گل ناز من
ازگل نازم بگم، وه که چه بی خار بود.
ریشهء او استوار، حسرت دیوار بود.
رنگ و لعابش ببین، فخر گلستان شده.
عطر تنش ثروت طبلهء عطار بود.
دست غریبان نبود،به چهره اش ناز گر.
خانهء او در دلم. عزیزم این یار بود.
عطر وجود او همه، هالهء پیکرم شده.
لعل لبش با لب من ، بوسه ز دلدار بود.
به کوه و دشت و دمن، بر سر هر انجمن.
وصف جمالش کنند، شمع شب تار بود.
گرچه وجودش لطیف، همچو مه و پرنیان.
ریشهء او خاره در ،به سنگ کوهسار بود.
شاخهء نازش ببین، به حجله - دست عروس.
به روز جنگ و نبرد،کمان پیکار بود.
شربت گلبرگ او، دوای هر ناخوشی.
روشنی چهره اش، رونق افکار بود.
شبنم اشکش ببین، زلال و جاری بود.
نوش میان لبش، شراب اطهار بود.
هر چه نوشت مازیار ، به دفتر روزگار.
با قلم ناز اوست، سوری و کوکنار بود.
ریشهء او استوار، حسرت دیوار بود.
رنگ و لعابش ببین، فخر گلستان شده.
عطر تنش ثروت طبلهء عطار بود.
دست غریبان نبود،به چهره اش ناز گر.
خانهء او در دلم. عزیزم این یار بود.
عطر وجود او همه، هالهء پیکرم شده.
لعل لبش با لب من ، بوسه ز دلدار بود.
به کوه و دشت و دمن، بر سر هر انجمن.
وصف جمالش کنند، شمع شب تار بود.
گرچه وجودش لطیف، همچو مه و پرنیان.
ریشهء او خاره در ،به سنگ کوهسار بود.
شاخهء نازش ببین، به حجله - دست عروس.
به روز جنگ و نبرد،کمان پیکار بود.
شربت گلبرگ او، دوای هر ناخوشی.
روشنی چهره اش، رونق افکار بود.
شبنم اشکش ببین، زلال و جاری بود.
نوش میان لبش، شراب اطهار بود.
هر چه نوشت مازیار ، به دفتر روزگار.
با قلم ناز اوست، سوری و کوکنار بود.
+ نوشته شده در جمعه نهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 6:26 توسط منزوی
|
این خودم هستم. البته تصویری از خودم است. نمی دانم از دیدن این چهره چه چیزی در مورد شخصیت من برداشت خواهی نمود. اما به عرض برسانم هدف از نهادن این تصویر فقط چهره نمودن به دوستان عزیزم است و هیچ منظور دیگری ندارم. به این وبلاگ باتمام کمبودها و دلتنگی های آن که بی شک از کمبودها و دل گرفتگی های صاحبش نشات می گیرد خوش آمدی دوست وبگذر من. (منزوی)