خودش هم پشیمان بود. همیشه پشت درخت ها می ایستاد و با حسرت و عشق به آن دو نگاه می کرد.

اما جرات نداشت به خاطر مقامش و به خاطر ارزش کلامش عملی  انجام دهد. دلش می تپید.اصلا تا همین چند وقت پیش متوجه نبود قلبی هم دارد .اما از روزی که به تنهایی آدام فکر کرد و برای آدام اوا را ساخت ، قلبش را حس می کرد.جرات نداشت اوا را برای خودش بر دارد.از حرف بنده هایش وحشت داشت. اصلا بهانه گیر و لج باز شده بود. اهریمنش را ، بهترین یارش را به بهانه ای واهی از بارگاهش رانده بود.  یعنی او عاشق بود؟ آری ...

او شیفته و فریفته  عروسکی  شده بود که خودش خلق کرده بود. و حال نه جرات تصاحبش را داشت و نه اراده نداشتنش. به خنده های شیرینش گوش می داد و درونش آتش می گرفت.آتش را در بطری شیشه ای حبس کرده بود که نامش دوزخ بود.و در فکر چاره بود.چاره ای برای سرد کردن آتش درونش....

اندیشید و چاره ای یافت.