نفرینت باد
چو دیدم نقشِ شیطان در نگاهت.
یقینم شد بر آن، جرم و گناهت.
به زشتی و پلیدی کرده عادت.
برو ، لعنت به آن روی سیاهت.
ز من بگذر تو ای شوریده پندار.
هزاران سنگ و سختی پیشِ راهت.
نریزم اشکــــــی از سوز و فراغت.
نلرزد دست من روزِ وداعـــــــــت.
مباد از گریه ام دلشاد گردی.
نگویم دستِ حق پشت و پناهت.
گریزان خنده از روی لبانت.
پریشان ناله شد سودای آهت.
قبایی ژنده شد پیراهنِ تو.
فتاده گوهر از آن کج کلاهت.
خراباتی نشین و دوره گردی.
ندارد کس نشان از بارگاهت.
نمازت ، وردِ غوغا و هیاهو.
عجب بتخانه ای شد قبله گاهت.
عروسی بد زبان در صبح بودی.
شب ، آتش شعله زد از حجله گاهت.
رفیق منزوی هرگز نگردی .
که این زهره نتابد در پگاهت.
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 20:35 توسط منزوی
|
این خودم هستم. البته تصویری از خودم است. نمی دانم از دیدن این چهره چه چیزی در مورد شخصیت من برداشت خواهی نمود. اما به عرض برسانم هدف از نهادن این تصویر فقط چهره نمودن به دوستان عزیزم است و هیچ منظور دیگری ندارم. به این وبلاگ باتمام کمبودها و دلتنگی های آن که بی شک از کمبودها و دل گرفتگی های صاحبش نشات می گیرد خوش آمدی دوست وبگذر من. (منزوی)