حدیث بدنامی
غم قدیم غزل را به دل کشید.
با او تغزل دل تو دلکشانه بود.
بلبل باغ سکوتم، غم سینه ام را به پرده برد.
در پس آن پرده سبز، ترانه ام عاشقانه بود.
سر و پای برهنه ، در ساحل عشقت قدم زدم.
در پی ام ، خون دل و اشک دیده _ زینت هر کرانه بود.
قصه اسکندر دارا، حدیث عشق و جنون.
در نظر اهل خرد ، با حدیثم فسانه بود.
حدیث بد نامی و رسوایی عاشقانه ام.
روزها درس علما و شبان، ورد محافل زنانه بود.
آن بوسه که از لبانت به رندی ربوده ام.
شهد ناب و می شیراز و میوه ای نوبرانه بود.
کاخ ارمی در خیال ساخته ام ز ذکر نام و یاد تو.
صد فغان که این بنا، سست و نیین آشیانه بود.
مازیار و یاد یار و محفل تنها نشین.
این همه ترکش کنم.عشقی نبود. بهانه بود.
مازیار طهماسب نیا.
البته بیت اول را به رسم امانت از شاعر دیگری گرفته ام.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 3:7 توسط منزوی
|
این خودم هستم. البته تصویری از خودم است. نمی دانم از دیدن این چهره چه چیزی در مورد شخصیت من برداشت خواهی نمود. اما به عرض برسانم هدف از نهادن این تصویر فقط چهره نمودن به دوستان عزیزم است و هیچ منظور دیگری ندارم. به این وبلاگ باتمام کمبودها و دلتنگی های آن که بی شک از کمبودها و دل گرفتگی های صاحبش نشات می گیرد خوش آمدی دوست وبگذر من. (منزوی)