سرو به قامت رسید........

سرو به قامت رسید ،با همهء اعتدال.
دست به دلبر رسید ،از پی جام وصال.

نجم بلند اخترم ،به آسمان تاختی.
سلطهءتاریک شب ،چه خوش برانداختی.

خندهء شیرین لبت ،چه خسروانی بود.
شمع رخ و نغمه ات ،چه خوش زبانی بود.

کمند گیسوانت ،به پیکرم بافته.
کمان ابروانت ،صدناوک انداخته.

با همهء نازکی ،سخت شده کار تو.
وه که چه نالان شده ،سینهء دلدار تو.

با همه شیرین لبی ،زبان تو کوبه گر.
با همه ناز کلام ،نهیب تو سلطه گر.

افسر و آن تاج تو ،طعنه به خورشید زد.
مشعل چشمان تو ،گوشه به ناهید زد.

هر چه ز حسنت گویم ،نیست سزاوار تو.
چرخ و فلک یار تو _ دوست نگهدار تو.


مازیار طهماسب نیا.

گل ناز من

ازگل نازم بگم، وه که چه بی خار بود.
ریشهء او استوار، حسرت دیوار بود.

رنگ و لعابش ببین، فخر گلستان شده.
عطر تنش ثروت طبلهء عطار بود.

دست غریبان نبود،به چهره اش ناز گر.
خانهء او در دلم. عزیزم این یار بود.

عطر وجود او همه، هالهء پیکرم شده.
لعل لبش با لب من ، بوسه ز دلدار بود.

به کوه و دشت و دمن، بر سر هر انجمن.
وصف جمالش کنند، شمع شب تار بود.

گرچه وجودش لطیف، همچو مه و پرنیان.
ریشهء او خاره در ،به سنگ کوهسار بود.

شاخهء نازش ببین، به حجله - دست عروس.
به روز جنگ و نبرد،کمان پیکار بود.

شربت گلبرگ او، دوای هر ناخوشی.
روشنی چهره اش، رونق افکار بود.

شبنم اشکش ببین، زلال و جاری بود.
نوش میان لبش، شراب اطهار بود.

هر چه نوشت مازیار ، به دفتر روزگار.
با قلم ناز اوست، سوری و کوکنار بود.