ایام کودکی را به یاد می اورم.روزهایی که  با دست دادن فرصت برای سفر به شهر زادگاهمان اماده می شدیم و سفر خسته کننده اغاز می شد.سفر به شهری کوچک اما بسیار مهم و تاثیر گذار در تاریخ معاصر. شهر مسجد سلیمان. در میان تمام  هیجانات کودکانه و ذوقی که هنگام پایان سفرخسته کننده و ورود به شهر  وجودمان را فرا می گرفت.دیدن یک شی غریب و مرموز در طول مسیر تا منزل پدر بزرگ چشمان  شیطنت بار و کنجکاوم را به خود جلب میکرد و مرا در اندیشه ای غریب توام با  احساسی گنگ فرو می برد و ان جسم سخت و سنگین چیزی نبود بجز شیر سنگی. اری شیر سنگی تراشیده شده توسط سنگ تراشی نه چندان هنرمند ایستاده بر مزار ابدی شیر مرد بختیاری.شیر مردی که روزی از روزها  دیگر صبرش تمام شده بود.سینه اش از بار دروغ و خیانت انسانها  سوخته بود. گلویش از نامردمی  افراد پیرامونش  گرفته بود .بغض کرده بود اما بغضی که نمی شکست و قصد داشت تا  مرد لر را بشکند. ناگهان درون مرد تکانی خورد.شیر نری که درونش خفته بود بیدار شد. غرید و نعره کشید و نفس داغش به قلب مرد گرما داد.بر پیکر روزگار غدار پنجه کشید و عزم قیام کرد. دست مرد بختیاری ناخود اگاه به سمت تفنگش رفت یا شمشیرش و یا شش پری که داشت. شیرغران درونش جهید و مرد نیز برخواست. انتقامش را گرفت.اتش قلبش را سرد کرد.بار سینه اش را سبک کرد.اما در وانفسای سلطه خشم برعقل خودش نیز اسیر چنگال قدرتمند مرگ گردید و بهای شرافتمندی و نیکنامی را با خون خود پرداخت. از ان روز تا کنون سالهاست که شیر غرانی که در ضمیر مرد بود  در قالبی سنگی فرو رفته و بالای مزار مرد کشته شده بختیاری ایستاده و داستان رشادتها و  شجاعتهایش را به گوش  تمام رهگذران می رساند.ان شیرها  با قلبی سنگی در سینه و داغی از زخمه تیشه بر پیکر. سر خود را به اسمان گرفته اند  و حکایتها دارند از شیر مردان بختیاری خفته در خون.       

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت-این هم یک روایت که در وبلاگ های قبلی چتری برای بارون  نوشته  بودم.