کلاغ و فاخته
در اعماق جنگل تیره، آن جایی که نیزه های درخشان خورشید سالهای زیادی خاکش را نیشتر نزده بود و در میان شاخه های بلندی که هیچ کس بجز پرنده ها لذت مصاحبتشان را درک نکرده بود حکایت عجیبی شکل گرفت...چجور بگم ! از اولش بگم: دوتا فاخته خوش آواز و خوش اندام شیفته چهچه یکدیگر شدند.آبشار زیبای زندگی را در جاری نغمه های سلطانیشان شنیدند و لذت نزدیکی پر حرارت را در هم آغوشی غریزی در یافتند. پرنده نر سرودی می خواند که در آن بانگ عشق و کام جویی بسیار درخشش داشت و ماده از شنیدن آن دچار نوعی مستی گردید که شرافت و بکارت و دختری اش را به قیمت یک تماس تن باخت و وقتی هر دو به خود آمدند برایشان یک تن خسته مانده بود و پر هایی که هر کدام بوی تن آن دیگری را می داد و چشم هایی که خمار از نشئه آغوش بود و اندامی که اکنون بار وجود جدیدی را یدک می کشید که از آن آواز جاری شده در منقار ها بیدار شده بود و با جریان شهوت انگبز عشق از درون رگ های خسته حرکت کرده بود و به قیمت بکارت از دست رفته یک دختر جوان در بطن همان دختر که دیگر دختر نبود جای گرفته و اکنون در پس تن های خسته همان فاخته ها به رشد میرسید. رشدی زیبا و پر تنش که التهاب وجودی اش درون پوسته گچی و سفیدی قالب گیری گردیده بود و اکنون با فشار راه به بیرون می جست و به بهای دریدن جوارح مرغکی شرمگین و نحیف قصد داشت تولد را نشان دهد.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
کلاغ نر و ماده با هم ازدواج کرده بودند و حاصل این ازدواج تخم های زیبایی بود که در آشیانی محکم بر بلندای رفیع ترین شاخسار درخت صنوبر در قلب همان جنگل تیره نهاده بودند و بی خبر از مهمانی ناخوانده و موزی بودند که مخفیانه در میان آن تخم های آهکی جا خوش کرده بود و انتظار می کشید.یک شب تاریک که سیاهی اش طعنه بر پر های سیاه کلاغ می زد ،جنبش هایی در زیر بدن پر مهر و عاشق مادر ایجاد شد و نتیجه اش سر بر آوردن چندین جوجه از دل تخمها بود.جوجه هایی که یکیشان با باقی تفاوت داشت و ثمره همان نغمه های زیبای عاشقانه ای بود که بر زبان فاخته های شیطون و عاشق پیشه جاری بود. اما حیف که کلاغ نر این را نمی دانست.او جوجه را دید و بررسی کرد. اخلاقش چرخید. پر گشود و بر شاخ خشکیده درختی نشست و قار قاری شوم سر داد. دیری نپایید که اسمان از سیاهی سهمگین پر کلاغ ها تیره شد . همه آمدند و دور و بر لانه نشستند. شور کردند وبه حرف نره کلاغ پیر گوش کردند. شنیدند و فکر کردند. خشمگین شدند و تصمیم گرفتند.به اشاره ای حمله کردند و کلاغک ماده را چنان دریدند که او حتی فرصت نیافت با جوجه هایش وداع کند.چند روز بعد دو فاخته همچنان نغمه عشق می خواندند و نمی دانستند جسد ماده کلاغ کف جنگل پوسیده بود و جوجه های خشکیده و بی مادر درون آشیانه کلاغ هادر حسرت پرواز می سوختند.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
کلاغ نر و ماده با هم ازدواج کرده بودند و حاصل این ازدواج تخم های زیبایی بود که در آشیانی محکم بر بلندای رفیع ترین شاخسار درخت صنوبر در قلب همان جنگل تیره نهاده بودند و بی خبر از مهمانی ناخوانده و موزی بودند که مخفیانه در میان آن تخم های آهکی جا خوش کرده بود و انتظار می کشید.یک شب تاریک که سیاهی اش طعنه بر پر های سیاه کلاغ می زد ،جنبش هایی در زیر بدن پر مهر و عاشق مادر ایجاد شد و نتیجه اش سر بر آوردن چندین جوجه از دل تخمها بود.جوجه هایی که یکیشان با باقی تفاوت داشت و ثمره همان نغمه های زیبای عاشقانه ای بود که بر زبان فاخته های شیطون و عاشق پیشه جاری بود. اما حیف که کلاغ نر این را نمی دانست.او جوجه را دید و بررسی کرد. اخلاقش چرخید. پر گشود و بر شاخ خشکیده درختی نشست و قار قاری شوم سر داد. دیری نپایید که اسمان از سیاهی سهمگین پر کلاغ ها تیره شد . همه آمدند و دور و بر لانه نشستند. شور کردند وبه حرف نره کلاغ پیر گوش کردند. شنیدند و فکر کردند. خشمگین شدند و تصمیم گرفتند.به اشاره ای حمله کردند و کلاغک ماده را چنان دریدند که او حتی فرصت نیافت با جوجه هایش وداع کند.چند روز بعد دو فاخته همچنان نغمه عشق می خواندند و نمی دانستند جسد ماده کلاغ کف جنگل پوسیده بود و جوجه های خشکیده و بی مادر درون آشیانه کلاغ هادر حسرت پرواز می سوختند.
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 4:24 توسط منزوی
|
این خودم هستم. البته تصویری از خودم است. نمی دانم از دیدن این چهره چه چیزی در مورد شخصیت من برداشت خواهی نمود. اما به عرض برسانم هدف از نهادن این تصویر فقط چهره نمودن به دوستان عزیزم است و هیچ منظور دیگری ندارم. به این وبلاگ باتمام کمبودها و دلتنگی های آن که بی شک از کمبودها و دل گرفتگی های صاحبش نشات می گیرد خوش آمدی دوست وبگذر من. (منزوی)