دوست من شهریار
کلاس تمام شد. چقدر خسته بود از این کلاس ها. کلاسی که شاگردانش تنها هدفی که نداشتند اموختن ساز بود. هر کدام به دلیلی می امدند .گروهی از شاگردانش بچه هایی بودند که والدینشان به بهانه تعطیلات مدارس انها را روانه اموزشگاه می کردند و عقیده داشتند از ولگردی توی پارک ها و خیابون برای بچه هاشون مفید تر و کم خطر تره. گروهی جوانانی بودند که در پز نو اندیشی و با کلاس بودن اسیر بودند و برای اینکه دیگران یقین کنند انها با کلاس هستند تلاش داشتند حتما سازی را روی دوششان به نمایش بگذارند. و چه سازی بهتر و بزرگتر از تار.از ده قدمی کاملا هویدا بود و کلاس بالای صاحب نوازنده اش را به رخ مردم توی پیاده رو می کشید. دسته دیگر هم دختران مجردی بودند که دوره مرد شناسی شان را با بهانه اموزش موسقی کامل می کردند و به همین دلیل حتما باید استادشان مرد باشد وگرنه نت های موسقی را درک نمی کردند و زنهایی که کمبود های شبانه با مردشان را در تعالیم استاد نوازشگر می جستند. و در یافتن نوازش برایشان اثری بس کاری تر داشت تا دریافت نوازندگی.
باری ان شب هم خسته از کار اموزش و سرخوش از نوای ساز از کلاس خارج شد و به طرف درب خروج اموزش گاهش حرکت کرد. هنگامی که مسیر را تا خانه طی می نمود با اصغر تماس گرفت.در یک جمله حرف همیشگی را گفت.داش اصغر یه شیش گرمی نابشو بیار در خونه.و جواب اصغر را شنید و این جمله را در پاسخش گفت.صفای تو.
شهریار به خانه رسید خانه که چه عرض کنم.بالا خانه ای که دو ردیف پله موازی و بسیار شیب دار داشت.کلید انداخت و بالا رفت. تهیه شام و تعویض لباس و همه کارها نیم ساعته انجام شد. حالا شهریار بود و یک پاکت سیگار ارزان ایرانی .یک زیر سیگاری .یک پارچ اب خوردن که از لوله پر کرده بود و یخ هم نداشت و یک فندک. و اما شش گرم حشیش چاپ طلایی و تار....
طبق عادت اول چهار تا سیگار بهمن خالی کرد.یک تکه بزرگ شاید دو برابر استاندارد از حشیش جدا کرد و سر چاقو زد.چاقویی که از بس با ان حشیش اتش خور کرده بود رنگی از سیاهی بر خود داشت.در همین حال و هوا شهریار متوجه نبود که انشب چشمهای تنگ و موزی در کنج ها و زوایا. داخل ترکهای دیوار و در کل اطاق به او خیره شده اند. موجوداتی نامرئی با چشمانی سرخ و اتشین اما بدون کالبد. سیگاری ها بار شد.یکی....دومی...سومی و با هر پک دود کریهی فضای اطاق را انباشته و انباشته تر می نمود. سر شهریار اکنون پر تر از همیشه بود.در عین حال خالی از تمام غمهای دنیا و الام بشری بود. ساز را برداشت و زخمه مضراب را بر جان تار نواخت و ناله شوریدگی و شیدایی از زبان ساز برخواست.شهریار با سری که دهها کیلو وزن داشت و به چپ و راست متمایل می شد نواخت و در نوازش ان شبش سحر و افسونی بود که باعث شد تا دود های داخل اطاق دست به دست هم دهند و تشکیل پیکری دروغین دهند.و ان پیکر رقص شومی را اغاز کرد.در طول نواختن سرود تلخ توسط ساز اندام بی روحی از دود ها شکل گرفت و بالای سر شهریار به رقص هولناکی پرداخت.اری رقص مرگ.
----------------------------------------------------------------------------------------------
فردا صبح جسد شهریار پای راه پله نکبتی افتاده بود در حالی که در یک دستش مضراب بود و در دست دیگرش ته سیگاری که توتون ان بوی عجیبی داشت.او به خاطر سقوط از راه پله در حالت بی تعادلی و برخورد سرش با تیزی پله ها فوت کرد.
پی نوشت.این یک داستان قدیمی از وبلاگ های قبلی است برای دوستان جدید.
این خودم هستم. البته تصویری از خودم است. نمی دانم از دیدن این چهره چه چیزی در مورد شخصیت من برداشت خواهی نمود. اما به عرض برسانم هدف از نهادن این تصویر فقط چهره نمودن به دوستان عزیزم است و هیچ منظور دیگری ندارم. به این وبلاگ باتمام کمبودها و دلتنگی های آن که بی شک از کمبودها و دل گرفتگی های صاحبش نشات می گیرد خوش آمدی دوست وبگذر من. (منزوی)