روزی آب جاری خواهد شد
جوجه کوچک در لانه تکانی خورد. روزهای گذشته را به یاد اورد.قبلا به محض انکه ناراحت میشد از سرما یا گرما گله می کرد .ان شبهایی که بهانه می گرفت و بی خواب می شد مادرش برایش حرف می زد. برایش قصه می گفت.از رودخانه ای زیبا از محلی که درانجا اب زلال میان چندین پل زیبا جاری بود .از ابی که با صفای مردمانش جاری بود.ابی که شیرینی اش را از شیرین سخنی مردم شهرش گرفته بود و صافی اش از پاکی قلب مردان و زنان هنرمند ان دیار حاصل بود. از رودی که زاییده می شد از دل کوهستان و جاری میشد در پهنه دشت. شجاعت و انسانیت را از منش مردم کوهستان اورده بود و هنر و فرهنگ را در دشت اموخته بود .و چه زیبا بود رودخانه زیبای زنده رود.زنده رود بسیار زیبا و خروشان در خاطر جوجه شکل گرفته بود.با اینکه انرا ندیده بود اما وجب به وجبش را از حفظ بود. مادرش از خاطراتش می گفت .از پلهای زیبایش که فخر جهانی بودند. از مردم با صفایش که صبها و عصر ها باقی مانده نان سفره هاشان را برای پرندگان مهاجر میهمان در بستر رود می اوردند و چه زیبا بود هیاهو وقیل و قال پرندگان انگاه که خرده نانها را از دست مردمان بخشنده سرزمین سپاهان می گرفتند و با انها زمستان سرد این شهر را به گرمی سپری می نمودند.--راه دشوار بود .انگاه که جوجه یکساله از خستگی سفر می گفت .مادرش امید ساحل زیبای زنده رود را می داد. وقتی جوجه یکسال از گرسنگی می گفت مادرش از خرده نانهای سفید و خوش عطری برایش می گفت که از سفره اصفهانی ها باقی مانده بود و انها برای پذیرایی از پرندگان نانها را با خود تا لب رود می اوردند و در اب می ریختند.
شب بود که دسته کوچنده مرغان به فراز شهر رسیدند. انها با هوش خود دریافته بودند که بالای شهر و بر فراز پلها هستند.اما یک جای کار غریب بود.........سپیده بی رمق امد. خورشید شرمنده بیدار شد.فرشته ها اسیر و به زنجیر شده تکان خوردند.دیگر در سفره مردان و زنان اصفهان نانی به حد کافی نبود تا بتواند حتی شکم کودکانشان را سیر کند .چه برسد به انکه باقی اش صرف پذیرایی مرغان میهمان گردد. هرچه جوجه یکساله از مادرش در مورد اب زیبای رود پرسید .مادر با نگاه به بستر خشکیده رودخانه .فقط شرمنده و سر بزیر بود.البته محل درست بود و پلهای زیبا بودند اما ابی نبود- چه شده است؟ اب رود خانه خروشان کجاست؟ پرندگان بی هدف و خسته در اسمان می چرخیدند. ناگهان در بستر خشکیده رودخانه جریان باریکی از اب توجه مرغان را جلب نمود و چقدر این اب زلال بود و درخشان می رفت.اما کم بود .ولی خوب هر چه بود ابی زلال بود.و برای مرغان از راه رسیده نعمتی بود.
برای رفع تشنگی یکی از مرغان لب جوی باریک که در بستر خشک رود در جریان بود نشست و کمی اب خورد.اه اه این اب زلال چقدر شور است؟دلیلش چیست؟جواب سوال را پیر ترین درخت باغ می دانست. به مرغ جوان گفت.سالها ی سال چشم مردم به دیدن خوبی عادت داشت.انچه چشمشان می دید برای قلبشان تعریف می کرد و از قلبهای این مردم رودی خروشان جاری بود.
امروز دیگر چشمها از شدت دیدن بدی ها به تنگ امده و مردم اینجا چشم بر تمام بدی دنیا بسته اند.اکنون قلبها سخن از شیرینی روزگار خوش گذشته می کنند و این اب باریک و زلال که بسیار شور مزه است.اشکیست که از چشم به هم بسته این مردان و زنان جاریست
-------------------------------------------------------------------------------------------
این هم یک داستان از وبلاگ قبلی که با توجه به خشک شدن مجدد رود خانه لازم دیدم برای دوستان جدید هم بگذارم.سپاس
این خودم هستم. البته تصویری از خودم است. نمی دانم از دیدن این چهره چه چیزی در مورد شخصیت من برداشت خواهی نمود. اما به عرض برسانم هدف از نهادن این تصویر فقط چهره نمودن به دوستان عزیزم است و هیچ منظور دیگری ندارم. به این وبلاگ باتمام کمبودها و دلتنگی های آن که بی شک از کمبودها و دل گرفتگی های صاحبش نشات می گیرد خوش آمدی دوست وبگذر من. (منزوی)