مرد   آهنگر :زن پاشو که خدا کمکمون کرده-سفارش چندین هزار تیغ و سر نیزه جدید گرفتم.  خرج  درس خوندن  پسرمون در اومده. زن: خدا رو شکر ، می دونستم  خدا کمک می کنه . هزینه درس خوندن پسر بزرگمون در میاد.و مرد جلوی کوره رنج کشید و عرق ریخت.وتیغ ها را تحویل می داد. و با دستمزدش پسر در مکتبی درس ازادگی می خواند و رشد می کرد.روزی که پایان کار مرد نزدیک شد. در ذهن جوان جرقه ازادی درخشید و برخواست....روی پیکر بیجان جوان..رد زخم های عمیقی  بود  که ازتیغ های ساخت پدرش ایجاد شده بود.و مادرش  تا اخر  عمر اشک وخون را با هم در آمیخت.

حکیم  زودتر از همیشه مطب را تعطیل کرد و به خانه رفت. خبر  خوبی برای خانمش داشت. سلام-سلام امروز زود آمدی منزل؟خبر خوشی دارم.  امروز  مسئول درمان و طبابت بیماران   ارگ  حکومتی  شدم. دستمزدش بالاست. هزینه  سفر فرزندانمان به خارج فراهم شد.و زن لبخند  زد طبیب  دستمزد را گرفت و  بیماران ارگ را به  خوبی درمان کرد.فرزندانش  توسط  حکم یکی از همان بیماران که از مرگ رها شده بود و به دست چند نفر از همان بیماران به قتل رسید. به جرم عبور  از  خیابانی که  تعدادی از فقرا  در انجا  درد  گرسنگی  را  فریاد  زدند و فرزند  او رهگذر  اتفاقی آن خیابان بود...... و این شادی  ها  و غم ها ادامه دارد...