خیانت شیرین است
دخترک برخواست.لباسهایش را جستجو کرد یکی یکی به ترتیب از زیر به رو پوشید و به طرف بستر نگاه کرد.بستری که در ان اندام برهنه و خسته مردی ارمیده بود.مردی که تنی خسته و لبی خندان و دلی پر وسوسه داشت.هردو با چشمانی شرر گرفته که شور تکاپوی لحظاتی قبل از انها بیرون می جهید به یکدیگر نگاه کردند. و گویی در مقابل تمامی نیرو های مثبتی که به سختی قصد داشتند تعادل خیر و شر را در جهان حفظ کنند یک تنه و تمام قامت ایستاده بودند. لحظه پیچش بدنها و التهاب پیکر ها و رعشه عضلات و ان دمی که نفس ها به یکدیگر مخلوط شد .ان لحظه تمامی فرشتگان منادی خیر سر به زیر بالهایشان برده بودند و از قهر کائنات به خود می لرزیدند.
*********************************************************************************
لحظه وداع دخترک خم شد و ازروی زمین چیزی برداشت و در سینه اش مخفی کرد. دستمال سفیدی که با خودش خاطره هم اغوشی را به همراه داشت.
***************************************************************
انشب وقتی دخترک در بستر با همسرش ارمیده بود.وقتی که مردش با تمام محبت و علاقه با او نرد عشق می باخت.دخترک چشمانش را بسته بود و در خیالش یادمان ساعاتی قبل را به تصویر کشید. همسرش می پنداشت دخترک از با او بودن این چنین غرق لذت است.اما دختر در حالی که با ولع دستمال لک شده ای را در چنگش می فشرد با تصور هم اغوشی ان روزش با مردی غریبه به اوج می رسید.
پی نوشت1. با اجازه دوستان این مطالب رو برای دوستان جدید می گذارم.
پی نوشت 2.با پوزش مدتی است تمرکز کافی برای نوشتن ندارم.مطالب پیشین را
از وبلاگ های قبلی خودم می گذارم.امیدوارم کوتاهی مرا ببخشید.سپاس.
این خودم هستم. البته تصویری از خودم است. نمی دانم از دیدن این چهره چه چیزی در مورد شخصیت من برداشت خواهی نمود. اما به عرض برسانم هدف از نهادن این تصویر فقط چهره نمودن به دوستان عزیزم است و هیچ منظور دیگری ندارم. به این وبلاگ باتمام کمبودها و دلتنگی های آن که بی شک از کمبودها و دل گرفتگی های صاحبش نشات می گیرد خوش آمدی دوست وبگذر من. (منزوی)