درود به شما دوستان

درود به شما دوستان ــــــــــــــــــــــــــــــــــ عمری به جهان گشتم، سرخوردهء هر دیوار. بازندهء هر باره، بیچاره جدا از یار. هر ثانیه بر صبرم، صد ناز بدهکار است باشد که به لبخندش، یک بوسه زَنَم این بار... ♥ مازیار ط(مُـــنزَوی).

چشمهء جان

درود به شما.

ـــــــــــــــــ

از چشمهء جان جوششِ عشقت شده جاری.

دستان مرا، خاطرهء دست تو باشد.

از جامِ لبت، جز طَلـَبم بوسهء لب نیست

آخر چه کنم؟ جان و تنم مست تو باشد.

مازیار طهماسب نیا(مُنزَوی).

اعدام

درود و عرض ادب

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

پر کردن غم باده به هر جام، بس است.

این سنّت پوسیدهء بد نام، بس است.

آویخته تن، حکم به فرجام بس است.

آخر تو بگو، بگو که اعدام بس است.

مازیار طهماسب نیا(مـُنزَوی).

سر ها همه به زیر؛ افکنده
خسته بود.
دلها چو آیینه ء دق، خُرد و
شکسته بود.

سیمای آسمان، چه کبود و تیره
رنگ
از گریهء مادری که به سوگ
نشسته بود...

مازیار 🖤🖤🖤

اسلام چیست؟

درود.

اسلام را باید شناخت، به سان پزشکی که طاعون را می شناسد یا زیست شناسی که عملکرد سگ و گرگ را زمان ابتلایش به هاری بررسی می کند.

ویژگی اسلام این است که همیشه ابزار زورگویی و حفظ قدرت و ثروت و ناموس اغنیای جامعه نسبت به ضعفاست.

طبق قوانین اسلام، اگر متمول و قدرتمند باشی، جان و مال و ناموس تو محترم است و اسلام از ثروت و همسرانت در مقابل بیچارگان جامعه دفاع می کند ولی همان اسلام، فقرا را به نفع اغنیا سرکوب می کند و ناموسشان را به شکل صیغه و کنیز، بر باد می دهد.

اسلام یک مقوله انسان محور نیست بلکه یک قرارداد و پیمان نامه میان دزدان و قاتلان و متجاوزان است که از حقوق آنها در برابر بشریت، دفاع می کند.

نمونه بارزش، انواع قتل هایی که مسلمانان داعش، انان که عالی ترین و خالص ترین هستند و به مرحله پاک باختگی رسیده اند به راحتی از زن و کودک و مردان بیگناه و ناشناس انجام میدند.

یا تورمی که سالیانه بانک های شیعه به مال مردم ایران تحمیل می کنند و چهل درصد اموالشان را سرقت می کنند.

پس باید اسلام را در توالت نهاد و روی آن ش. ا. ش. ی. د.در خاتمه عرض کنم اسلام در ذات اهریمنی خود، بسیار خطرناک است و به هیچ وجه توصیه نمی شود، زیرا مادام که حالتی رحمانی و ظاهری نرم دارد، به آنی می تواند تغییر شکل داده و بعد خونریز و وحشی خود را به جامعه و افراد نمایش دهد و آنها را گرفتار کند.

بیشتر شبیه قارچ سمی یا حشرات و خزندگان خوش خط و خال سمی و زهرالود است که بسیار مرگبار است.

آخر اینکه اسلام در سرزمین هایی رشد کرده که تماما قبل از اسلام ممالک متمدن و جوامعی مترقی بوده اند.

اینکه ایران و خراسان بزرگ و عراق و مصر و شام و حلب و پترا و چین و... بعد از اسلام، پیشرفت داشتند، باید بدانیم که انها قبل از اسلام هم همگی متمدن و عالی بوده اند.

وگرنه خود اعراب و مسلمانان اصلی که مبدع اسلام هستند،، همیشه خونریز بودند و بعد از اسلام، خونریز تر هم شدند.

قربان شما... مازیار ط

جنگ ایران با عراق... جنگ ایران با ایران

بعضی وقتها با خودم فکر میکنم، اگر صدام بر ایران حاکم میشد،، چه میشد؟

مثلا قرار بود دختران ایرانی به سرزمین عربها برده می شدند؟

نه اینکه جمهوری اسلامی، دختران ایرانی را به سرزمین اعراب، نفروخت.

مثلا قرار بود صدام، مشتی بیگانه را بر ایران حاکم کند؟

مگر در جمهوری اسلامی، تعداد کثیری عراقی و لبنانی و افغانی و آذربایجانی بر ایران حاکم نشدند؟

مثلا صدام قرار بود ایرانی ها را در خیابان ها، رگبار کند؟

مگر جمهوری اسلامی به کرات و بارها دختران و پسران جوان ایرانی را به گلوله نبستند؟

مثلا قرار بود عراق نود درصد از درآمد سالیانه نفت ایران را به تاراج ببرد؟

مگر جمهوری اسلامی امروز صد درصد بودجه حاصل از فروش نفت ایران را به تاراج نمی برد؟

مثلا قرار بود، دانشگاه ها، کارخانه ها، و مشاغل کشور ما توسط افراد عراقی اشغال شود؟

مگر الان دانشگاه های ما و مشاغل ایران، توسط اعراب لبنان و نیجریه و طلبه های بی مصرف جامعه المصطفی، اشغال نشده؟

مثلا قرار بود طلا های ایران و دلار های ایران توسط ارتش عراق به تاراج برده شود؟

مگر امروز تمام ارزهای مملکت و طلا های ایران به خارج قاچاق نمیشود و طلاهای ایران به صورت روکش برای گنبد های جعلی ، به عراق برده نمی شود؟

مثلا قرار بود در صورت اشغال توسط ارتش عراق، تمام تولیدات معتبر و ناب ایران به خارج، تاراج شود؟

مگر امروز تمام گوسفند وهندوانه و میوه و خاویار و خوراک ایران توسط جمهوری اسلامی به خارج فرستاده نمی شود؟

پس کشته های جنگ با عراق، مُشتی جوان خام بودند که مفت، مفت مردندو فربانی خیانت روح الله خمینی شدند.

رباعی

درود و عرض ادب.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

یا پیر و کهن، رو به نهایت هســـتی.

یا شاب و گره، زُلفـَکِ هَستی بستی.

لب خنده زن و بذله سخن، پا برجا

دل شاد سر از ساغر مینا، مســتی.

...

مازیار طهماسب نیا (منزوی).

شهرت بد

درود و عرض ادب

مذموم تر از شهرت بد ؛ دردی نیست

زیبایی زر ؛ از سبب زردی نیست

​​​​پاک است و برای ز منت هر خاک است

مطلوب ، بجز نام جوانمردی ، نیست

مازیار طهماسب نیا(منزوی)

مهتاب عشق

مهتاب عشق

درود و عرض ادب

ای کلام نافذت ؛ مضراب عشق

بر لبت ؛ افسانه های ناب عشق

 

نغمه ی نغزت ، سرود عاشقی

چهره ی تابنده ات ؛ مهتاب عشق.

پرستو ها

درود و عرض ادب

پرستو ها ؛ غریب آسمان اند

پرندک در نگاه بی کسان اند

 

به یمن دخمه های پر ستاره

شریف شهر پرسه؛ کرکسان اند

مازیار طهماسب نیا ( منزوی)1

شرمنده ام

درود بر شما دوستان....

 

راستش را بخواهید ، به بعضی از وبلاگ های دوستان قدیم سر زدم.

وبلاگهایی که صاحبانشان سالهاست به آن سر نزده اند و به نوعی غبار گرفته اند ، به نظرم بوی مرگ می دادند.

حیف ... حال و هوای آن ها ، گویی حال و هوای آرامش سمج و دلهره آور قبرستان است با همان خواب آلودگی و دلمردگی یاس آور.

پاینده باشید .

مازیاطهماسب نیا ( منزوی).

انقلاب

درود و عرض ادب

شب اندیشان ؛ دلاشان قهر جوشان

شدند از آتش بهتان ؛ خروشان.

 

سیه شد آسمان از دوده شان ؛ گشت

دوامی بر دکان شب فروشان.

مازیار طهماسب نیا (منزوی).

زایش زیبا

درود و عرض ادب

 

..........................

 

جهان گر زایشی زیبا تر آرد.

 

یقین از یاد خوبی ها ؛ برآرد.

 

 

به عشق نوبهاران بوتهء خار

 

از اعماق بیابان سر درآرد.

 

مازیار طهماسب نیا (منزوی)

درود و عرض ادب خدمت دوستان

گرفتی با ضمیری سرد و خاموش

سلوک و سوسه های غم ؛ در آغوش.

 

مرا افسوس و ترس و طعنه در یاد

تو را تفسیری از خنده ؛ فراموش.

 

مازیار طهماسب نیا (منزوی)

درود و عرض ادب

درود بر شما 

......................

 

سرود عاشقی ؛ سر داده بودم.

سفیر نغمه های ساده بودم.

 

خروشان ، واژه های همدلی در

بیان جمله ها ؛ بنهاده بودم.

 

مازیار طهماسب نیا(منزوی).

پهلوی

درود و عرض ادب

...............................

 

سرودت نغمه و ذکرت مناجات

لبان غنچه ات ؛ نقل و نباتات

 

شوم همسایه ات ؛ دزدی مبادا

که چیند بوسه را ؛ هیهات ؛ هیهات.

 

مازیار طهماسب  نیا (منزوی)

نگین رد پا

درود و عرض ادب.

..............................

به رویت شهر دل را می گشایم.

 

سرود هم صدایی می سرایم

 

 

نهم در پویشت روی زمین را

 

مرصع با نگین رد پایم.

 

مازیار طهماسب نیا (منزوی).

رباعی...زنجره

 

سلام.

 

دیدم به یکی سرا , پس پنجره ای.

سر داده حزین , سرود دل , زنجره ای

 

گفتم عجبا که عاشقی نهد

غوغا ز کر  بسته لب و حنجره ای.

مازیار طهماسب نیا(منزوی)

درود و بدرود , دوستان.

منزوی و حافظ

این شعر (غزل) از بابت تکریم و عرضِ ارادتِ اینجانب (منزوی) به حضور


حضرت حافظ نوشته شد.امیدوارم مقبول شما و ایشان واقع گردد.


غــــزل در بــــــــــــــــحـــر (هــزج مثمن سالـــم).
وزن بحــــــر :مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به شیرازَش سفر کردم،که بیند چَشمِ گریــــــان را.
به گُفتـــَــم جورِِ زِندان را،تَنــَــــــفُر از زمســـــتان را.

بِرَفتَــم بر مزارش تا ببوســـــــــــــم سـنگ پاکش را.
سلام ای شاعرِِ(ی) خوبان،بخوانــــدم حـمدِ قرآن را.

وجودت گوهری تابان،به این شـــهرو به این سامان.
به روحت جانِ من قربان؛چو روحــــــت روح یزدان را.

درودم بر قَلَمـــــــــــــــــدانَت
،برآن طَبعِ سُخَنــــدانَت.
ثنا گویم به دیوانت؛بِنازَم خـــــــــــــــــــــــاکِ ایران را.

سزایـــَــــت عِطــرِ گل باشد،به پایت جوی مُل باشد.
سَرایت صدرِ دل باشد. ستیغت کوهِ تفتــــــــــــان را.

زبانت پر بلاغت شد،زاشعارت صیانـــــــــــــــت شد.
چو قرآنــــــــــــــــــــت روایت شد،بتابی نور ایمان را.

به گفتارت تعادل بُد؛به اجبـــــــــــــــــارت تساهل بُد.
به انسانـــــــــــــــت تعامل بُد، روا کن بنده فرمان را.

سرودِ (ی) سغدیان بر لب،چراغی جاودان هر شـب.
بسوزد عاشقـت در تب،پریشان گفته هذیــــــــــان را.

ز شِعرَت باده می جوشد.بهاران سَبزه می نــــوشد.
گَُــنـَـه را پرده می پوشـَــــــَــد،و پیکر های عـُـریان را.

جفایـــَـت عالَمی سوزَد،لَبَم برلَب همـــــــــــی دوزَد .
جَهَـــنَّم چون بیاَفروزد،دو صَد رَحمَت مُغِیـــــــــــلان را.

طلایَــــم را تو زَر کردی،شُـــکوهم را تو فــــَّــــر کردی.
کلامــَـــم پُُر هنر کردی،بِدادی تحفه انســـــــــــــان را.

شکـــر از طعم تو شیرین،ادب را کرده ای شــــَـرمین.
ســـــُــــخَن هایت خوش آهنگین.کُنی آغاز،پایـــان را.

خوشا بر من،خوشا این دل که با شعـرَت کُنَم همدِل.
چو دانـــَـم بحر دیوان را،دَر آرَم دُرِّ غـــــــــــــــــلطان را.

جوانی "منـــزوی" هستم،من از آدَم بَری هـــَـــستَـم.
زِ آلایـــــــــــش تُهی هستم،بگویم لعنِِ شـــــیطان را.

مزارت را نیــــــــــــــــــــــــازا
رم،حضورَت کَرده اِحضارَم .
به خـــــــــاکت گل بیافشانم،به روحَت نورِ رَخشان را.

تو را بدرودِ بی پایان،نِثارت جاودانـــــــــــــــــــــــ
ـــی تا

بــه آرامش رِِسَد وجدان،بِبینی هــــــــــــــور مزدان را.


مازیار   طهماسب نیا  ــــــــــــ"منزوی"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

درود بر روان خواجه شیراز ؛ لسان الغیب ، حضرت حافظ.




"مُفتَعِلُن" هایی که تو را کشت و مرا زندگی بخشید.

ای که دِلت گنجِ خدا ، ناصحِ انسان که تویی.

صاحبِ دانای قَلَم ، علمِ فراوان که تویی.


گشته دلم گِردِ جهان ، در طلبِ جودِ شما.

معدنِ داد و دَهِشی ، چشمهء جوشان که تویی.


محضرِ پاکت که شده ، دایرهء صلح و صفا.

اَمن و اَمانت صِفَتَت ، امینِ یزدان که تویی.


گوهرِ دُر سایِ دِلت ، فاقِدِ هر رنگ و ریا.

قرصِ قمر ، نقشِ رُخَت ، جلوهء الوان که تویی.


منزلِ فانی نَسِزَد ، تا بشوی همدمِ ما.

ساکنِ پردیس کَسا ، روضهء رضوان که تویی.


شرحِ تو هُدهُد چو شنید از نَفَسِ بادِ صبا.

سوی تو شد ، نغمه کُنان. عِرضِ سلیمان که تویی.


دورِ زمان کُن سپری ، خاتمه ده قهرِ شتا.

موسمِ زیبای خدا ، فصلِ بهاران که تویی.


دشت و دَمَن ، تشنه لب و رو به شما دستِ دعا.

ابرِ سَخی ، خَنده بِزَن ، موجِبِ باران که تویی.


چرخِ فَلَک ، در یَدِ تو ، وصلِ به تو ارض و سما.

مه ز تو نو ، شمسِ ضُحی ، زُهره به دیوان که تویی.


چله نِشَستَم همه عمر ، "منزوی" و بی ادعا.

جمعِ پراکنده بخوان ، حلقهء یاران که تویی.


چَشمِ سِپَه را بِچِکان ، زَهرهء دیوان ، چو دَوا.

در کفِ تو ، گُرزِ گران ،رستمِ دستان که تویی.


مفتعلن مفتعلن مفتعلن ، کشتِ مرا.

درسِ ادب ، شعر و سخن ، شاعرِ عرفان که تویی.


تشنه ز فرهنگِ تهی ، میکده درگیرِ فنا.

باده بگو ، پیرِ سخن ، ساقیِ خندان که تویی.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


مازیار طهماسب نیا ، (منزوی)

حکایت من و شیخ بهایی و خیالی بخارایی

تن بسته به دامت شدم از جبرِ زمانه.

در آتشِ عشقت، گُلِ دل داده جوانه.

سرگشته به دریای غم ، از پیِ کرانه.

ای تیرِ غمت را دلِ عشاق نشانه.

جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه.

****************************

او شیخِ مزور ( مرغ مقلد) شد و من کافرِ ملحد.

او حد زندم ، که توبه کن ، می خور و  فاسد.

از توبهء جبری بشدم مومنِ جاهد.

گه معتکفِ دیرم و گه ساکنِ مسجد.

یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه؟ ؟

****************************

دردی کشِ آن مجلسِ رندانه تویی تو.

در هر نظرم ، ساقیِ میخانه تویی تو.

در چشمِ تر از گریهء مستانه تویی تو.

مقصودِ من از کعبه و بتخانه تویی تو.

مقصود تویی ، کعبه و بتخانه بهانه.

**************************

پویای رهت ، غنچه آن خارِ گران دید.

این "منزوی" از تقربت ، سرِ نهان دید.

حافظ نظرت کرد و دلِ  پیرِ مغان دید.

یعنی همه جا عکسِ رخِ یار ، توان دید.

دیوانه منم  ، من که روم خانه به خانه.

***************************

واعظ به سخن ، دم به دم از عطر تو بوید.

در موسمِ گل ، لطافتِ قلبِ تو روید.

کو تاب و توانی که زِ دل ، یادِ تو شوید؟

هر کس به زبانی صفتِ حمدِ تو گوید.

بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه.

***************************

تحریر ، مجالی به سپاسِ قلمِ توست.

تقریرِ ثنایی ، به تعالی  قدمِ توست.

تسبیحِ خدایی که نعیمِ نَعَمِ توست.

(تضمینِِ معانی فقط از مرحمتِ توست)

تقصیرِ خیالی به امیدِ کرمِ توست.

یعنی که گنه را به از این ، نیست بهانه.


مخمس از مازیار طهماسب نیا (منزوی) تضمین از غزلِ خیالی بخارایی.

پی نوشت : مرغ مقلد بجای شیخ مزور و به موجب ِ حالتِ خود سانسوری است.

______________________________________________


با کسبِ اجازه از روانِ پاکِ شاعر خوش بیان جنابِ خیالی بخارایی و همچنین

حضرت شیخ بهایی که پیش تر این غزل را تضمین نموده بودند.


 این هم عکس سه نفره من و شیخ بهایی و خیالی بخارایی.


نفرینت باد

چو دیدم نقشِ شیطان در نگاهت.

یقینم شد بر آن، جرم و گناهت.


به زشتی و پلیدی کرده عادت.

برو ، لعنت به آن روی سیاهت.


ز من بگذر تو ای شوریده پندار.

هزاران سنگ و سختی پیشِ راهت.


نریزم اشکــــــی از سوز و فراغت.

نلرزد دست من روزِ وداعـــــــــت.


مباد از گریه ام دلشاد گردی.

نگویم دستِ حق پشت و پناهت.


گریزان خنده از روی لبانت.

پریشان  ناله شد سودای آهت.


قبایی ژنده شد پیراهنِ تو.

فتاده گوهر از آن کج کلاهت.


خراباتی نشین و دوره گردی.

ندارد کس نشان از بارگاهت.


نمازت ، وردِ غوغا و هیاهو.

عجب بتخانه ای شد قبله گاهت.


عروسی بد زبان در  صبح بودی.

شب ، آتش شعله زد از حجله گاهت.


رفیق منزوی هرگز نگردی .

که این زهره نتابد در پگاهت.                                                                       

معلمِ من.

ای تو معلم من ، ای برترینِ انسان.

قلم به دست و ادیب، تو بهترین سخندان.


سلام و عرضِ ادب ، به رسمِ مهرجویی.

دو صد سپاس و درود ، ای چشمهء نکویی.


هزار شاخهء گل ، تقدیمِ مقدمِ تو.

لبخندِ پروردگار ، نگین به خاتمِ تو.


در چرخهء روزگار ، فروغِ دانش شدی.

همچو لطافتِ ابر ، صفای بارِش شدی.


محفلِ علم و ادب ، روشن ز تو مجلس است.

شهدِ شکر کلامت ، چو انگبین خالص است.


ای تو الههء پاک ، تو همنشینِ یزدان.

ای گنجِ نابِ دانش ، ای برگزیده انسان.


ستایش و صد ثنا ، قلبِ تو باد شادان.

جزای خیر بر تو ، ثوابِ نیک و احسان.


شاگردِ درسِ تو ام ، به لطفِ این روزگار.

خانه و منزلگَهَت ، بهشتِ پروردگار.

نگارش : مازیار طهماسب نیا.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با درود و عرض ادب خدمتِ دوستانِ خوبِ خودم.

چندی پیش بنا به درخواستِ دوستی گران مایه ، و بابتِ قدر دانی از یک معلمِ ، این شعر کوتاه را سرودم .

اکنون تصمیم گرفتم که برای تقدیر و سپاس  از  مقامِ شامخِ معلم و به ویژه معلم های خودم ، با اندکی تغییرات آن را عرضه کنم. امیدوارم که بخوانید و لذت ببرید و قصورِ گفتارِ این کمترین را با علوِ طبع و محبتتان ببخشید.

سودای یار

قلم به دست و در سر ، سودای یار دارم.

صد خاطره در ضمیر ؛ زان گل عذار دارم.


با اشک و آبِ دیده ، خونها ز دل بشستم.

من پاره پاره قلبی ، چونین نزار دارم.


بر قلب و روح و جانم ، هر زخمه ای که بینی.

از دست و دشنهء دوست ، من یادگار دارم.


در چشمِ تنگِ مردم. خوشبخت تر ز من کیست؟

از لعنتِ این دروغ ، دل چون مزار دارم.


من در درون سیاهم ، ظاهر ولی چه خوش رنگ.

از شرم این دو رنگی، صد ننگ و عار دارم.


در شهرم و دیارم ، یارای بودنم نیست.

آهنگِ هجر دارم ، قصدِ فرار دارم.


من خسته و شکسته، بارِ سفر ببسته.

هم غم به سینه مخفی، هم آشِکار دارم.


سائل به لبخنده ات، بر گذرت نشینم.

با یک سخاوتِ تو ، زر بیشمار دارم.


خنجرِ بی مهری ات ، قلبِ مرا کرده چاک.

دلخوش به یک نوازش، یا لطفِ یار دارم.


در جنگ عقل و احساس، مزیدِ بر علتی.

اسارت و هلاکت، زین کارِزار دارم.


سرگشتهء وجودت ، بیچاره از نبودت.

غمگین و تن شکسته، دل بی قرار دارم.


در سردیِ زمستان ، تو در برِِ من نشین.

بوس از لب و کنارت ، شورِِ بهار دارم.


درمانده از دو زانو ، قامت من خمیده.

با یک نگاهِ دلدار ،  قد استوار دارم.


در گردش باغ و راغ ، چشمم به گل که افتد.

حسرتِ خوش شمیمش، زان عطرِ یار دارم.


گدای عزلت نشین ، منزل به هر خرابه.

من سالیانِ پر غم ، بس آزگار دارم.


در بوسه از گلِ سرخ ، شهدینه یافت زنبور.

من از لبانِ یارم ، نوشین گوار دارم.


به گاهِ صید، صیاد، کمندِ خود بیافکند.

من گردنِ اسارت، در زلفِ یار دارم.


مازیار طهماسب نیا.

-------------------------------------------------------------------------

دوستانِ عزیزم، مدتی بود که چیزی نگفته بودم ، این شعر جدید را تقدیمی به شمایان سروده ام ، امیدوارم بپسندید و با کامنت هایتان ،  مرا  در بهتر شدن نوشتارم یاری رسانید.

پاینده باشید و تا دیداری دیگر بدرود .



درود و عرض ادب

درود و عرض ادب خدمت همهء دوستانِ عزیز و سرورانِ با ارزش خودم.

چندیست که بنا بر دلایل متعدد شغلی و گرفتاری های شخصی ، کمتر در خدمتِ شما عزیزان و در محیطِ مجازی امکانِ حضور داشته ام. بدین وسیله خواستم به اطلاع همهء دوستانم برسانم؛ شما نازنینان برایم بسیار عزیز و محترم و با اهمیت هستید و هماره از داشتن دوستانِ نیک اندیش و شیرین گفتاری چون شمایان به خود می بالم. صادقانه عرض کنم که شما موجب مباهات و غرور بنده می باشید. امیدوارم درآینده ای خیلی نزدیک ، با گشایشی که در اموراتم ایجاد می گردد،بتوانم بیشتر و مفید تر در خدمت شما سروران خوبم باشم.


پس تا آن روز مراقب خودتان باشید و همیشه سبز بمانید.


شاد زی و مهرتان افزون باد دوستان گل و گرامی من.

خیالِ تو


دو صد  شکوفه  بر شکفت ، از  خندهء  زلال تو.
چراغ شب چه روشن  از ، تلالو  خیال تو.

ستاره های اشک من ، با  یاد  تو روشن شده.
رونق کیسهء  زر از ، بخشش  لا یزال تو.

عمق و نفوذ هر کلام ،ستایش بزرگی ات.
دوام  هر  حکومت از ، آن  شوکت و جلالِ تو.

برکت هر خوان کرم ، تو زینت هر مجلسی.
شفای هر درد تویی. آن نفسِ حلالِ تو.

به وقت اندوه و غمم.  زمزمهء محبتی.
آرامش قلب منی ، گلبانگ  چون  بلال تو.

اگر که بی تاب شوم، در سختیِ ماه  صیام.
هلال ِ چهرهء تو شد ، نوید استهلالِ تو.

اکنون که چون آهو شدم ، در  چنگ صیادی اسیر.
 وساطت  از تو بایدم.تو ضامنِ غزالِ تو.

در چرخش بد یمنِ دهر ، اگر که بد چاره  شدم.
روشنی بخت من از ، اختر خوش اقبال تو.

فارغ ز هر درد شدم ، چارهء هر غصه تویی.
هدایت راه من از ، مکتب با  کمالِ تو.
مازیار طهماسب نیا.

ستایش کورش بزرگ


ردای ابریشمین ، به پیکرت بافتی.
گوهرِ سنگین بها ، به افسر انداختی.

کلامِ پروردگار،وردِ زبان تو بود.
حکمت آسمانی ، رسم و مرام تو بود.

تو کورش بزرگی ، تو زینت آدمی.
فرزندِ پاکِ ایران ، تو جلوهء خاتمی.

شوکتِ این مرز و بوم ، فخر جهانی شدی.
به همتِ  قوم پارس ، خدای ثانی شدی.

مرغ سعادت نشست ، به شانهء نازِ تو.
شرارِ آتشِ پاک ، شد محرم  رازِ تو.

مصر و دمشق و ماچین ، بندهء درگاه تو.
حمد و ثنای یزدان ، ورد سحر گاه تو.

مسیح پروردگار ، منجی شهرِ یهود.
خورشیدِ نوعِ بشر ،  پناهِ اسمِ داوود.

ستایش مردی ات ، جلوهء دفترم شد.
نجاتِ  خاکِ ایران ، امیدِ آخرم شد.

----------------------------------------------------------------------------------------
دوستان عزیز. این  شعر  جدید  من  می باشد که  در ستایش  از  بزرگ مرد تاریخ ایران ، حضرت کورش  بزرگ  سروده ام. امیدوارم  بپسندید و  از خواندنش  احساس  غرور و  سر بلندی  کنید. درود بر شما.

شعر واعتراض

صدای من ،صدای ما ،صدا همه فریاد شد.

در فکر من ،در قلب ما ،صد غصه و بیداد شد.


نگاه من ،دو چشم ما ،عادت به باریدن گرفت.
سودای من ،پندار ما ،زخمی ز استبداد شد.

مرام آدمی گذشت ،ظلمت به شهر من نشست.
دروغ و کینه و ستم ،بازیچهء شیاد شد.

در مسند عدل و قضا ،نیرنگ و زشتی لانه کرد.
آن کاخ کورش را ببین ،منزلگه شداد شد.

بغض نفس گیری نشست ،برسینهء نالان ما.
دشمن ز بد حالی ما ،خنده به لب ،دلشاد شد.

یار وفا دارم چه شد ؟اکنون کجا می باشد او؟
خسته ز دیدار من است ؟یا کشتهء خرداد شد؟

ندا  شد و در بسترش ،فرش خیابان آرمید.
از غیرت فریاد ما ،خون درگلو ،آزاد شد.

مازیار طهماسب نیا.

تقدیر  ازل

تقدیر ازل شوم نوشت و همه کارم به بد افتاد.
من خانه خراب و غم ویرانه بد افتاد.

از گردشِ ایام ندارم گله و آه جگر سوز.
تقصیر فلک نیست گر این قصه بد افتاد.

خورشیدِ جهان ، بین به همه نیک بتابد.
آن اختر سعدم ، همه طالع به بد افتاد.

قصدم به سفر بود و هدف در شفقِ صبح.
ما شب زده بودیم و به ما قرعه بد افتاد.

دستم به طلب در پی یاری گریِ دوست.
معشوقه گریزان شد و محبوبه بد افتاد.

در مجلس اغیار همه رونقِ باده.
این ساغر و پیمانه که با ما چه بد افتاد.

رندان جهان ،بین همه در شور و به مستی.
مستیم همه گم گشت و مرا فکرِ به بد افتاد.

صد بوسهء شبنم به همه گونهء گل بود.
من زخمه به پایم .همه این رفته بد افتاد.


مازیار طهماسب نیا.