خود آ

اگر در سرنوشت بشریت دقت کنیم، هر جایی ذهن ناپخته بشر درحل وفصل امورات دنیوی و یافتن پاسخ  در می ماند. در آن نقطه دایره ای سیاه رسم می کند.

اگر با مداد خرافات این دایره های سیاه را به هم وصل کنیم ، هیبت موجودی مجهول ایجاد می گردد که اسم آن خداست.

مرده شور

از جلویم که عبور کرد بوی کهنه سیگار که به لباسش بود تا چند متری اش

می امد. با ریش خارخاری و صورت در هم و چشمهای قی کرده و خمار .با ارامش خاصی که از مصرف کراک ناشی بود به سمت غسالخانه می رفت.فهمیدم باز جسد تصادفی یا معتادی باد کرده را اورده اند.

همه فکر می کردند امیر از زور ناچاری و برای تهیه پول کراک غسل دادن و کفن  کردن اجساد متلاشی و متعفن راپذیرفته. اما کسی نمی دانست او عاشق همخوابگی با اجساد  مردگان است و به خصوص از ازاله بکارت جسد دخترکان لذت وافری می برد.


-------------------------------------------------------------------------------------------

بر گرفته از وبلاگ قبلی  چتری برای باران.


ترک خورده هـــــــــــــــــــــــــــــــــا.

ترک خوردن کافی نیست.ترک خورده ها و بند زده ها با صد ها ترک بدقواره و بی ارزش کنج زیرزمین خاک می خورند. باید خرد بشیم تا لبه های تیزمون تن دشمنو شکاف بده. باید بسوزیم و بسوزانیم و خاکستر شویم.برای تولدی دوباره از دل خاکستر...

کلاغ و فاخته

در  اعماق جنگل تیره، آن جایی که نیزه های  درخشان خورشید  سالهای  زیادی خاکش را  نیشتر  نزده بود و در میان شاخه های بلندی که هیچ کس بجز پرنده ها  لذت مصاحبتشان را درک نکرده بود  حکایت عجیبی  شکل گرفت...چجور بگم ! از اولش بگم: دوتا فاخته خوش آواز و خوش اندام  شیفته چهچه یکدیگر شدند.آبشار  زیبای  زندگی  را در جاری نغمه های سلطانیشان شنیدند و لذت نزدیکی پر حرارت را در  هم آغوشی  غریزی  در یافتند. پرنده نر  سرودی  می خواند که در  آن بانگ  عشق و  کام جویی  بسیار درخشش داشت و ماده از شنیدن آن  دچار  نوعی  مستی  گردید که  شرافت و بکارت و دختری اش را به قیمت  یک تماس تن باخت و وقتی  هر دو  به  خود آمدند برایشان یک تن خسته  مانده  بود و پر هایی که هر کدام بوی تن آن دیگری  را می داد و چشم هایی که  خمار از  نشئه آغوش بود و  اندامی که اکنون بار وجود جدیدی را یدک می کشید که از آن  آواز جاری  شده در منقار ها  بیدار  شده بود و با جریان شهوت انگبز عشق از  درون رگ های خسته  حرکت کرده بود  و به  قیمت  بکارت  از دست رفته یک دختر جوان در  بطن همان دختر  که دیگر  دختر نبود جای گرفته و اکنون  در پس تن های خسته  همان  فاخته ها  به  رشد  میرسید. رشدی  زیبا  و  پر  تنش که التهاب  وجودی اش  درون  پوسته گچی و  سفیدی  قالب  گیری  گردیده  بود و اکنون با فشار  راه  به  بیرون می جست و به بهای دریدن جوارح مرغکی  شرمگین و نحیف قصد داشت  تولد را  نشان دهد.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
کلاغ  نر و ماده  با هم  ازدواج  کرده بودند و  حاصل این ازدواج تخم های زیبایی  بود که  در آشیانی  محکم  بر  بلندای  رفیع ترین شاخسار درخت صنوبر در قلب همان جنگل تیره نهاده بودند و بی خبر از مهمانی ناخوانده و موزی بودند که مخفیانه  در میان آن تخم های آهکی جا خوش کرده بود و انتظار می کشید.یک شب  تاریک که سیاهی اش طعنه بر  پر های سیاه کلاغ می زد ،جنبش هایی در زیر بدن پر مهر و عاشق مادر ایجاد شد و نتیجه اش سر بر آوردن چندین جوجه از دل تخمها بود.جوجه هایی که یکیشان با باقی تفاوت داشت و ثمره همان نغمه های  زیبای عاشقانه ای بود که بر زبان فاخته های شیطون و عاشق پیشه جاری بود. اما حیف که کلاغ نر این را نمی دانست.او جوجه را دید و بررسی کرد. اخلاقش چرخید. پر گشود و بر  شاخ  خشکیده درختی نشست و قار قاری شوم سر داد. دیری نپایید که اسمان از سیاهی سهمگین پر  کلاغ ها تیره شد . همه آمدند و دور و بر لانه نشستند. شور کردند وبه حرف نره کلاغ پیر  گوش کردند. شنیدند و فکر کردند. خشمگین شدند و تصمیم گرفتند.به اشاره ای حمله کردند و کلاغک ماده را چنان دریدند که او حتی فرصت نیافت با جوجه هایش وداع کند.چند روز بعد دو فاخته همچنان نغمه عشق  می خواندند و نمی دانستند جسد ماده کلاغ کف جنگل پوسیده بود و جوجه های خشکیده و بی مادر درون آشیانه کلاغ هادر حسرت پرواز می سوختند.