هر بار که خوابش می برد، باخودش می اندیشید این اخرین باریست که چشمانش به هم می رود . بیداری در کار نخواهد بود. حباب را پر کرد ، به اندازه  اتشی زیر حباب لغزید و آبی غلیظ جاری شد. و ماسید. به نقش نگاه کرد و تفسیر کرد. دختری زیبا را دید که دسته گلی در دستانش است و به او هدیه می دهد. لبخند زد. غافل از این که در همان دم مجلسی شکل گرفته بود و دختری که دوستش می داشت در آن مجلس بله میداد به آغاز زندگی جدیدی که اثری از او در آن نبود.

حرکت آتشی مهربان زیر حبابی شفاف و  جریان یافتن سیالی  زلال و درخشش دودی سفید در اسمان حباب.

---------------------------------------------------------------------------------------------

آن جریان زلال سرد شد و شکل گرفت. به آن نگاه کرد و نقش را تفسیر کرد.پهلوانی دید با بازوانی ستبر و ته سبیلی  مردانه،با خودش لبخند زد...

به یاد امیر پسرش  افتاد و با خوش باوری گفت: ناز مرد. عجب شیر مردی دارم. قربون بازو هایت . غافل از این که  نیش سرنگ همان دم  تمامی محتوای سرنگ را در رگ و پی پسرش قی کرد و او به احتضار افتاده بود.

و آتش های بعدی......

-----------------------------------------------------------------------------------------

حباب بعدی. توهم های بیشتر و نکبت بیشتر. و خوابی که در آن دیگر حتی رویای زیبا نبود و  مرگی که با نفرت همراه بود و نمی آمد تا پایان بدهد به زشتی های یک فکر مسموم که روزی  اندیشه خلقت انسان و پندار ساختن جهان در آن پرسه میزد ولی امروز در تخدیر کریه شیشه ای رنگ یک حباب ، فقط و فقط  درخشش مرگ را طلب می کرد و نگران بود ،نگران مرگی که نمی آمد و اجبار داشت به وول خوردن کرم گونه  در لجن زاری به نام دنیا.