فکر می کردند امیر از زور ناچاری و برای تهیه پول کراک غسل دادن و کفن  کردن اجساد متلاشی و متعفن راپذیرفته. اما کسی نمی دانست او عاشق همخوابگی با اجساد  مردگان است و به خصوص از ازاله بکارت جسد دخترکان لذت وافری می برد.


-------------------------------------------------------------------------------------------

بر گرفته از وبلاگ قبلی  چتری برای باران.


+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 5:49  توسط منزوی  | 

کلاغ و فاخته

در  اعماق جنگل تیره، آن جایی که نیزه های  درخشان خورشید  سالهای  زیادی خاکش را  نیشتر  نزده بود و در میان شاخه های بلندی که هیچ کس بجز پرنده ها  لذت مصاحبتشان را درک نکرده بود  حکایت عجیبی  شکل گرفت...چجور بگم ! از اولش بگم: دوتا فاخته خوش آواز و خوش اندام  شیفته چهچه یکدیگر شدند.آبشار  زیبای  زندگی  را در جاری نغمه های سلطانیشان شنیدند و لذت نزدیکی پر حرارت را در  هم آغوشی  غریزی  در یافتند. پرنده نر  سرودی  می خواند که در  آن بانگ  عشق و  کام جویی  بسیار درخشش داشت و ماده از شنیدن آن  دچار  نوعی  مستی  گردید که  شرافت و بکارت و دختری اش را به قیمت  یک تماس تن باخت و وقتی  هر دو  به  خود آمدند برایشان یک تن خسته  مانده  بود و پر هایی که هر کدام بوی تن آن دیگری  را می داد و چشم هایی که  خمار از  نشئه آغوش بود و  اندامی که اکنون بار وجود جدیدی را یدک می کشید که از آن  آواز جاری  شده در منقار ها  بیدار  شده بود و با جریان شهوت انگبز عشق از  درون رگ های خسته  حرکت کرده بود  و به  قیمت  بکارت  از دست رفته یک دختر جوان در  بطن همان دختر  که دیگر  دختر نبود جای گرفته و اکنون  در پس تن های خسته  همان  فاخته ها  به  رشد  میرسید. رشدی  زیبا  و  پر  تنش که التهاب  وجودی اش  درون  پوسته گچی و  سفیدی  قالب  گیری  گردیده  بود و اکنون با فشار  راه  به  بیرون می جست و به بهای دریدن جوارح مرغکی  شرمگین و نحیف قصد داشت  تولد را  نشان دهد.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
کلاغ  نر و ماده  با هم  ازدواج  کرده بودند و  حاصل این ازدواج تخم های زیبایی  بود که  در آشیانی  محکم  بر  بلندای  رفیع ترین شاخسار درخت صنوبر در قلب همان جنگل تیره نهاده بودند و بی خبر از مهمانی ناخوانده و موزی بودند که مخفیانه  در میان آن تخم های آهکی جا خوش کرده بود و انتظار می کشید.یک شب  تاریک که سیاهی اش طعنه بر  پر های سیاه کلاغ می زد ،جنبش هایی در زیر بدن پر مهر و عاشق مادر ایجاد شد و نتیجه اش سر بر آوردن چندین جوجه از دل تخمها بود.جوجه هایی که یکیشان با باقی تفاوت داشت و ثمره همان نغمه های  زیبای عاشقانه ای بود که بر زبان فاخته های شیطون و عاشق پیشه جاری بود. اما حیف که کلاغ نر این را نمی دانست.او جوجه را دید و بررسی کرد. اخلاقش چرخید. پر گشود و بر  شاخ  خشکیده درختی نشست و قار قاری شوم سر داد. دیری نپایید که اسمان از سیاهی سهمگین پر  کلاغ ها تیره شد . همه آمدند و دور و بر لانه نشستند. شور کردند وبه حرف نره کلاغ پیر  گوش کردند. شنیدند و فکر کردند. خشمگین شدند و تصمیم گرفتند.به اشاره ای حمله کردند و کلاغک ماده را چنان دریدند که او حتی فرصت نیافت با جوجه هایش وداع کند.چند روز بعد دو فاخته همچنان نغمه عشق  می خواندند و نمی دانستند جسد ماده کلاغ کف جنگل پوسیده بود و جوجه های خشکیده و بی مادر درون آشیانه کلاغ هادر حسرت پرواز می سوختند.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 4:24  توسط منزوی  | 

ازت متنفرم.

پسرک لرزان بود.تمام بدنش رعشه داشت.اب دماغش سرازیر بود و توان جمع کردن  صورتش را نداشت.  دهانش از زور خماری  جمع نمی شد و تمام امیدش به ذره سفیدی بود که کف دستش بود و با عرق و خاک مخلوط شده بود.لرزان و عرق ریز به سمت خرابه رفت.سرنگ خونی را از جیب در اورد.مثل یک  صنعتگر ابزار کارش را جلویش چید. و شروع کرد.سرنگ-دستمال.کش سرم.اب مقطر .و... شروع کرد.پشت سرنگ را بیرون کشید و با دستمال خونهایش را تمیز کرد.ذره کراک را درون سرنگ انداخت و پشتش را بست.از راه سوزن اب مقطر را داخل کشید و تکان تکان داد.کراک در اب حل شد.به کمک دندان کش را به دور بازویش بست و رگ تکه پاره اش را پیدا کرد.از این مواد متنفرم اما خوب چاره چیست. مایع را وارد رگش کرد.اه ازت متنفرم مواد لعنتی.اما تزریق تمام شد و  گرما و رخوت در تنش پیچید.سیگاری اتش زد و افکار رنگارنگ در سرش چرخید.

***********************************************************************************

دخترک زیبا بود.شیرین بود .او هم جوان با شور و حرارتی بود .شاید اگر هر دختر دیگری بود از خدایش بود که او  مردش باشد.اما  مریم انگار از خمیره دیگری بود.اصلا از او متنفر بود.محلش نمی داد.از نگاه او گریزان بود.هر چقدر او با علاقه و محبت تلاش می کرد به دختر نزدیک شود .دختر مثل اهویی رمنده از  مسیرش می گریخت و می رمید. یکبار به دخترک اظهار محبت کرده بود اما دختر با نفرت به او نگاه کرد و گفت

ازت متنفرم.من نمی خواهم برای کسی وسیله باشم.وسیله خوشی و لذت تو باشم .تو را دوست ندارم.و دخترک از او متنفر بود.نفرتش را به هر طریق ممکن نشان می داد.با نگاهش.با نگاه نکردنش.با حرف زدنش.با حرف نزدنش.با  نخندیدنش.با پوزخند هایش   و چه می دانست در قلب پسرک چه می گذرد.دختر تصمیم داشت وسیله نباشد برای خوشی مرد جوان.

و قصد نداشت با لبخندش دل  اتش گرفته پسر را سرد کند.اما مرد ناچار بود و اسیر و دچار  بند اسارتی بود که با گیسوان دخترک بافته شده بود.اسیر چنگالی بود که در مشت های ظریف دختر شکل گرفته بود و هرچه ظرافت و زیبایی و دلربایی در وجود دختر بود .همه و همه پتک هایی بود که بر اندام مرد جوان می کوبیدند و مرد خرد می شد و دم بر نمی اورد.تا اینکه  یک همدم غریب برای پسرک پیدا شد.موادی که ارامش به او داد و او را سرد کرد.لبی که به جای لب دخترک بر لبانش نشست.و حرارتی که به جای انکه از  بدن دخترک برخیزد از نشئه مواد بر می خواست.اما هنوز یک جمله در گوشش بود...ازت متنفرم.مواد را زیاد کرد.از تریاک کشیدنی به خوراکی و کراک و ..........تا رسید به سرنگ.نشئه بالا بود اما صدا در گوشش بود.ازت متنفرم.

********************************************************************************

جسد مرد جوان .متعفن و باد کرده دو سه روز بعد در خرابه پیدا شد.سیاه شده بود و بوی بد می داد.باد کرده بود و مگسها به دورش  جشن گرفته بودند.دیگر قلبش سرد بود و لبهایش هیچ تمنایی نداشت .اما هنوز یک نجوا در گوشش زمزمه می کرد. بانگ ضعیفی با لحن دخترانه در گوش جسدزمزمه  می کرد..  ازت متنفرم. ازت متنفرم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 2:22  توسط منزوی  | 

رب-2

و رب برخواست. خشمگین شد. غضب کرد، خیر الماکرین شد. قدار شد ، دره ای حفر کرد.شیشه  آتش را درونش افکند و تنوره کشید. دوزخ سوزانی برای آدام ساخت. سیب را فرمان داد. فرمان داد تا  از بهترین شیره درونش میوه ای بزاید. آدام و اوا را ازسیب نهی کرد. مار را امر به وسوسه کرد.

هر شب اوا در حالی که سر بر سینه آدام داشت از زیبایی و تلالو میوه ای می گفت که چشمان او را خیره می کرد. آدام را جبر کرد که بچیند. اما مختارش گذاشت. سخت ترین حیله را به کار برد. تو مجبوری اما مختاری؟ این مکری بود که او برای اینکه جلوی  تمام ساکنان جنت کوچک نشود، برای آنکه به عشقش  برای اوا  اعتراف نکند ، برای آنکه  کسی  حسادتش به ادام را در نیابد .و به صد ها دلیل دیگر ، این مکر رابه کار برد.

حالی بود عجیب، مجبوری اما مختاری. به خواست و اراده من عمل می کنی اما خودت خواسته ای و باید تاوانش را بدهی. دلیل عرضی آورد. دلیل طولی آورد. اما بجز خودش  کسی قانع نشد.همه با شگفتی به رب نگاه  می کردند و از سر انجام آدام و اوا پنهانی می گریستند. هنوز هم اشک چشم  اهل جنت برای سرنوشت این دو موجود شور بخت در جریان است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 22:32  توسط منزوی  | 

رب-1

خودش هم پشیمان بود. همیشه پشت درخت ها می ایستاد و با حسرت و عشق به آن دو نگاه می کرد.

اما جرات نداشت به خاطر مقامش و به خاطر ارزش کلامش عملی  انجام دهد. دلش می تپید.اصلا تا همین چند وقت پیش متوجه نبود قلبی هم دارد .اما از روزی که به تنهایی آدام فکر کرد و برای آدام اوا را ساخت ، قلبش را حس می کرد.جرات نداشت اوا را برای خودش بر دارد.از حرف بنده هایش وحشت داشت. اصلا بهانه گیر و لج باز شده بود. اهریمنش را ، بهترین یارش را به بهانه ای واهی از بارگاهش رانده بود.  یعنی او عاشق بود؟ آری ...

او شیفته و فریفته  عروسکی  شده بود که خودش خلق کرده بود. و حال نه جرات تصاحبش را داشت و نه اراده نداشتنش. به خنده های شیرینش گوش می داد و درونش آتش می گرفت.آتش را در بطری شیشه ای حبس کرده بود که نامش دوزخ بود.و در فکر چاره بود.چاره ای برای سرد کردن آتش درونش....

اندیشید و چاره ای یافت.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 22:8  توسط منزوی  | 

منقار

متوجه نشدم چه جشنی بود. ختنه سوران بود؟ ولیمه حاجی بود؟ نامزدی و عقد بود؟ خلاصه هر چی که بود  مراسم خوشحالی بود. ادم ها زیاد جمع شده  بودند و  ماشین هاشون  رو  توی زمین خالی جلوی  خانه پارک کرده بودند.

همه خوشحال بودند.فقط گوسفند نر سیاه و سفیدی که جلوی در خانه  توی چمن ها بسته بود ،زیاد خوشحال به نظر نمی رسید.یه قوچ گردن کلفت با پشم بلند و قیچی نشده.با شاخ های قطور که از ته اره شده بودند. با دو تا خایه  خیلی بزرگ وسط پاهاش و چشم های شرور و نگاه  چپکی. انگار با نگاهش به انسانها خط و نشان می کشید.

آرزوداشت آزاد بود و با هر ضربه سر،شکم یک آدم را می ترکاند.اما اسیر طناب بود و با حرص  پس مانده علف های نیم جویده اش را نشخار می کرد.صدای خرت ،خرت  دندان هایش  که به بهانه نشخار به هم می سایید تا چند ده متر دور تر می رفت.

مرغ ها اطراف چمن زار می چرخیدند و دانه و سنگ ریزه بر می چیدند.یه خروس فزرتی که از  عشق  داشتن  ده ، دوازده تا مرغ چاق و سر حال داشت  ذوق مرگ می شد وسطشون می چرخید و هر  از چندی سوار یکی از مرغ ها میشد.بعدش هم  مثل خلفای تازی از ذوق شهوت رانی در حرم سرایش و تعدد همسران ،بال به هم می زد و با صدای بی محلش می خواند. اما کلاغ ها عقلشان بیشتر از  مرغ های کودن می رسید .آنها  دور گوسفند  می چرخیدند و بی صبرانه منتظر ضیافت خونین انسان ها بودند.

غلوم قصاب کارش را خوب بلد بود. به آنی قوچ جنگی ذبح شد. سلاخی شد و پوستش کنده شد.شکمش سفره شد و گوشت و جگرش تکه تکه داخل  سینی بزرگ جای گرفت. گوشت به داخل خانه برده شد.مرد قصاب مزدش را گرفت و رفت .عرصه خالی شد و ضیافت شروع شد.کلاغ ها با حرص و غوغا کنان دور محل چرخیدند. تکه روده ای  پیدا شد. دو کلاغ روده را گرفتند و کشیدند.اما هیچ کدام غالب نشد.روده را رها کردند و به جان هم افتادند.دعوا و هیاهو باقی کلاغها  را متوجه کرد.یکی از مرغ ها هم روده را دید و به سمتش  حرکت کرد .دوکلاغ که تا لحظه ای قبل خون یکدیگر را بر سر روده می ریختند با هم اعتلاف کردند و به مرغ حمله ور شدند.برای مرغ  کسر شان بود از کلاغ ها شکست بخورد اما  کلاغ ها حرومزاده و جلب بودند . تعدادشان زیاد شد. و مرغ بد بخت با صورت خونی جیغ  کشید و متواری شد به طرف گله مرغ ها.حالا کلاغ ها دور روده جمع شده بودند و هر کدام خود را مالک روده  می دانستند.اما قوی ترینشان باقی را عقب زد و  لقمه چرب را به منقار گرفت.از ان طرف جیغ و داد مرخ  زخمی باقی مرغ ها را به  میدان  کشاند.مرغ ها با هم اعتلاف کردند و با یک حمله  سفره ضیافت کلاغ ها تار و مار شد.کلاغ ها روی چنار ها  نشستند و با  غضب و قار قار  دشنام گونه شان  لشکر مرغ ها را نفرین کردند. ارتش اعتلافی مرغ ها حالا  پیروز سفره بود اما  ، یک روده و ده مرغ؟ اعتلاف پیشین مرغ ها که در نبرد با کلاغ ها  متحد خونی بودند  حال جایش را به دشمنی  خونی داد.اتحاد و  خواهری مرغ ها که در نبرد با ارتش  کلاغ ها  منسجم و ایثار گرانه بود ، اکنون  شکسته شد و مرغ ها  دو تا دو تا  به جان هم افتادند.جوری به هم  ضربه می زدند که انگار نه انگار همان دوستان هم پیمان لحظات نبرد بودند. هر دم یکی از انها روده را به منقار می گرفت اما قبل از انکه  فرصت بلعیدن بیابد ، با  ضربه سهمگین منقار  یا چنگال خواهرش مجبور به رها کردن روده می شد.تا اینکه خروس امد.تاجش را جا بجا کرد. نطق آوایش را خواند و روده را بر گرفت. به آنی روده را بلعید و باز هم به فکر  هم خوابگی با حرمسرایش فرو رفت.از ضیافت آن روز تنها چند کلاغ عقده ای و مرغ خونین و خراش خورده بر جای ماند. اما  چیزی که  به تمامشان دل خوشی می داد ، این بود که  رقیبش هم موفق به بلعیدن روده نشده بود. ان شب کله پاچه گوسفند در حالی که درون دیگ می جوشید به داستان  مسخره  منقار فکر می کرد .

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 1:10  توسط منزوی  | 

دستمزد

 مرد   آهنگر :زن پاشو که خدا کمکمون کرده-سفارش چندین هزار تیغ و سر نیزه جدید گرفتم.  خرج  درس خوندن  پسرمون در اومده. زن: خدا رو شکر ، می دونستم  خدا کمک می کنه . هزینه درس خوندن پسر بزرگمون در میاد.و مرد جلوی کوره رنج کشید و عرق ریخت.وتیغ ها را تحویل می داد. و با دستمزدش پسر در مکتبی درس ازادگی می خواند و رشد می کرد.روزی که پایان کار مرد نزدیک شد. در ذهن جوان جرقه ازادی درخشید و برخواست....روی پیکر بیجان جوان..رد زخم های عمیقی  بود  که ازتیغ های ساخت پدرش ایجاد شده بود.و مادرش  تا اخر  عمر اشک وخون را با هم در آمیخت.

حکیم  زودتر از همیشه مطب را تعطیل کرد و به خانه رفت. خبر  خوبی برای خانمش داشت. سلام-سلام امروز زود آمدی منزل؟خبر خوشی دارم.  امروز  مسئول درمان و طبابت بیماران   ارگ  حکومتی  شدم. دستمزدش بالاست. هزینه  سفر فرزندانمان به خارج فراهم شد.و زن لبخند  زد طبیب  دستمزد را گرفت و  بیماران ارگ را به  خوبی درمان کرد.فرزندانش  توسط  حکم یکی از همان بیماران که از مرگ رها شده بود و به دست چند نفر از همان بیماران به قتل رسید. به جرم عبور  از  خیابانی که  تعدادی از فقرا  در انجا  درد  گرسنگی  را  فریاد  زدند و فرزند  او رهگذر  اتفاقی آن خیابان بود...... و این شادی  ها  و غم ها ادامه دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 3:29  توسط منزوی  | 

روزی آب جاری خواهد شد

جوجه کوچک در لانه تکانی خورد. روزهای گذشته را به یاد اورد.قبلا به محض انکه  ناراحت میشد از سرما یا گرما گله می کرد .ان شبهایی که بهانه می گرفت و بی خواب می شد مادرش برایش حرف می زد. برایش قصه می گفت.از رودخانه ای زیبا  از محلی که درانجا اب زلال  میان  چندین پل زیبا جاری بود .از ابی که با  صفای مردمانش جاری بود.ابی که شیرینی اش را از  شیرین سخنی مردم شهرش گرفته بود و صافی اش از  پاکی قلب مردان و زنان هنرمند ان دیار حاصل بود. از رودی که زاییده می شد از دل  کوهستان و جاری میشد در پهنه دشت. شجاعت و انسانیت را از منش مردم کوهستان اورده بود و هنر و فرهنگ را در دشت اموخته بود .و چه زیبا بود  رودخانه زیبای زنده رود.زنده رود بسیار زیبا و خروشان در خاطر جوجه شکل گرفته بود.با اینکه انرا ندیده بود اما وجب به وجبش را از حفظ بود. مادرش از خاطراتش می گفت .از پلهای زیبایش که فخر جهانی بودند. از مردم با صفایش که صبها و عصر ها  باقی مانده نان سفره هاشان را برای پرندگان مهاجر میهمان در بستر رود می اوردند و چه زیبا بود هیاهو وقیل و قال پرندگان انگاه که خرده نانها را از دست مردمان بخشنده  سرزمین سپاهان می گرفتند و  با انها زمستان سرد این  شهر را به گرمی سپری می نمودند.--راه دشوار بود .انگاه که جوجه یکساله از خستگی سفر  می گفت .مادرش امید ساحل زیبای زنده رود را می داد. وقتی جوجه یکسال از گرسنگی  می گفت مادرش از  خرده نانهای سفید و  خوش عطری  برایش می گفت که از سفره اصفهانی ها  باقی مانده بود و انها برای پذیرایی از پرندگان نانها را با خود تا لب رود می اوردند و در اب می ریختند.

شب بود که  دسته کوچنده مرغان به فراز شهر رسیدند. انها با هوش خود دریافته بودند که بالای شهر و بر فراز پلها هستند.اما یک جای کار غریب بود.........سپیده بی رمق امد. خورشید شرمنده بیدار شد.فرشته ها اسیر و به زنجیر شده تکان خوردند.دیگر در سفره مردان و زنان اصفهان نانی به حد کافی نبود تا  بتواند حتی شکم کودکانشان را سیر کند .چه برسد به انکه  باقی اش صرف پذیرایی مرغان میهمان گردد.  هرچه جوجه  یکساله از مادرش در مورد اب  زیبای رود پرسید .مادر با نگاه به بستر خشکیده  رودخانه .فقط شرمنده و سر بزیر بود.البته محل درست بود و پلهای زیبا بودند اما ابی نبود- چه شده است؟ اب رود خانه خروشان کجاست؟ پرندگان  بی هدف و خسته در اسمان می چرخیدند. ناگهان در بستر خشکیده رودخانه جریان باریکی از اب  توجه مرغان را جلب نمود و چقدر این اب زلال بود و درخشان  می رفت.اما کم بود .ولی خوب هر چه بود ابی زلال بود.و برای مرغان از راه رسیده نعمتی بود.

 برای رفع تشنگی یکی از مرغان لب جوی باریک که در بستر خشک رود در جریان بود نشست و کمی اب خورد.اه اه  این اب زلال چقدر شور است؟دلیلش چیست؟جواب سوال را پیر ترین درخت باغ می دانست. به مرغ جوان گفت.سالها ی سال چشم مردم به دیدن خوبی عادت داشت.انچه چشمشان  می دید برای قلبشان تعریف می کرد و از قلبهای این مردم رودی خروشان جاری بود.

امروز دیگر چشمها از شدت دیدن بدی ها به تنگ امده و مردم اینجا چشم بر تمام بدی دنیا بسته اند.اکنون قلبها سخن از شیرینی روزگار خوش گذشته  می کنند و این اب باریک و زلال که بسیار شور مزه است.اشکیست که از چشم به هم بسته این مردان و زنان جاریست

-------------------------------------------------------------------------------------------

این هم یک داستان از وبلاگ قبلی که با توجه به خشک شدن مجدد رود خانه لازم دیدم برای دوستان جدید هم بگذارم.سپاس

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 4:4  توسط منزوی  | 

دوست من شهریار

کلاس تمام شد. چقدر خسته بود از این کلاس ها.  کلاسی که شاگردانش  تنها هدفی که نداشتند  اموختن ساز بود. هر کدام به دلیلی می امدند .گروهی از شاگردانش  بچه هایی بودند که  والدینشان به بهانه تعطیلات مدارس انها را روانه اموزشگاه می کردند و عقیده داشتند از ولگردی توی پارک ها و خیابون  برای بچه هاشون  مفید تر و کم خطر تره. گروهی جوانانی بودند که در پز نو اندیشی و با کلاس بودن اسیر بودند و برای اینکه دیگران یقین کنند انها با کلاس هستند تلاش داشتند  حتما سازی را روی دوششان به نمایش بگذارند. و چه سازی بهتر و بزرگتر از تار.از ده قدمی کاملا  هویدا بود و  کلاس بالای صاحب نوازنده اش را  به رخ مردم توی پیاده رو می کشید. دسته دیگر هم دختران مجردی بودند که دوره مرد شناسی شان را با بهانه اموزش موسقی کامل می کردند و به همین دلیل حتما باید استادشان مرد باشد  وگرنه نت  های موسقی  را درک نمی کردند و زنهایی که کمبود های شبانه  با مردشان را در تعالیم استاد نوازشگر می جستند. و در یافتن نوازش برایشان اثری بس  کاری تر داشت تا دریافت نوازندگی.

 

باری  ان شب هم خسته از  کار اموزش و  سرخوش از نوای ساز  از کلاس خارج شد و به طرف درب خروج اموزش گاهش حرکت کرد. هنگامی که مسیر را تا خانه طی می نمود با  اصغر تماس گرفت.در یک جمله حرف همیشگی را گفت.داش اصغر یه شیش  گرمی نابشو بیار در خونه.و جواب اصغر را شنید و  این جمله را در پاسخش  گفت.صفای تو.

 

شهریار به خانه رسید خانه که چه عرض کنم.بالا خانه ای که دو ردیف پله موازی و بسیار شیب دار داشت.کلید انداخت و بالا رفت. تهیه شام و تعویض لباس و  همه کارها نیم ساعته انجام شد. حالا شهریار بود و یک پاکت سیگار ارزان ایرانی .یک زیر سیگاری .یک پارچ اب خوردن که از لوله پر کرده بود و یخ هم نداشت و یک  فندک. و اما شش گرم حشیش چاپ طلایی و تار....

 

طبق عادت اول چهار تا سیگار بهمن خالی کرد.یک تکه بزرگ شاید دو برابر استاندارد از حشیش جدا کرد و  سر  چاقو زد.چاقویی که از بس با ان حشیش اتش خور کرده بود رنگی از سیاهی بر خود داشت.در همین  حال و هوا شهریار متوجه نبود که  انشب  چشمهای تنگ و موزی  در کنج ها و زوایا. داخل ترکهای دیوار و در کل  اطاق به او خیره شده اند. موجوداتی نامرئی با چشمانی سرخ و اتشین اما بدون کالبد. سیگاری ها بار شد.یکی....دومی...سومی و با  هر پک دود  کریهی  فضای اطاق را انباشته و انباشته تر می نمود.  سر شهریار اکنون پر تر از همیشه بود.در عین حال  خالی  از تمام غمهای دنیا و الام بشری بود. ساز را برداشت و زخمه مضراب را بر جان  تار نواخت و ناله شوریدگی و شیدایی از زبان ساز برخواست.شهریار با سری که دهها کیلو وزن داشت و به چپ و راست متمایل می شد نواخت و در نوازش ان شبش سحر  و افسونی بود  که باعث شد تا دود های داخل اطاق دست به دست هم دهند و تشکیل پیکری  دروغین دهند.و ان پیکر رقص شومی را اغاز کرد.در  طول نواختن سرود  تلخ توسط ساز  اندام   بی روحی از دود ها شکل گرفت و بالای سر شهریار به رقص  هولناکی پرداخت.اری رقص مرگ.

 

----------------------------------------------------------------------------------------------

 

فردا صبح  جسد شهریار پای راه پله نکبتی افتاده بود در حالی که در یک دستش مضراب بود و در دست دیگرش ته سیگاری که توتون ان بوی عجیبی داشت.او به خاطر سقوط از راه پله در حالت بی تعادلی و برخورد سرش با تیزی پله ها فوت کرد.

پی نوشت.این یک داستان  قدیمی از وبلاگ های قبلی است برای دوستان جدید.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 23:16  توسط منزوی  | 

خیانت شیرین است

دخترک برخواست.لباسهایش را جستجو کرد یکی یکی به ترتیب از زیر به رو پوشید و به طرف بستر نگاه کرد.بستری که در ان اندام برهنه و خسته مردی ارمیده بود.مردی که تنی خسته و لبی خندان و  دلی پر وسوسه داشت.هردو با چشمانی شرر گرفته که شور تکاپوی لحظاتی قبل از انها بیرون می جهید به یکدیگر نگاه کردند. و گویی در مقابل  تمامی نیرو های مثبتی که به سختی قصد داشتند تعادل خیر و شر را در جهان حفظ کنند یک تنه و تمام قامت  ایستاده بودند. لحظه پیچش بدنها و التهاب پیکر ها و رعشه عضلات و ان دمی که نفس ها به یکدیگر مخلوط شد .ان لحظه تمامی  فرشتگان منادی خیر سر به زیر بالهایشان برده بودند و از قهر  کائنات  به خود می لرزیدند.

*********************************************************************************

لحظه وداع دخترک خم شد و ازروی زمین چیزی برداشت و در سینه اش مخفی کرد. دستمال سفیدی  که با خودش  خاطره هم اغوشی را به همراه داشت.

 

***************************************************************

انشب وقتی دخترک  در بستر  با همسرش ارمیده بود.وقتی که مردش با تمام محبت و علاقه با او نرد عشق می باخت.دخترک چشمانش را بسته بود و در خیالش  یادمان ساعاتی قبل را به تصویر کشید. همسرش می پنداشت دخترک از با او بودن این چنین غرق لذت است.اما دختر در حالی که با  ولع دستمال لک شده ای را در چنگش می فشرد  با  تصور هم اغوشی ان روزش با مردی غریبه  به اوج می رسید.



پی نوشت1. با اجازه دوستان این مطالب رو برای دوستان جدید می گذارم.

پی نوشت 2.با پوزش مدتی است تمرکز کافی برای نوشتن  ندارم.مطالب پیشین را

از وبلاگ های قبلی خودم  می گذارم.امیدوارم کوتاهی مرا ببخشید.سپاس.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 21:30  توسط منزوی  | 

برجک-قسمت دوم

مهدی تازه خودشو توی محیط پیدا کرد.شروع کرد به شناسایی افراد و محل هایی که به نحوی ارتباط با مواد داشت.ادمهای پایه رو شناخت و شروع کرد.داشت غم های همیشگی شو با استفاده از تخدیر ذهن فراموش می کرد.اما یه چیز جدیدی تو زندگیش اومده بود  که مثل سوهان ذهنشو  رنده می کرد....خاطرات.

چطوری پسر؟ حالت خوبه؟

خدای من این کیه؟

منم کنارتم نگاه کن.....به تفنگش نگاه کرد.چیزغریبی داخلش دید.حس قدرت و انتقام.احساس کرد دوستی پیدا کرده که باش درد دل کنه و ازش یاری بگیره.  اه تویی؟ اره منم  اسلحه ژ-3 خودت .چرا اینقدر پکری؟ همشتو فکری؟

و مهدی اینگونه تموم درد دلهای سالهای دلتنگی رو برای اسلحه سرد و برجک خالی تعریف می کرد.از روزی که به یادداشت تنها بود.درد بی مادری.خواهر و برادراش از زن پدر بودند و او تفاوت روحس می کرد.شاید هم زیادی حساس بود؟ هر حرف نامادری براش پر از نیش و کنایه بود. شاید زن بیچاره بدون منظور  بگفت  اما مهدی با منظور برداشت کرد. گذشت و گذشت.بزرگتر شد و به دنبال کسی بود که عشقش ، محبتش رو ، و تنهاییش رو با او قسمت کنه. پیدا شد.دخترکی که همیشه وقتی مهدی رو می دید  لبخندش رو بدرقه اش می کرد. ایادختر زیبا بود؟ شاید. اما  سیاه چشم و سرخ لب بود.و همین کافی بود تا پسرک روبه بند بکشه. بندی نامرئی که از هر زنجیری محکمتر بود. اولین کلام ها و اولین نامه ها.شرم در چهره دخترک باعث سرخی گونه هایش می شد .همین ها مهدی روبیچاره کرد.اما مهدی نمیدانست این موجود ظریف و زیبا چقدر قابلیت سخت بودن را دارد.چند ماه گذشت.تمام پول مهدی خرج هدیه برای دخترک می شد و هر چقدر مهدی بیشتر اسیر می شد  دخترک هوایی تر می شد و چشمانش به سمت پسرانی با موقعیت بهتر میچرخید تا اینکه اتفاق  شوم رخ داد. مهدی متوجه شددخترک بانزدیک ترین دوستش ارتباط دارد و او بازیچه ای بین انها شده. اول خرد شد و شکست.بی صدا  شکست.تلخی انسان را چشید و انتقام گرفت. روزی که می دانست دختر در خانه تنهاست به همراه سه نفر لات  به در خانه رفت.ظهر بود.از در بالا رفت و وارد حیاط شد.در را باز کرد . همه داخل شدند و به اطاق دختر رفتند. یک دست جلوی دهان دخترک.یکی به لباسش و یکی هم سیلی بر صورتش زد.دخترک خار شد.اسیر شد و انتقام گرفته شد .مهدی داستان را برای سکوت سرد ژ-3 و برجک سیاه تعریف کرد. انها خندیدند و گفتند.افرین .احسنت به تو .مردانگی کردی. و او ژ-3 را در اغوش کشید و  ماشه اش را نوازش نمود...........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 3:20  توسط منزوی  | 

برجک-قسمت اول

سرباز های جدید با لباس تمیز.کوله های پر از خوراکی و وسایل که مادر با دلسوزی برایشان گذاشته بود. با صورت های افتاب سوخته و لاغر .اندام تراشیده که چربی اضافی را توی دوره اموزشی اب کرده بودند.خشن و مغموم دم درب ورودی پادگان ایستاده بودند. همگی به تازگی از مرخصی پایان دوره اموزشی برگشته بودند و اماده بودند برای اینکه باقی دوران خدمت سربازی را سپری کنند.هر یکی از شهر و دیاری.انهایی که اشنا داشتند و توانسته بودند کاری انجام دهند  نزدیک شهر و دیار خودشان بودند .اما بیشتر بچه ها و خود من که دستشان از همه جا کوتاه بود با فاصله ای بالا تر از هزار و پانصد کیلومتر از منزلشان به این پادگان دور افتاده تقسیم شده بودند و به جایی امده بودند که در طول این سالهای دراز عمر هرگز و هرگز به هیچ بهانه ای گذرشان به ان استان هم نیفتاده بود.چه برسد به ان شهر. باری ورود به پادگان و مراسم معارفه و تقسیم بندی ها به سرعت انجام گردید.من و مهدی که به هم اعزام شده بودیم و با هم از یک شهر بودیم  کنار هم ایستادیم.وبا هم تقسیم شدیم.هر دو به یگان مخصوص نگهبانی که همان یگان پاسدار باشد منتقل شدیم.برای نگهبانی های طولانی و شب نخوابی ها و برجک های دیده بانی......

این مهدی همشهری من بود اما قبل از خدمت او را نمی شناختم وتوی اموزشی هم به حساب همشهری گری با اوسلام و علیک پیدا کردم و از شرور بودنش  زیاد خوشم نمیامد. روز اخر که برگه تقسیم راگرفتیم و محل خدمتمان مشخص شد خواهی نخواهی با هم  نزدیک تر شدیم و قرار و مدار گذاشتیم. در پایان مرخصی با هم هماهنگ کردیم و بلیط خریدیم وعازم خدمت شدیم. روزی که میرفتیم هیچ کدام نمیدانست این اشنایی کوتاه است و به زودی یکی از ما تا ابد  دیگری را نخواهد دید.و این مهدی بود که هر شب برایم از غصههایش می گفت و از عقده هایش و نداشتن مادر و زندگی زیر دست زن پدر و خیانت دوست دخترش که الان عقد کرده دوستش بود و........از همه بد تر اعتیادش به مواد که او را روانی و نا پایدار کرده بود.

یک شب صدای شلیک تیر ژ-3 همه پادگان را به هم ریخت .شلیک از برجکی که مهدی در ان پست می داد. وقتی افسر نگهبان و جانشین به طرف برجک رفتند کسی نمی دانست چه اتفاقی افتاده اما بعد  از یکساعت که امبولانس حرکت کرد و پای برجک ایستاد و برانکارد حامل جسد مهدی بیرون اورده شد بیشتر افراد فهمیدند که مهدی با شلیک گلوله ژ-3 به سرش به زندگی خود پایان داده. او خود کشی کرد و تمام زجر ها و شکنجه هایش را با این کار به پایان رساند.از او یک سربدون کاسه و خالی از مغز مانده بود. زیرا شلیک ژ-3 بقدری قوی و  منهدم کننده بود که از چهره و کله اش چیزی نگذارد و فقط ذرات مغزش را به سقف برجک بپاشاند.            پایان بخش اول.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 22:55  توسط منزوی  | 

قمار باز

یک سکه یه قرونی داشت با یه تومان پول.یه تومانی که برای خرید نهارش بود. تصمیم گرفت شیر و خط کند و ببرد.با خودش گفت خوب اگر بردم با پولش  ساندویچ و نوشابه می خرم.نوشابه بهتر از ابه.تازه ساندویچ خالی  بدون نوشابه اصلا حال نمیده ....   سکه انداخت. باخت و اون روز بدون نهار بود.

هزار تومان پول داشت.رفت دم کله پزی برای نهار ...قاب درون استخوان رادید با خودش گفت...قاب میندازم و برنده می شم و برای شام هم کله می خورم. چشماش برق زد و دلش برای شام شب که قرار بود کله پاچه بخورد مالش رفت.. قاب انداختند..ای لعنت روزگار به این قاب بد قلق .اگر به جای خر اسب نشسته بود الان هم نهار خورده بود و هم پول شام هم تو جیبش بود.اما قاب بد نشین خر نشست و باخت.شام که نداشت  هیچی الان نهار هم نداشت.فقط بوی کله  پزی توی دماغش بود و ضعف در جانش.

خوب درسته فرش دستباف مال جهاز زنش بود و اونو از خونه ننه اش اورده بود.اونم از جهاز مادرش و چند نسل قبل.درسته کهنه بود.اما  دستباف بود.روی همون فرش نشست.تصمیم گرفت  تموم پولی که باخته بود رو یک طرف و فرش رو یک طرف بزاره و بازی کنه.اگه می برد حداقل اونشب  چیزی از دست نداده بود. نشستند برای  بازی. ای لعنت به این اس  بی پدر و مادر. اول اس خشت  اومد و او بانک رو خوند.ورق بعدی سرباز اومد.ورق سوم تک  پیک اومد و از  بیست و یک بالا زد.سوخت.هم پولها رفت و هم  فرش.از اونشب فقط  جای ناخن های زنش برصورت مرد ماند و کبودی مشت مرد بر چشمان زن.همان شب بود که اغاز قهر بزرگ زنش شد و  کارشان به طلاق کشید.

بازی بزرگ ... شب اخر بود.اصلا انگار دست ورق برگشته بود.اول شب برده بوداما از نیم شب شروع به باختن کرد.دم صبح شد.خیلی باخته بود.چندملیون.سند خانه اش راگذاشت یک طرف...تمام باخت ان شبش را یکطرف و باخت.سند را باخت.و یک ماه فرصت تا خانه را تخلیه کند.

مهلت یک ماهه برای تخلیه خانه سر امد.طلب کارها امدند.با خودش فکری کرد.تصمیم گرفت برای اخرین بار بازی کند و خانه اش را ببرد. و دیگر توبه کند.اما  چیزی نداشت که در مقابل سند خانه بگذارد.به اطراف نگاه کرد.کمی فکر کرد و ناگهان چشمش به اطاق بچه هایش افتاد.رنگش  پرید و پشتش  لرزید.فکرشومی کرده بود.پست ترین و پلید ترین فکر یک پدر.زشت ترین تفکر  یک مرد. وقتی پیشنهاد داد  دختر کوچکش را  بگذارد وسط و بازی کند حتی طلبکار ها هم اول تلخشان امد.اکراه داشتند. به هم نگاه کردند و سکوت کردند.اما تصویر دخترک در ذهن هر کدامشان وسوسه ای شیطانی ترسیم نمود.یکی به ساق دخترک اندیشید.دیگری به یاد کمر باریکش افتاد.یکی موهای بلندش را تصور کرد و دیگری لبانش را به خاطر اورد.

ساعتی بعد مرد در حالیکه کمرش خم بود توی خیابان قدم می زد .دخترش در  خانه ایکه در ان زاده شده و بزرگ شده بود در چنگال مردان اسیر بود...

مرد با خود فکر می کرد.چه چیز گرانبهایی دارد تا بگذارد وسط و بر سر حیثیتش که اکنون باخته بود  یک جا بازی کند...............

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 3:2  توسط منزوی  | 

گل و گلدون

دانه در اغوش خاک تکانی خورد.احساس کرد دست مهربان طبیعت اورا تکان تکان داد و دعوت به بیداری اش نمود. جوانه درونش از خواب بیدار شد و  شروع به حرکت به سمت بالا نمود.به همان سمتی که   در خیالش خورشید به رویش لبخند میزد. مسیر نگاه گرم و پر محبت خورشید را در خیالش پیدا کرد و به سمت بالا حرکت کرد.ریشه اش هم با قدرت راه را به سمت دل زمین  اغاز نمود.گلدان سفالی لبخندی از شادمانی زد. رویش جوانه رادر وجودش احساس نمود و با ظرافت تمام  هدایت رشد  درخت را بر عهده گرفت. بهار پیش رفت و  جوانه سر از خاک براورد.با گذشت روزهای زیبای بهار جوانه قد می کشید و بالا می رفت. بالا و بالا تر.. برگهایش را ازدوبه چهار وبیشتر رسانید و ساقه داد. گیاه کوچک بزرگ می شد و گلدان  بیشتر و بیشتر او را در اغوش خود جای می داد. گلدان  مهربان تراز هر مادری رویش جوانه را مراقب بود و توجه خاصی هم به رشد ریشه درخت داشت.ریشه ضعیفی که با حرض رشد می کرد و به طرف پایین می رفت.خود گیاه نمی دانست که خطرات اطرافش با دلسوزی مادرانه گلدان  بر طرف می گردد.دانه حالا بزرگ شده بود.ساقه اش  قوت پیدا کرده بود و ریشه اش در درون گلدان ارامش نداشت. ریشه اش به ته گلدان  سفالی ضربه می زد و راهی به درون خاک زیر پایش می جست.سنگینی تنه برای گلدان بیشتر و بیشتر می شد و زور ریشه بر جسم گلی  گلدان فشاری خرد کننده می اورد. روزگاری چند سپری شد.عابران و رهگذران خسته از دیدن   درختی با سایه ای زیبا  در راهشان خرسند بودند.و پرندگان برشاخسارش جوجه هایشان را بزرگ می کردند.هزاران پروانه و کفشدوزک دردل تنه و شاخ و برگ زیبای درخت زیبا متولد شدند.و همه چیز زیبا بود.تنها چیز نا مانوس و بد قواره که درپای درخت بود تکه  پاره های شکسته یک  سفال کهنه بود که کسی  نمیدانست دلیل وجود این خرده های بد رنگ و زشت چیست؟ اگر از خود درخت بپرسیدی  شلختگی باغبان را دلیل می اورد و اصلا به یاد نداشت ازکی این سفال پاره ها  در پایین پایش است.اما باغبان پیربه خوبی از دلیل وجوداین   قطعات شکسته اطلاع داشت و همیشه با لبخندبه انها نگاه می کرد.او هرگز این خرده قطعات گلدان شکسته را ازپای درخت جمع نکرد

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 5:21  توسط منزوی  | 

شب و شب گزیده ها

خفاش پیر سه بار در اسمان دایره وار  چرخ زد و دور یک محل ثابت چرخید.جایی که زیر بالهایش  خودروی سفید کوچکی پارک شده بود..کرمهای خاکی در زیر زمین محل پارک خودرو شروع به حرکت شدید و پر رمز و رازی نمودند.شغالها  در اطراف  خودرو شروع به زوزه کشیدن کردند.زوزه ای که بر خلاف اوای طبیعی انها بود و گویی بیانگر رنجی  درونی بود که از درون  بدنهای این موجودات به ظاهر نکبت را می خراشید. حادثه شومی در حال رخ دادن بود و تبعات ان به تمامی موجوداتی که در ان اطراف  بودند تاثیر شوم می گذاشت.  شب شروع شد.به تدریج و با اهستگی خاص خودش .همیشه همینجوری شب می شد. تاریکی و سکوت مرموز انقدر به تدریج و خزنده همه جا رو فرامی گرفت که دقیقترین انسانها هم ازدرکش عاجز می موندند.                                                                                          
اصلا از اول براتون بگم .فرید و نازنین برای اولین بار با هم قرار داشتند.اولین ملاقات و شاید هم اولین بوسه.البته قبل از دیدار  مدتی با هم ارتباط تلفنی و اینترنتی داشتند و  برای هم  عشق و بو سه زیادی حواله کرده بودند اما اولین ملاقات حضوریشون اون روز بود. اولین دیدار شیرین بود و با احساس .دست ها در هم گره شد.نگاه ها در هم امیخت . گونه ها بر یکدیگر سرید.لبها بر هم لغزید دستها در بدنها فرو رفت و  بازدمهای هر یکی به دم دیگری بدل شد.نفسها از دهان یکی خارج می شد و به کام دیگری فرو می رفت و اتش  خواستن در پیکر ها شعله کشید .هر یکی انقدر محسور دیگری شد که هر دو  از درک گذشت زمان عاجز شدند. انقدر از  وقت گذشت که روشنی طی شد و  تاریکی امد.اندو حضور تاریکی نفهمیدند.به ناگاه زنگ تلفن همراه انها را به خود اورد .از هم جدا شدند و هر یکی دست بر صورتش کشید.گویی قصد داشت خاطره  عبور لبهای دیگری بر چهره اش را با کشیدن دست از رخساره اش بزداید.اثار بوسه از رویشان پاک شد اما اثری عمیق تر وخشن تر بجای ماند.یک رد کبودی مانند خون مردگی یا جای دندان  گزیدگی رو  چهره هر کدامشان باقی ماند ......

روز ها گذشت و به دلایلی  انها از دیدن یکدیگر محروم مانده بودند.هر کدامشان از دیگری متنفر بودند.از رد بوسه اندیگری  بر صورت هر کدام  زخمهای زشت و پر تعفنی ایجاد شده بود که با هیچ  دارویی بهبود نمی یافت و روز به روز بدتر و بدتر می شد.حالت خوره به صورتشان افتاده بود و لبها و گونه هایشان را می تراشید و ناسور می کرد.هر یکی در خیالش اندیگری را متهم می کرد ولی از زخم صورت  دیگری هم بی اطلاع بود. هر دو مریض بودند.مرضی که تمام دکتر ها از درمان ان عاجز بودند و هیچ دارویی بر ان
کارگرنمی افتاد.                                                                                                             
 تا مدتها افرادی که شب ها از محل پارک انشب  خودرو می گذشتند.اگر چراغی در دست داشتند.اگر از بوی لاشه گندیده نمی گریختند. و به اطراف دقت می کردند چیزی می دیدند که روز قابل دیدن نبود.انها  چشمشان به اجساد  متلاشی حیواناتی شبیه سگ می افتاد که بوی تعفن می دادند و سراسر پیکرشان با کرمهای ریز و درشتی پوشیده بود.کرمهایی که سر جویدن جنازه با هم دعوا داشتند.و هر یکی سعی داشت سهم بیشتری از لاشه متعفن را برای خودش  تصاحب کند.از ان شگفت تر گل عجیبی بود که  درست زیر محل پارک خودرو  از زمین روئیده بود و شاخه بر اسمان کشیده بود .هر بیننده ای با دیدن ان گل ناخود اگاه به سمتش می رفت و ان را می بوئید.به این نیت که از بویش سرمست شود .اما ان گل زیبا بر خلاف  نمای زیبایش انقدر   بد بو و کریه بود که انسان  پس از بوییدنش به حال تهوع می افتاد و تمام محتوای معده اش را پای ان گل بالا می اورد . اهواز 21 فروردین 1390
.

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 21:49  توسط منزوی  | 

ریشه در خون

زری انشب در خواب دید در باغ منزلشان درختی روییده  و غلام به جای اب به ان خون می دهد.   (سووشون-سیمین دانشور).

 

روز درختکاری نبود.اما مامورین شهرداری دیشب یک نهال سر کوچه ما کاشته اند.چه درخت عجیبی. زیاد دوستش ندارم. برگهاش سبز نیستن.انگار یکمکی هم رنگش به سرخی میزنه.اما خوب درخته و درخت هر جور که باشه زیباست و چشم نواز.دستشون درد نکنه. بالاخره خیابان چهار باغ به درختهایش زیباست.............

 

چقدر همسایه های ما این روزها قربونی میدن؟ همش مرغ و بره سر میبرن پای درختها. بیشتر روزها که میرم بیرون پای درختچه خون خشک شده. فکر کنم اینجا حیوونی چیزی سر می برن..........

 

ساعت نزدیک دو نصف شبه-دلم هوس سیگار کرده.قوطی سیگارم خالیه.تو کمد بابام هم سیگار نبود. خوب می رم بیرون هم قدم بزنم و هوا بخورم و هم سیگار از دکه اکبر بخرم...............

 

هوا عالیه به طرف سر کوچه میرم. چی میبینم؟ دونفر ادم سیاه پوش با شال سیاه و عبای سیاه و کفش سیاه از یک ماشین سیاه پیاده شدن. یک دخترک سفید پوش رو کشون کشون اوردند و پای درخت زشت خوابوندن. یکیشون کارد کلی رو به گلوی سفید دخترک کشید و فشار داد. دخترک خر خر کرد و تقلا کرد.اما مرد سیاه پوش برید. کارد نمی برید اما مرد بیشتر فشار داد. دیدم که خون سرخی از رد کارد حرکت کرد و پای درخت جاری شد.............

 

حرفی ندارم اما از اون شب عادت سیگار کشیدن شبانه از سرم افتاده بود

+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 0:56  توسط منزوی  |