درود و عرض ادب
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
پر کردن غم باده به هر جام، بس است.
این سنّت پوسیدهء بد نام، بس است.
آویخته تن، حکم به فرجام بس است.
آخر تو بگو، بگو که اعدام بس است.
مازیار طهماسب نیا(مـُنزَوی).
درود و عرض ادب
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
پر کردن غم باده به هر جام، بس است.
این سنّت پوسیدهء بد نام، بس است.
آویخته تن، حکم به فرجام بس است.
آخر تو بگو، بگو که اعدام بس است.
مازیار طهماسب نیا(مـُنزَوی).
حضرت حافظ نوشته شد.امیدوارم مقبول شما و ایشان واقع گردد.
غــــزل در بــــــــــــــــحـــر (هــزج مثمن سالـــم).
وزن بحــــــر :مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن.
بــه آرامش رِِسَد وجدان،بِبینی هــــــــــــــور مزدان را.
مازیار طهماسب نیا ــــــــــــ"منزوی"
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
درود بر روان خواجه شیراز ؛ لسان الغیب ، حضرت حافظ.
قلم به دست و ادیب، تو بهترین سخندان.
سلام و عرضِ ادب ، به رسمِ مهرجویی.
دو صد سپاس و درود ، ای چشمهء نکویی.
هزار شاخهء گل ، تقدیمِ مقدمِ تو.
لبخندِ پروردگار ، نگین به خاتمِ تو.
در چرخهء روزگار ، فروغِ دانش شدی.
همچو لطافتِ ابر ، صفای بارِش شدی.
محفلِ علم و ادب ، روشن ز تو مجلس است.
شهدِ شکر کلامت ، چو انگبین خالص است.
ای تو الههء پاک ، تو همنشینِ یزدان.
ای گنجِ نابِ دانش ، ای برگزیده انسان.
ستایش و صد ثنا ، قلبِ تو باد شادان.
جزای خیر بر تو ، ثوابِ نیک و احسان.
شاگردِ درسِ تو ام ، به لطفِ این روزگار.
خانه و منزلگَهَت ، بهشتِ پروردگار.
نگارش : مازیار طهماسب نیا.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با درود و عرض ادب خدمتِ دوستانِ خوبِ خودم.
چندی پیش بنا به درخواستِ دوستی گران مایه ، و بابتِ قدر دانی از یک معلمِ ، این شعر کوتاه را سرودم .
اکنون تصمیم گرفتم که برای تقدیر و سپاس از مقامِ شامخِ معلم و به ویژه معلم های خودم ، با اندکی تغییرات آن را عرضه کنم. امیدوارم که بخوانید و لذت ببرید و قصورِ گفتارِ این کمترین را با علوِ طبع و محبتتان ببخشید.
صد خاطره در ضمیر ؛ زان گل عذار دارم.
با اشک و آبِ دیده ، خونها ز دل بشستم.
من پاره پاره قلبی ، چونین نزار دارم.
بر قلب و روح و جانم ، هر زخمه ای که بینی.
از دست و دشنهء دوست ، من یادگار دارم.
در چشمِ تنگِ مردم. خوشبخت تر ز من کیست؟
از لعنتِ این دروغ ، دل چون مزار دارم.
من در درون سیاهم ، ظاهر ولی چه خوش رنگ.
از شرم این دو رنگی، صد ننگ و عار دارم.
در شهرم و دیارم ، یارای بودنم نیست.
آهنگِ هجر دارم ، قصدِ فرار دارم.
من خسته و شکسته، بارِ سفر ببسته.
هم غم به سینه مخفی، هم آشِکار دارم.
سائل به لبخنده ات، بر گذرت نشینم.
با یک سخاوتِ تو ، زر بیشمار دارم.
خنجرِ بی مهری ات ، قلبِ مرا کرده چاک.
دلخوش به یک نوازش، یا لطفِ یار دارم.
در جنگ عقل و احساس، مزیدِ بر علتی.
اسارت و هلاکت، زین کارِزار دارم.
سرگشتهء وجودت ، بیچاره از نبودت.
غمگین و تن شکسته، دل بی قرار دارم.
در سردیِ زمستان ، تو در برِِ من نشین.
بوس از لب و کنارت ، شورِِ بهار دارم.
درمانده از دو زانو ، قامت من خمیده.
با یک نگاهِ دلدار ، قد استوار دارم.
در گردش باغ و راغ ، چشمم به گل که افتد.
حسرتِ خوش شمیمش، زان عطرِ یار دارم.
گدای عزلت نشین ، منزل به هر خرابه.
من سالیانِ پر غم ، بس آزگار دارم.
در بوسه از گلِ سرخ ، شهدینه یافت زنبور.
من از لبانِ یارم ، نوشین گوار دارم.
به گاهِ صید، صیاد، کمندِ خود بیافکند.
من گردنِ اسارت، در زلفِ یار دارم.
مازیار طهماسب نیا.
-------------------------------------------------------------------------
دوستانِ عزیزم، مدتی بود که چیزی نگفته بودم ، این شعر جدید را تقدیمی به شمایان سروده ام ، امیدوارم بپسندید و با کامنت هایتان ، مرا در بهتر شدن نوشتارم یاری رسانید.
پاینده باشید و تا دیداری دیگر بدرود .
ردای ابریشمین ، به پیکرت بافتی.
گوهرِ سنگین بها ، به افسر انداختی.
کلامِ پروردگار،وردِ زبان تو بود.
حکمت آسمانی ، رسم و مرام تو بود.
تو کورش بزرگی ، تو زینت آدمی.
فرزندِ پاکِ ایران ، تو جلوهء خاتمی.
شوکتِ این مرز و بوم ، فخر جهانی شدی.
به همتِ قوم پارس ، خدای ثانی شدی.
مرغ سعادت نشست ، به شانهء نازِ تو.
شرارِ آتشِ پاک ، شد محرم رازِ تو.
مصر و دمشق و ماچین ، بندهء درگاه تو.
حمد و ثنای یزدان ، ورد سحر گاه تو.
مسیح پروردگار ، منجی شهرِ یهود.
خورشیدِ نوعِ بشر ، پناهِ اسمِ داوود.
ستایش مردی ات ، جلوهء دفترم شد.
نجاتِ خاکِ ایران ، امیدِ آخرم شد.
----------------------------------------------------------------------------------------
دوستان عزیز.
این شعر جدید من می باشد که در ستایش از بزرگ مرد تاریخ ایران ،
حضرت کورش بزرگ سروده ام. امیدوارم بپسندید و از خواندنش احساس غرور
و سر بلندی کنید. درود بر شما.
در فکر من ،در قلب ما ،صد غصه و بیداد شد.
مازیار طهماسب نیا.
بگفتی: شرحِ دل افراز گفتم.
بگفتم: بی جهت ،سِر باز گفتی.
بگفتی: یک غَزَل اَز عِشق گفتم.
حِکایت اَز نیازُ و ناز گفتی.به کوکَش ،شورِ دل همساز گُفتی.
چو یک جمله گله ابراز کردم.
جوابم را به صد آواز گفتی.
چو پایم خسته شد از راه رفتن.
سُخَن از توسَنی تَکتاز گفتی.به صد نیکی مرا تشبیه کردی.
گهی اطناب و گه ایجاز گفتی.
ز شعر و نظمِ من سرمست گشتی.
شراب و حافظ و شیراز گفتی.
نشستم یک درنگی پای عشقت.
زِ عشقِ مُعجِزَت ،اِعجاز گفتی.
رها کردی مرا در سوگ ؛ رفتی.
به خود از ضربه شستت ، ناز گفتی.
مازیار طهماسب نیا.(منزوی)قسم به نام بهار ،به موسم و فصل گل.
به نغمهء چکاوک ،به هر سرود بلبل.از چشم تو افتادم ،ای نیک ترین دلدار.
بنگر چه پریشانم ،در حسرت آن دیدار.
از دست تو افتادم ،چون جام گه مستی.
در خاک فرو رفتم ،چون قطرهء بی مقدار.صد قصهء شیرینیت ،فرهاد همی خواند.
خسرو چه پریشان شد ، زین مرثیهء غمبار.
در غصهء هجرانت ،دل بین که چه خونین شد.
صد کوبه پتک ، نه چارهء سندان است.
این سوز تنم ، نه از دلی نالان است.
هفت بحر جهان را به سلامت گشتم.
بازیچهء من ، نسیم و هم طوفان است.
من خسته نی ام ، ز کشتی و طوفان ها.
لنگر گه من به ساحل خوبان است.
در چرخ مطاف و به همه تندر ورعد.
در آن همه خشم ، این لب من خندان است.
خورشید عذارت ، به رهم پشتیبان.
مهتاب رخت ،به خانه ام ره بان است.
من غرقه شدم به آن چه یوسف جای
آن چاه زنخدان اثر جانان است.
مازیار طهماسب نیا.
این همه ترکش کنم.عشقی نبود. بهانه بود.
مازیار طهماسب نیا.
البته بیت اول را به رسم امانت از شاعر دیگری گرفته ام.