درود و عرض ادب

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

پر کردن غم باده به هر جام، بس است.

این سنّت پوسیدهء بد نام، بس است.

آویخته تن، حکم به فرجام بس است.

آخر تو بگو، بگو که اعدام بس است.

مازیار طهماسب نیا(مـُنزَوی).

منزوی و حافظ

این شعر (غزل) از بابت تکریم و عرضِ ارادتِ اینجانب (منزوی) به حضور


حضرت حافظ نوشته شد.امیدوارم مقبول شما و ایشان واقع گردد.


غــــزل در بــــــــــــــــحـــر (هــزج مثمن سالـــم).
وزن بحــــــر :مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به شیرازَش سفر کردم،که بیند چَشمِ گریــــــان را.
به گُفتـــَــم جورِِ زِندان را،تَنــَــــــفُر از زمســـــتان را.

بِرَفتَــم بر مزارش تا ببوســـــــــــــم سـنگ پاکش را.
سلام ای شاعرِِ(ی) خوبان،بخوانــــدم حـمدِ قرآن را.

وجودت گوهری تابان،به این شـــهرو به این سامان.
به روحت جانِ من قربان؛چو روحــــــت روح یزدان را.

درودم بر قَلَمـــــــــــــــــدانَت
،برآن طَبعِ سُخَنــــدانَت.
ثنا گویم به دیوانت؛بِنازَم خـــــــــــــــــــــــاکِ ایران را.

سزایـــَــــت عِطــرِ گل باشد،به پایت جوی مُل باشد.
سَرایت صدرِ دل باشد. ستیغت کوهِ تفتــــــــــــان را.

زبانت پر بلاغت شد،زاشعارت صیانـــــــــــــــت شد.
چو قرآنــــــــــــــــــــت روایت شد،بتابی نور ایمان را.

به گفتارت تعادل بُد؛به اجبـــــــــــــــــارت تساهل بُد.
به انسانـــــــــــــــت تعامل بُد، روا کن بنده فرمان را.

سرودِ (ی) سغدیان بر لب،چراغی جاودان هر شـب.
بسوزد عاشقـت در تب،پریشان گفته هذیــــــــــان را.

ز شِعرَت باده می جوشد.بهاران سَبزه می نــــوشد.
گَُــنـَـه را پرده می پوشـَــــــَــد،و پیکر های عـُـریان را.

جفایـــَـت عالَمی سوزَد،لَبَم برلَب همـــــــــــی دوزَد .
جَهَـــنَّم چون بیاَفروزد،دو صَد رَحمَت مُغِیـــــــــــلان را.

طلایَــــم را تو زَر کردی،شُـــکوهم را تو فــــَّــــر کردی.
کلامــَـــم پُُر هنر کردی،بِدادی تحفه انســـــــــــــان را.

شکـــر از طعم تو شیرین،ادب را کرده ای شــــَـرمین.
ســـــُــــخَن هایت خوش آهنگین.کُنی آغاز،پایـــان را.

خوشا بر من،خوشا این دل که با شعـرَت کُنَم همدِل.
چو دانـــَـم بحر دیوان را،دَر آرَم دُرِّ غـــــــــــــــــلطان را.

جوانی "منـــزوی" هستم،من از آدَم بَری هـــَـــستَـم.
زِ آلایـــــــــــش تُهی هستم،بگویم لعنِِ شـــــیطان را.

مزارت را نیــــــــــــــــــــــــازا
رم،حضورَت کَرده اِحضارَم .
به خـــــــــاکت گل بیافشانم،به روحَت نورِ رَخشان را.

تو را بدرودِ بی پایان،نِثارت جاودانـــــــــــــــــــــــ
ـــی تا

بــه آرامش رِِسَد وجدان،بِبینی هــــــــــــــور مزدان را.


مازیار   طهماسب نیا  ــــــــــــ"منزوی"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

درود بر روان خواجه شیراز ؛ لسان الغیب ، حضرت حافظ.




معلمِ من.

ای تو معلم من ، ای برترینِ انسان.

قلم به دست و ادیب، تو بهترین سخندان.


سلام و عرضِ ادب ، به رسمِ مهرجویی.

دو صد سپاس و درود ، ای چشمهء نکویی.


هزار شاخهء گل ، تقدیمِ مقدمِ تو.

لبخندِ پروردگار ، نگین به خاتمِ تو.


در چرخهء روزگار ، فروغِ دانش شدی.

همچو لطافتِ ابر ، صفای بارِش شدی.


محفلِ علم و ادب ، روشن ز تو مجلس است.

شهدِ شکر کلامت ، چو انگبین خالص است.


ای تو الههء پاک ، تو همنشینِ یزدان.

ای گنجِ نابِ دانش ، ای برگزیده انسان.


ستایش و صد ثنا ، قلبِ تو باد شادان.

جزای خیر بر تو ، ثوابِ نیک و احسان.


شاگردِ درسِ تو ام ، به لطفِ این روزگار.

خانه و منزلگَهَت ، بهشتِ پروردگار.

نگارش : مازیار طهماسب نیا.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با درود و عرض ادب خدمتِ دوستانِ خوبِ خودم.

چندی پیش بنا به درخواستِ دوستی گران مایه ، و بابتِ قدر دانی از یک معلمِ ، این شعر کوتاه را سرودم .

اکنون تصمیم گرفتم که برای تقدیر و سپاس  از  مقامِ شامخِ معلم و به ویژه معلم های خودم ، با اندکی تغییرات آن را عرضه کنم. امیدوارم که بخوانید و لذت ببرید و قصورِ گفتارِ این کمترین را با علوِ طبع و محبتتان ببخشید.

سودای یار

قلم به دست و در سر ، سودای یار دارم.

صد خاطره در ضمیر ؛ زان گل عذار دارم.


با اشک و آبِ دیده ، خونها ز دل بشستم.

من پاره پاره قلبی ، چونین نزار دارم.


بر قلب و روح و جانم ، هر زخمه ای که بینی.

از دست و دشنهء دوست ، من یادگار دارم.


در چشمِ تنگِ مردم. خوشبخت تر ز من کیست؟

از لعنتِ این دروغ ، دل چون مزار دارم.


من در درون سیاهم ، ظاهر ولی چه خوش رنگ.

از شرم این دو رنگی، صد ننگ و عار دارم.


در شهرم و دیارم ، یارای بودنم نیست.

آهنگِ هجر دارم ، قصدِ فرار دارم.


من خسته و شکسته، بارِ سفر ببسته.

هم غم به سینه مخفی، هم آشِکار دارم.


سائل به لبخنده ات، بر گذرت نشینم.

با یک سخاوتِ تو ، زر بیشمار دارم.


خنجرِ بی مهری ات ، قلبِ مرا کرده چاک.

دلخوش به یک نوازش، یا لطفِ یار دارم.


در جنگ عقل و احساس، مزیدِ بر علتی.

اسارت و هلاکت، زین کارِزار دارم.


سرگشتهء وجودت ، بیچاره از نبودت.

غمگین و تن شکسته، دل بی قرار دارم.


در سردیِ زمستان ، تو در برِِ من نشین.

بوس از لب و کنارت ، شورِِ بهار دارم.


درمانده از دو زانو ، قامت من خمیده.

با یک نگاهِ دلدار ،  قد استوار دارم.


در گردش باغ و راغ ، چشمم به گل که افتد.

حسرتِ خوش شمیمش، زان عطرِ یار دارم.


گدای عزلت نشین ، منزل به هر خرابه.

من سالیانِ پر غم ، بس آزگار دارم.


در بوسه از گلِ سرخ ، شهدینه یافت زنبور.

من از لبانِ یارم ، نوشین گوار دارم.


به گاهِ صید، صیاد، کمندِ خود بیافکند.

من گردنِ اسارت، در زلفِ یار دارم.


مازیار طهماسب نیا.

-------------------------------------------------------------------------

دوستانِ عزیزم، مدتی بود که چیزی نگفته بودم ، این شعر جدید را تقدیمی به شمایان سروده ام ، امیدوارم بپسندید و با کامنت هایتان ،  مرا  در بهتر شدن نوشتارم یاری رسانید.

پاینده باشید و تا دیداری دیگر بدرود .



خیالِ تو


دو صد  شکوفه  بر شکفت ، از  خندهء  زلال تو.
چراغ شب چه روشن  از ، تلالو  خیال تو.

ستاره های اشک من ، با  یاد  تو روشن شده.
رونق کیسهء  زر از ، بخشش  لا یزال تو.

عمق و نفوذ هر کلام ،ستایش بزرگی ات.
دوام  هر  حکومت از ، آن  شوکت و جلالِ تو.

برکت هر خوان کرم ، تو زینت هر مجلسی.
شفای هر درد تویی. آن نفسِ حلالِ تو.

به وقت اندوه و غمم.  زمزمهء محبتی.
آرامش قلب منی ، گلبانگ  چون  بلال تو.

اگر که بی تاب شوم، در سختیِ ماه  صیام.
هلال ِ چهرهء تو شد ، نوید استهلالِ تو.

اکنون که چون آهو شدم ، در  چنگ صیادی اسیر.
 وساطت  از تو بایدم.تو ضامنِ غزالِ تو.

در چرخش بد یمنِ دهر ، اگر که بد چاره  شدم.
روشنی بخت من از ، اختر خوش اقبال تو.

فارغ ز هر درد شدم ، چارهء هر غصه تویی.
هدایت راه من از ، مکتب با  کمالِ تو.
مازیار طهماسب نیا.

ستایش کورش بزرگ


ردای ابریشمین ، به پیکرت بافتی.
گوهرِ سنگین بها ، به افسر انداختی.

کلامِ پروردگار،وردِ زبان تو بود.
حکمت آسمانی ، رسم و مرام تو بود.

تو کورش بزرگی ، تو زینت آدمی.
فرزندِ پاکِ ایران ، تو جلوهء خاتمی.

شوکتِ این مرز و بوم ، فخر جهانی شدی.
به همتِ  قوم پارس ، خدای ثانی شدی.

مرغ سعادت نشست ، به شانهء نازِ تو.
شرارِ آتشِ پاک ، شد محرم  رازِ تو.

مصر و دمشق و ماچین ، بندهء درگاه تو.
حمد و ثنای یزدان ، ورد سحر گاه تو.

مسیح پروردگار ، منجی شهرِ یهود.
خورشیدِ نوعِ بشر ،  پناهِ اسمِ داوود.

ستایش مردی ات ، جلوهء دفترم شد.
نجاتِ  خاکِ ایران ، امیدِ آخرم شد.

----------------------------------------------------------------------------------------
دوستان عزیز. این  شعر  جدید  من  می باشد که  در ستایش  از  بزرگ مرد تاریخ ایران ، حضرت کورش  بزرگ  سروده ام. امیدوارم  بپسندید و  از خواندنش  احساس  غرور و  سر بلندی  کنید. درود بر شما.

شعر واعتراض

صدای من ،صدای ما ،صدا همه فریاد شد.

در فکر من ،در قلب ما ،صد غصه و بیداد شد.


نگاه من ،دو چشم ما ،عادت به باریدن گرفت.
سودای من ،پندار ما ،زخمی ز استبداد شد.

مرام آدمی گذشت ،ظلمت به شهر من نشست.
دروغ و کینه و ستم ،بازیچهء شیاد شد.

در مسند عدل و قضا ،نیرنگ و زشتی لانه کرد.
آن کاخ کورش را ببین ،منزلگه شداد شد.

بغض نفس گیری نشست ،برسینهء نالان ما.
دشمن ز بد حالی ما ،خنده به لب ،دلشاد شد.

یار وفا دارم چه شد ؟اکنون کجا می باشد او؟
خسته ز دیدار من است ؟یا کشتهء خرداد شد؟

ندا  شد و در بسترش ،فرش خیابان آرمید.
از غیرت فریاد ما ،خون درگلو ،آزاد شد.

مازیار طهماسب نیا.

تقدیر  ازل

تقدیر ازل شوم نوشت و همه کارم به بد افتاد.
من خانه خراب و غم ویرانه بد افتاد.

از گردشِ ایام ندارم گله و آه جگر سوز.
تقصیر فلک نیست گر این قصه بد افتاد.

خورشیدِ جهان ، بین به همه نیک بتابد.
آن اختر سعدم ، همه طالع به بد افتاد.

قصدم به سفر بود و هدف در شفقِ صبح.
ما شب زده بودیم و به ما قرعه بد افتاد.

دستم به طلب در پی یاری گریِ دوست.
معشوقه گریزان شد و محبوبه بد افتاد.

در مجلس اغیار همه رونقِ باده.
این ساغر و پیمانه که با ما چه بد افتاد.

رندان جهان ،بین همه در شور و به مستی.
مستیم همه گم گشت و مرا فکرِ به بد افتاد.

صد بوسهء شبنم به همه گونهء گل بود.
من زخمه به پایم .همه این رفته بد افتاد.


مازیار طهماسب نیا.

امید اولم

چه دل شادم در این دنیا ، در این شب های تنهایی.
که با یادت نخوابیدم ، در آن مستی و شیدایی.

دلم خوش بود از آن پندار، که از یادت نصیبم بود.
من و یادت صفا کردیم ، هم آغوشیِ رویایی.

ندیدم  در جهان هرگز ، نگارین  شاهدی چون تو.
همه حُسنت شگفت انگیز، ز خوش نامی و زیبایی.

امید اولم بودی ،به وقتِ تنگِ دلتنگی.
امید آخرم هستی ،تو چون خورشیدِ فردایی.

شدم سر گشتهء کویَت، شدم درگیر ابرویت.
پریشان همچو گیسویت ،چه خوش قامت ،چه رعنایی.

یکی شوریده و واله، اسیرت شد که من باشم.
شدم دیوانهء عشقت، شدم مجنون ز دانایی.

مازیار طهماسب نیا.
این هم جدید ترین شعر من ، تقدیم به دوستان خوب و عزیزم.

دلدار  خورشید گون من

شِعر و شَراب و اشکِ شَمع ، شعبدهء شبانه ات.
ناز و خَرام و صَد فریب ،نِگاه عاشقانه ات.

لب خَنده ها ،تَن عِشوه ها ،شَرارهء دو چَشم تو.
آن بوسه های دِلنشین ،آن حیلهء زنانه ات.

اگر که صد گل زِ رُخَت ،جَهان گلستان بِِکُند.
اگر که صد حاجَت دَهد ،دعای عارفانه ات.

اگر که تو فَخر زمین ،همچو یکی کوه بلند.
اگر که تو دریا دلی ،نسیمِ هر کرانه ات.

گیرم که هستی بهترین ،به عَرش و فرشِ کبریا.
چون تو ندیده روزگار ،خلقت ماهرانه ات.

به پیش یکتا گل من ،لاف برابری مزن.
شانه بزن به موی او ،مهمان بکن به خانه ات.

با دلبر زیبای من ،چگونه گَردی همنشین؟
نازَش بکِش ،مَدحش بکن ،با سخن و ترانه ات.

شاید که مقبولش شوی ،در چَشم او اُفتی نظر.
سرگشتهء کویش شوی ،به خواهِشُ و بهانه ات.

دلدار من خورشید گون ،فرشته خو ،ماه صفت.
او بهترین روی زمین ،او صاحبِ فرزانه ات.

آخرین شعر من که به دوستانم تقدیم می کنم. امیدوارم مقبول افتد.

رونق سپهر

نگارهء چهره ات ،آفاق را نَوَردید.
خدا به لَب خَنده ات ،خیره شُد و پَسَندید.

شمیمِ گیسوانَت ،زِ عطرِ گُل که خوش تر.
فرشته از لبانت ،دو صد ترانه می چید.

تو همنشین بهار،تو تک ستارهء صبح.
خورشید روزگاری ،به صبحِِ روزِ امید.

زمزمهء کلامَت ،غریوِ شب شکن شد.
وجودِ پُر بَهایت ،بقای عمرِ جاوید.

به خنده و بوسه ای ،به قلبِ من نِشستی.
به گِردِ تو بِگَشتَم ،همچو قمر ،چو مَهشید.

سپیدهء سحر گاه ،جلوهء چهره ات بود.
تو رونَقِِ سپهری ،تو اختری ،چو ناهید.

اگر که تیره گشته ،صورتِ خستهء من
تو رُخ زِ من گرفتی ،همچو غروبِ خورشید.

شعر کوچکی از مازیار طهماسب نیا ، تقدیم به دوستان عزیزم.

سخن سحرگاه

سَحَر با من سُخَن با راز گفتی.
حَدیث اَز اَوَّلین آغاز گفتی.


بگفتی: شرحِ دل افراز گفتم.

بگفتم: بی جهت ،سِر باز گفتی.


بگفتی: یک غَزَل اَز عِشق گفتم.

حِکایت اَز نیازُ و ناز گفتی.

من آن تنها هَزارِ باغ بودم.
ز کوچ و شوقِ در پَرواز گفتی.

شکسته شاخِه ای درخاک بودم.
به من زیبا رخی ، گُلناز گفتی.

سُکوتَم حُکمُ  لب ممهور  بودَم.
تو اَز نَجوا وَ از هَمراز گُفتی.

نبودستم  دَمی با یار ، دمخوَر.
تو اَز بوسُ و لَبِ طَنّاز گُفتی.

نَوای قلبِ من غمساز گویی.

به کوکَش ،شورِ دل همساز گُفتی.


چو یک جمله گله ابراز کردم.

جوابم را به صد آواز گفتی.


چو پایم خسته شد از راه رفتن.

سُخَن از توسَنی تَکتاز گفتی.


به صد نیکی  مرا تشبیه کردی.

گهی اطناب و گه ایجاز گفتی.


ز شعر و نظمِ من سرمست گشتی.

شراب و حافظ و شیراز گفتی.


نشستم یک درنگی پای عشقت.

زِ عشقِ مُعجِزَت ،اِعجاز گفتی.


به رویت دربِ دل را باز کردم.
به ناگه ! از چه روی ! اعراض گفتی؟

چو دیدی "منزوی" امروز گشتم.
به انجامِ دلم آغاز گفتی.


رها کردی مرا در سوگ ؛ رفتی.

به خود از ضربه شستت ، ناز گفتی.

مازیار طهماسب نیا.(منزوی)

بدرود

قسم به نام بهار ،به موسم و فصل گل.

به نغمهء چکاوک ،به هر سرود بلبل.

قسم به شعلهء شمع ،قسم به نورخورشید.
به خلوت عاشقان ،قسم به سایهء بید.

قسم به تیر آرش ،به شوکت سلیمان.
به حکمت ارسطو ،قسم به خاک ایران.

قسم به عشق و عاشق ،به سرخی شقایق.
قسم به دور ایام ،به گردش دقایق.

قسم به هر چه خوبی ،که در جهان بدیدم.
به شعر ناب حافظ ،که از دیوان شنیدم.

ندیدم اندر جهان نکو تر از صداقت.
نبود در ضمیرم بجز یاد رفاقت.

شادی و طیب قلبم ،لبخند دوست باشد.
در زمهریر بدرود ،ز من خشنود باشد.

مازیار طهماسب نیا

یکی از دوستان نزدیکم عازم سفری دور و  دراز گشته است. سفری به دیار غربت. ضمن انکه برایش سلامتی و تعالی آرزو می کنم ، این شعر کوچک را تقدیم وجود زیبا و پر بهایش می کنم. بدرود دوست خوب من

همخانه....هم خانه

از چشم تو افتادم ،ای نیک ترین دلدار.

بنگر چه پریشانم ،در حسرت آن دیدار.


از دست تو افتادم ،چون جام گه مستی.

در خاک فرو رفتم ،چون قطرهء بی مقدار.


چون یار مرا نوشید ،از میکده بیرون شد.
در حسرت آن ماندم ،بوسه به لب خمار.

اکنون که تهی گشتم از باده و سر مستی.
چون پول سیاه هستم ،در همهمهء بازار.

دیروز گران بودم ،محبوب کسان بودم.
امروز شکستم من ،ارزان شدم و هشیار.

نه خواب مرا پاید ،نه خنده مرا آید.
هم گریه و هم اندوه ،صد غصهء دل افگار.

در جسم تو جان بودی ، در تن تو روان بودی.
در میکده همچون می ،مستی ز تو شد سرشار.

همخانهء من بودی ،هم خانهء من بودی.
چون بت تو به بتخانه ،هم گل به یکی گلزار.

صد قصهء شیرینیت ،فرهاد همی خواند.

خسرو چه پریشان شد ، زین مرثیهء غمبار.

در غصهء هجرانت ،دل بین که چه خونین شد.

منصور صفت بودم ،نفرین به طناب دار.

حرفی دگرم ناید،که چارهء من شاید.
این خنده و این گریه ،این حسن ختام کار.

مازیار طهماسب نیا.

این هم آخرین شعری که سروده ام. تقدیمی ناقابلیست از جانب من به دوستان شیرین سخن و مهربانم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

لطفا انتقاد کنید.

چاه زنخدان

این شعر جدید منه. البته  هنوز  خیلی  ایراد داره ، مخصوصا بیت آخرش. لطفا  اگر راهنمایی به نظرتون می رسه برای تکمیل بیت آخر  ، حتما برایم ارسال کنید. سپاس گذارم از محبت شما.


صد کوبه پتک ، نه چارهء سندان است.

این سوز تنم ، نه از دلی نالان است.

هفت بحر  جهان را به سلامت گشتم.
بازیچهء من ، نسیم و هم طوفان است.

من خسته نی ام ، ز کشتی و طوفان ها.
لنگر گه من به ساحل خوبان است.

در  چرخ  مطاف و به همه تندر ورعد.
در آن همه خشم ، این لب من خندان است.

خورشید عذارت ، به رهم پشتیبان.
مهتاب رخت ،به خانه ام ره بان است.

من غرقه شدم به آن چه یوسف جای
آن چاه زنخدان اثر جانان است.


 مازیار طهماسب نیا.

سرو به قامت رسید........

سرو به قامت رسید ،با همهء اعتدال.
دست به دلبر رسید ،از پی جام وصال.

نجم بلند اخترم ،به آسمان تاختی.
سلطهءتاریک شب ،چه خوش برانداختی.

خندهء شیرین لبت ،چه خسروانی بود.
شمع رخ و نغمه ات ،چه خوش زبانی بود.

کمند گیسوانت ،به پیکرم بافته.
کمان ابروانت ،صدناوک انداخته.

با همهء نازکی ،سخت شده کار تو.
وه که چه نالان شده ،سینهء دلدار تو.

با همه شیرین لبی ،زبان تو کوبه گر.
با همه ناز کلام ،نهیب تو سلطه گر.

افسر و آن تاج تو ،طعنه به خورشید زد.
مشعل چشمان تو ،گوشه به ناهید زد.

هر چه ز حسنت گویم ،نیست سزاوار تو.
چرخ و فلک یار تو _ دوست نگهدار تو.


مازیار طهماسب نیا.

گل ناز من

ازگل نازم بگم، وه که چه بی خار بود.
ریشهء او استوار، حسرت دیوار بود.

رنگ و لعابش ببین، فخر گلستان شده.
عطر تنش ثروت طبلهء عطار بود.

دست غریبان نبود،به چهره اش ناز گر.
خانهء او در دلم. عزیزم این یار بود.

عطر وجود او همه، هالهء پیکرم شده.
لعل لبش با لب من ، بوسه ز دلدار بود.

به کوه و دشت و دمن، بر سر هر انجمن.
وصف جمالش کنند، شمع شب تار بود.

گرچه وجودش لطیف، همچو مه و پرنیان.
ریشهء او خاره در ،به سنگ کوهسار بود.

شاخهء نازش ببین، به حجله - دست عروس.
به روز جنگ و نبرد،کمان پیکار بود.

شربت گلبرگ او، دوای هر ناخوشی.
روشنی چهره اش، رونق افکار بود.

شبنم اشکش ببین، زلال و جاری بود.
نوش میان لبش، شراب اطهار بود.

هر چه نوشت مازیار ، به دفتر روزگار.
با قلم ناز اوست، سوری و کوکنار بود.

شیرینی و فرهاد تو

سر به ترانه می زنم ، از پی این جفای تو.
بوسهء عشق می زنم، در گذر و هوای تو.


ترانه ام شاد نبود ، هر چه زدل سروده ام.
هجرتو کشت قلب من ، اندوه و بد سودای تو.

گر که به کوی تو روم ، در پی جلوه دیدنت.
راه مرا  تو  سد کنی، دست تو و خطای تو.

به جان و  تن  مست شدم ، گاه نیاز دیدنت.
از تن و جان بریده ام ، ز سوز و ابتلای تو.

رسم زمانه این بود، درود و بدرودی دگر.
آمدنت،چه خوش نشین ، رفتن تو قضای تو.

زآمدنت شاد بدم ، ز رفتنت غصه چه سود.
خنده کنم ،با عشق تو  شیرین و خوش فرهاد تو...

شعر  از  مازیار طهماسب نیا  تقدیم به دوستان خوبم.

حدیث بدنامی


غم  قدیم  غزل  را  به  دل  کشید.
با  او  تغزل  دل  تو  دلکشانه  بود.

بلبل باغ سکوتم،  غم سینه ام را به پرده برد.
در پس آن پرده سبز، ترانه ام عاشقانه بود.

سر و پای برهنه ، در ساحل عشقت قدم زدم.
در پی ام ، خون دل و اشک دیده _ زینت هر کرانه  بود.

قصه  اسکندر دارا، حدیث  عشق و جنون.
در نظر اهل خرد ، با  حدیثم  فسانه بود.

حدیث بد نامی و  رسوایی عاشقانه ام.
روزها  درس علما  و شبان، ورد محافل زنانه بود.

آن بوسه که از لبانت به  رندی ربوده ام.
شهد ناب و  می شیراز و میوه ای نوبرانه بود.

کاخ  ارمی  در خیال ساخته ام ز ذکر نام و یاد تو.
صد فغان که این بنا، سست و  نیین آشیانه بود.

مازیار و یاد یار و محفل تنها  نشین.

این همه ترکش کنم.عشقی نبود. بهانه بود.


مازیار طهماسب نیا.

البته  بیت اول را به  رسم امانت از  شاعر دیگری گرفته ام.