زری انشب در خواب دید در باغ منزلشان درختی روییده  و غلام به جای اب به ان خون می دهد.   (سووشون-سیمین دانشور).

 

روز درختکاری نبود.اما مامورین شهرداری دیشب یک نهال سر کوچه ما کاشته اند.چه درخت عجیبی. زیاد دوستش ندارم. برگهاش سبز نیستن.انگار یکمکی هم رنگش به سرخی میزنه.اما خوب درخته و درخت هر جور که باشه زیباست و چشم نواز.دستشون درد نکنه. بالاخره خیابان چهار باغ به درختهایش زیباست.............

 

چقدر همسایه های ما این روزها قربونی میدن؟ همش مرغ و بره سر میبرن پای درختها. بیشتر روزها که میرم بیرون پای درختچه خون خشک شده. فکر کنم اینجا حیوونی چیزی سر می برن..........

 

ساعت نزدیک دو نصف شبه-دلم هوس سیگار کرده.قوطی سیگارم خالیه.تو کمد بابام هم سیگار نبود. خوب می رم بیرون هم قدم بزنم و هوا بخورم و هم سیگار از دکه اکبر بخرم...............

 

هوا عالیه به طرف سر کوچه میرم. چی میبینم؟ دونفر ادم سیاه پوش با شال سیاه و عبای سیاه و کفش سیاه از یک ماشین سیاه پیاده شدن. یک دخترک سفید پوش رو کشون کشون اوردند و پای درخت زشت خوابوندن. یکیشون کارد کلی رو به گلوی سفید دخترک کشید و فشار داد. دخترک خر خر کرد و تقلا کرد.اما مرد سیاه پوش برید. کارد نمی برید اما مرد بیشتر فشار داد. دیدم که خون سرخی از رد کارد حرکت کرد و پای درخت جاری شد.............

 

حرفی ندارم اما از اون شب عادت سیگار کشیدن شبانه از سرم افتاده بود