متوجه نشدم چه جشنی بود. ختنه سوران بود؟ ولیمه حاجی بود؟ نامزدی و عقد بود؟ خلاصه هر چی که بود  مراسم خوشحالی بود. ادم ها زیاد جمع شده  بودند و  ماشین هاشون  رو  توی زمین خالی جلوی  خانه پارک کرده بودند.

همه خوشحال بودند.فقط گوسفند نر سیاه و سفیدی که جلوی در خانه  توی چمن ها بسته بود ،زیاد خوشحال به نظر نمی رسید.یه قوچ گردن کلفت با پشم بلند و قیچی نشده.با شاخ های قطور که از ته اره شده بودند. با دو تا خایه  خیلی بزرگ وسط پاهاش و چشم های شرور و نگاه  چپکی. انگار با نگاهش به انسانها خط و نشان می کشید.

آرزوداشت آزاد بود و با هر ضربه سر،شکم یک آدم را می ترکاند.اما اسیر طناب بود و با حرص  پس مانده علف های نیم جویده اش را نشخار می کرد.صدای خرت ،خرت  دندان هایش  که به بهانه نشخار به هم می سایید تا چند ده متر دور تر می رفت.

مرغ ها اطراف چمن زار می چرخیدند و دانه و سنگ ریزه بر می چیدند.یه خروس فزرتی که از  عشق  داشتن  ده ، دوازده تا مرغ چاق و سر حال داشت  ذوق مرگ می شد وسطشون می چرخید و هر  از چندی سوار یکی از مرغ ها میشد.بعدش هم  مثل خلفای تازی از ذوق شهوت رانی در حرم سرایش و تعدد همسران ،بال به هم می زد و با صدای بی محلش می خواند. اما کلاغ ها عقلشان بیشتر از  مرغ های کودن می رسید .آنها  دور گوسفند  می چرخیدند و بی صبرانه منتظر ضیافت خونین انسان ها بودند.

غلوم قصاب کارش را خوب بلد بود. به آنی قوچ جنگی ذبح شد. سلاخی شد و پوستش کنده شد.شکمش سفره شد و گوشت و جگرش تکه تکه داخل  سینی بزرگ جای گرفت. گوشت به داخل خانه برده شد.مرد قصاب مزدش را گرفت و رفت .عرصه خالی شد و ضیافت شروع شد.کلاغ ها با حرص و غوغا کنان دور محل چرخیدند. تکه روده ای  پیدا شد. دو کلاغ روده را گرفتند و کشیدند.اما هیچ کدام غالب نشد.روده را رها کردند و به جان هم افتادند.دعوا و هیاهو باقی کلاغها  را متوجه کرد.یکی از مرغ ها هم روده را دید و به سمتش  حرکت کرد .دوکلاغ که تا لحظه ای قبل خون یکدیگر را بر سر روده می ریختند با هم اعتلاف کردند و به مرغ حمله ور شدند.برای مرغ  کسر شان بود از کلاغ ها شکست بخورد اما  کلاغ ها حرومزاده و جلب بودند . تعدادشان زیاد شد. و مرغ بد بخت با صورت خونی جیغ  کشید و متواری شد به طرف گله مرغ ها.حالا کلاغ ها دور روده جمع شده بودند و هر کدام خود را مالک روده  می دانستند.اما قوی ترینشان باقی را عقب زد و  لقمه چرب را به منقار گرفت.از ان طرف جیغ و داد مرخ  زخمی باقی مرغ ها را به  میدان  کشاند.مرغ ها با هم اعتلاف کردند و با یک حمله  سفره ضیافت کلاغ ها تار و مار شد.کلاغ ها روی چنار ها  نشستند و با  غضب و قار قار  دشنام گونه شان  لشکر مرغ ها را نفرین کردند. ارتش اعتلافی مرغ ها حالا  پیروز سفره بود اما  ، یک روده و ده مرغ؟ اعتلاف پیشین مرغ ها که در نبرد با کلاغ ها  متحد خونی بودند  حال جایش را به دشمنی  خونی داد.اتحاد و  خواهری مرغ ها که در نبرد با ارتش  کلاغ ها  منسجم و ایثار گرانه بود ، اکنون  شکسته شد و مرغ ها  دو تا دو تا  به جان هم افتادند.جوری به هم  ضربه می زدند که انگار نه انگار همان دوستان هم پیمان لحظات نبرد بودند. هر دم یکی از انها روده را به منقار می گرفت اما قبل از انکه  فرصت بلعیدن بیابد ، با  ضربه سهمگین منقار  یا چنگال خواهرش مجبور به رها کردن روده می شد.تا اینکه خروس امد.تاجش را جا بجا کرد. نطق آوایش را خواند و روده را بر گرفت. به آنی روده را بلعید و باز هم به فکر  هم خوابگی با حرمسرایش فرو رفت.از ضیافت آن روز تنها چند کلاغ عقده ای و مرغ خونین و خراش خورده بر جای ماند. اما  چیزی که  به تمامشان دل خوشی می داد ، این بود که  رقیبش هم موفق به بلعیدن روده نشده بود. ان شب کله پاچه گوسفند در حالی که درون دیگ می جوشید به داستان  مسخره  منقار فکر می کرد .