ازگل نازم بگم، وه که چه بی خار بود.
ریشهء او استوار، حسرت دیوار بود.

رنگ و لعابش ببین، فخر گلستان شده.
عطر تنش ثروت طبلهء عطار بود.

دست غریبان نبود،به چهره اش ناز گر.
خانهء او در دلم. عزیزم این یار بود.

عطر وجود او همه، هالهء پیکرم شده.
لعل لبش با لب من ، بوسه ز دلدار بود.

به کوه و دشت و دمن، بر سر هر انجمن.
وصف جمالش کنند، شمع شب تار بود.

گرچه وجودش لطیف، همچو مه و پرنیان.
ریشهء او خاره در ،به سنگ کوهسار بود.

شاخهء نازش ببین، به حجله - دست عروس.
به روز جنگ و نبرد،کمان پیکار بود.

شربت گلبرگ او، دوای هر ناخوشی.
روشنی چهره اش، رونق افکار بود.

شبنم اشکش ببین، زلال و جاری بود.
نوش میان لبش، شراب اطهار بود.

هر چه نوشت مازیار ، به دفتر روزگار.
با قلم ناز اوست، سوری و کوکنار بود.