رب-1
خودش هم پشیمان بود. همیشه پشت درخت ها می ایستاد و با حسرت و عشق به آن دو نگاه می کرد.
اما جرات نداشت به خاطر مقامش و به خاطر ارزش کلامش عملی انجام دهد. دلش می تپید.اصلا تا همین چند وقت پیش متوجه نبود قلبی هم دارد .اما از روزی که به تنهایی آدام فکر کرد و برای آدام اوا را ساخت ، قلبش را حس می کرد.جرات نداشت اوا را برای خودش بر دارد.از حرف بنده هایش وحشت داشت. اصلا بهانه گیر و لج باز شده بود. اهریمنش را ، بهترین یارش را به بهانه ای واهی از بارگاهش رانده بود. یعنی او عاشق بود؟ آری ...
او شیفته و فریفته عروسکی شده بود که خودش خلق کرده بود. و حال نه جرات تصاحبش را داشت و نه اراده نداشتنش. به خنده های شیرینش گوش می داد و درونش آتش می گرفت.آتش را در بطری شیشه ای حبس کرده بود که نامش دوزخ بود.و در فکر چاره بود.چاره ای برای سرد کردن آتش درونش....
اندیشید و چاره ای یافت.
این خودم هستم. البته تصویری از خودم است. نمی دانم از دیدن این چهره چه چیزی در مورد شخصیت من برداشت خواهی نمود. اما به عرض برسانم هدف از نهادن این تصویر فقط چهره نمودن به دوستان عزیزم است و هیچ منظور دیگری ندارم. به این وبلاگ باتمام کمبودها و دلتنگی های آن که بی شک از کمبودها و دل گرفتگی های صاحبش نشات می گیرد خوش آمدی دوست وبگذر من. (منزوی)