سرو به قامت رسید........
سرو به قامت رسید ،با همهء اعتدال.
دست به دلبر رسید ،از پی جام وصال.
نجم بلند اخترم ،به آسمان تاختی.
سلطهءتاریک شب ،چه خوش برانداختی.
خندهء شیرین لبت ،چه خسروانی بود.
شمع رخ و نغمه ات ،چه خوش زبانی بود.
کمند گیسوانت ،به پیکرم بافته.
کمان ابروانت ،صدناوک انداخته.
با همهء نازکی ،سخت شده کار تو.
وه که چه نالان شده ،سینهء دلدار تو.
با همه شیرین لبی ،زبان تو کوبه گر.
با همه ناز کلام ،نهیب تو سلطه گر.
افسر و آن تاج تو ،طعنه به خورشید زد.
مشعل چشمان تو ،گوشه به ناهید زد.
هر چه ز حسنت گویم ،نیست سزاوار تو.
چرخ و فلک یار تو _ دوست نگهدار تو.
مازیار طهماسب نیا.
دست به دلبر رسید ،از پی جام وصال.
نجم بلند اخترم ،به آسمان تاختی.
سلطهءتاریک شب ،چه خوش برانداختی.
خندهء شیرین لبت ،چه خسروانی بود.
شمع رخ و نغمه ات ،چه خوش زبانی بود.
کمند گیسوانت ،به پیکرم بافته.
کمان ابروانت ،صدناوک انداخته.
با همهء نازکی ،سخت شده کار تو.
وه که چه نالان شده ،سینهء دلدار تو.
با همه شیرین لبی ،زبان تو کوبه گر.
با همه ناز کلام ،نهیب تو سلطه گر.
افسر و آن تاج تو ،طعنه به خورشید زد.
مشعل چشمان تو ،گوشه به ناهید زد.
هر چه ز حسنت گویم ،نیست سزاوار تو.
چرخ و فلک یار تو _ دوست نگهدار تو.
مازیار طهماسب نیا.
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۱ ساعت 8:5 توسط منزوی
|
این خودم هستم. البته تصویری از خودم است. نمی دانم از دیدن این چهره چه چیزی در مورد شخصیت من برداشت خواهی نمود. اما به عرض برسانم هدف از نهادن این تصویر فقط چهره نمودن به دوستان عزیزم است و هیچ منظور دیگری ندارم. به این وبلاگ باتمام کمبودها و دلتنگی های آن که بی شک از کمبودها و دل گرفتگی های صاحبش نشات می گیرد خوش آمدی دوست وبگذر من. (منزوی)