سخن سحرگاه
سَحَر با من سُخَن با راز گفتی.
حَدیث اَز اَوَّلین آغاز گفتی.
من آن تنها هَزارِ باغ بودم.
ز کوچ و شوقِ در پَرواز گفتی.
شکسته شاخِه ای درخاک بودم.
به من زیبا رخی ، گُلناز گفتی.
سُکوتَم حُکمُ لب ممهور بودَم.
تو اَز نَجوا وَ از هَمراز گُفتی.
نبودستم دَمی با یار ، دمخوَر.
تو اَز بوسُ و لَبِ طَنّاز گُفتی.
نَوای قلبِ من غمساز گویی.
به رویت دربِ دل را باز کردم.
به ناگه ! از چه روی ! اعراض گفتی؟
چو دیدی "منزوی" امروز گشتم.
به انجامِ دلم آغاز گفتی.
حَدیث اَز اَوَّلین آغاز گفتی.
بگفتی: شرحِ دل افراز گفتم.
بگفتم: بی جهت ،سِر باز گفتی.
بگفتی: یک غَزَل اَز عِشق گفتم.
حِکایت اَز نیازُ و ناز گفتی.من آن تنها هَزارِ باغ بودم.
ز کوچ و شوقِ در پَرواز گفتی.
شکسته شاخِه ای درخاک بودم.
به من زیبا رخی ، گُلناز گفتی.
سُکوتَم حُکمُ لب ممهور بودَم.
تو اَز نَجوا وَ از هَمراز گُفتی.
نبودستم دَمی با یار ، دمخوَر.
تو اَز بوسُ و لَبِ طَنّاز گُفتی.
نَوای قلبِ من غمساز گویی.
به کوکَش ،شورِ دل همساز گُفتی.
چو یک جمله گله ابراز کردم.
جوابم را به صد آواز گفتی.
چو پایم خسته شد از راه رفتن.
سُخَن از توسَنی تَکتاز گفتی.به صد نیکی مرا تشبیه کردی.
گهی اطناب و گه ایجاز گفتی.
ز شعر و نظمِ من سرمست گشتی.
شراب و حافظ و شیراز گفتی.
نشستم یک درنگی پای عشقت.
زِ عشقِ مُعجِزَت ،اِعجاز گفتی.
به رویت دربِ دل را باز کردم.
به ناگه ! از چه روی ! اعراض گفتی؟
چو دیدی "منزوی" امروز گشتم.
به انجامِ دلم آغاز گفتی.
رها کردی مرا در سوگ ؛ رفتی.
به خود از ضربه شستت ، ناز گفتی.
مازیار طهماسب نیا.(منزوی)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 6:3 توسط منزوی
|
این خودم هستم. البته تصویری از خودم است. نمی دانم از دیدن این چهره چه چیزی در مورد شخصیت من برداشت خواهی نمود. اما به عرض برسانم هدف از نهادن این تصویر فقط چهره نمودن به دوستان عزیزم است و هیچ منظور دیگری ندارم. به این وبلاگ باتمام کمبودها و دلتنگی های آن که بی شک از کمبودها و دل گرفتگی های صاحبش نشات می گیرد خوش آمدی دوست وبگذر من. (منزوی)