رب-2

و رب برخواست. خشمگین شد. غضب کرد، خیر الماکرین شد. قدار شد ، دره ای حفر کرد.شیشه  آتش را درونش افکند و تنوره کشید. دوزخ سوزانی برای آدام ساخت. سیب را فرمان داد. فرمان داد تا  از بهترین شیره درونش میوه ای بزاید. آدام و اوا را ازسیب نهی کرد. مار را امر به وسوسه کرد.

هر شب اوا در حالی که سر بر سینه آدام داشت از زیبایی و تلالو میوه ای می گفت که چشمان او را خیره می کرد. آدام را جبر کرد که بچیند. اما مختارش گذاشت. سخت ترین حیله را به کار برد. تو مجبوری اما مختاری؟ این مکری بود که او برای اینکه جلوی  تمام ساکنان جنت کوچک نشود، برای آنکه به عشقش  برای اوا  اعتراف نکند ، برای آنکه  کسی  حسادتش به ادام را در نیابد .و به صد ها دلیل دیگر ، این مکر رابه کار برد.

حالی بود عجیب، مجبوری اما مختاری. به خواست و اراده من عمل می کنی اما خودت خواسته ای و باید تاوانش را بدهی. دلیل عرضی آورد. دلیل طولی آورد. اما بجز خودش  کسی قانع نشد.همه با شگفتی به رب نگاه  می کردند و از سر انجام آدام و اوا پنهانی می گریستند. هنوز هم اشک چشم  اهل جنت برای سرنوشت این دو موجود شور بخت در جریان است.

رب-1

خودش هم پشیمان بود. همیشه پشت درخت ها می ایستاد و با حسرت و عشق به آن دو نگاه می کرد.

اما جرات نداشت به خاطر مقامش و به خاطر ارزش کلامش عملی  انجام دهد. دلش می تپید.اصلا تا همین چند وقت پیش متوجه نبود قلبی هم دارد .اما از روزی که به تنهایی آدام فکر کرد و برای آدام اوا را ساخت ، قلبش را حس می کرد.جرات نداشت اوا را برای خودش بر دارد.از حرف بنده هایش وحشت داشت. اصلا بهانه گیر و لج باز شده بود. اهریمنش را ، بهترین یارش را به بهانه ای واهی از بارگاهش رانده بود.  یعنی او عاشق بود؟ آری ...

او شیفته و فریفته  عروسکی  شده بود که خودش خلق کرده بود. و حال نه جرات تصاحبش را داشت و نه اراده نداشتنش. به خنده های شیرینش گوش می داد و درونش آتش می گرفت.آتش را در بطری شیشه ای حبس کرده بود که نامش دوزخ بود.و در فکر چاره بود.چاره ای برای سرد کردن آتش درونش....

اندیشید و چاره ای یافت.