پسرک لرزان بود.تمام بدنش رعشه داشت.اب دماغش سرازیر بود و توان جمع کردن  صورتش را نداشت.  دهانش از زور خماری  جمع نمی شد و تمام امیدش به ذره سفیدی بود که کف دستش بود و با عرق و خاک مخلوط شده بود.لرزان و عرق ریز به سمت خرابه رفت.سرنگ خونی را از جیب در اورد.مثل یک  صنعتگر ابزار کارش را جلویش چید. و شروع کرد.سرنگ-دستمال.کش سرم.اب مقطر .و... شروع کرد.پشت سرنگ را بیرون کشید و با دستمال خونهایش را تمیز کرد.ذره کراک را درون سرنگ انداخت و پشتش را بست.از راه سوزن اب مقطر را داخل کشید و تکان تکان داد.کراک در اب حل شد.به کمک دندان کش را به دور بازویش بست و رگ تکه پاره اش را پیدا کرد.از این مواد متنفرم اما خوب چاره چیست. مایع را وارد رگش کرد.اه ازت متنفرم مواد لعنتی.اما تزریق تمام شد و  گرما و رخوت در تنش پیچید.سیگاری اتش زد و افکار رنگارنگ در سرش چرخید.

***********************************************************************************

دخترک زیبا بود.شیرین بود .او هم جوان با شور و حرارتی بود .شاید اگر هر دختر دیگری بود از خدایش بود که او  مردش باشد.اما  مریم انگار از خمیره دیگری بود.اصلا از او متنفر بود.محلش نمی داد.از نگاه او گریزان بود.هر چقدر او با علاقه و محبت تلاش می کرد به دختر نزدیک شود .دختر مثل اهویی رمنده از  مسیرش می گریخت و می رمید. یکبار به دخترک اظهار محبت کرده بود اما دختر با نفرت به او نگاه کرد و گفت

ازت متنفرم.من نمی خواهم برای کسی وسیله باشم.وسیله خوشی و لذت تو باشم .تو را دوست ندارم.و دخترک از او متنفر بود.نفرتش را به هر طریق ممکن نشان می داد.با نگاهش.با نگاه نکردنش.با حرف زدنش.با حرف نزدنش.با  نخندیدنش.با پوزخند هایش   و چه می دانست در قلب پسرک چه می گذرد.دختر تصمیم داشت وسیله نباشد برای خوشی مرد جوان.

و قصد نداشت با لبخندش دل  اتش گرفته پسر را سرد کند.اما مرد ناچار بود و اسیر و دچار  بند اسارتی بود که با گیسوان دخترک بافته شده بود.اسیر چنگالی بود که در مشت های ظریف دختر شکل گرفته بود و هرچه ظرافت و زیبایی و دلربایی در وجود دختر بود .همه و همه پتک هایی بود که بر اندام مرد جوان می کوبیدند و مرد خرد می شد و دم بر نمی اورد.تا اینکه  یک همدم غریب برای پسرک پیدا شد.موادی که ارامش به او داد و او را سرد کرد.لبی که به جای لب دخترک بر لبانش نشست.و حرارتی که به جای انکه از  بدن دخترک برخیزد از نشئه مواد بر می خواست.اما هنوز یک جمله در گوشش بود...ازت متنفرم.مواد را زیاد کرد.از تریاک کشیدنی به خوراکی و کراک و ..........تا رسید به سرنگ.نشئه بالا بود اما صدا در گوشش بود.ازت متنفرم.

********************************************************************************

جسد مرد جوان .متعفن و باد کرده دو سه روز بعد در خرابه پیدا شد.سیاه شده بود و بوی بد می داد.باد کرده بود و مگسها به دورش  جشن گرفته بودند.دیگر قلبش سرد بود و لبهایش هیچ تمنایی نداشت .اما هنوز یک نجوا در گوشش زمزمه می کرد. بانگ ضعیفی با لحن دخترانه در گوش جسدزمزمه  می کرد..  ازت متنفرم. ازت متنفرم