خفاش پیر سه بار در اسمان دایره وار  چرخ زد و دور یک محل ثابت چرخید.جایی که زیر بالهایش  خودروی سفید کوچکی پارک شده بود..کرمهای خاکی در زیر زمین محل پارک خودرو شروع به حرکت شدید و پر رمز و رازی نمودند.شغالها  در اطراف  خودرو شروع به زوزه کشیدن کردند.زوزه ای که بر خلاف اوای طبیعی انها بود و گویی بیانگر رنجی  درونی بود که از درون  بدنهای این موجودات به ظاهر نکبت را می خراشید. حادثه شومی در حال رخ دادن بود و تبعات ان به تمامی موجوداتی که در ان اطراف  بودند تاثیر شوم می گذاشت.  شب شروع شد.به تدریج و با اهستگی خاص خودش .همیشه همینجوری شب می شد. تاریکی و سکوت مرموز انقدر به تدریج و خزنده همه جا رو فرامی گرفت که دقیقترین انسانها هم ازدرکش عاجز می موندند.                                                                                          
اصلا از اول براتون بگم .فرید و نازنین برای اولین بار با هم قرار داشتند.اولین ملاقات و شاید هم اولین بوسه.البته قبل از دیدار  مدتی با هم ارتباط تلفنی و اینترنتی داشتند و  برای هم  عشق و بو سه زیادی حواله کرده بودند اما اولین ملاقات حضوریشون اون روز بود. اولین دیدار شیرین بود و با احساس .دست ها در هم گره شد.نگاه ها در هم امیخت . گونه ها بر یکدیگر سرید.لبها بر هم لغزید دستها در بدنها فرو رفت و  بازدمهای هر یکی به دم دیگری بدل شد.نفسها از دهان یکی خارج می شد و به کام دیگری فرو می رفت و اتش  خواستن در پیکر ها شعله کشید .هر یکی انقدر محسور دیگری شد که هر دو  از درک گذشت زمان عاجز شدند. انقدر از  وقت گذشت که روشنی طی شد و  تاریکی امد.اندو حضور تاریکی نفهمیدند.به ناگاه زنگ تلفن همراه انها را به خود اورد .از هم جدا شدند و هر یکی دست بر صورتش کشید.گویی قصد داشت خاطره  عبور لبهای دیگری بر چهره اش را با کشیدن دست از رخساره اش بزداید.اثار بوسه از رویشان پاک شد اما اثری عمیق تر وخشن تر بجای ماند.یک رد کبودی مانند خون مردگی یا جای دندان  گزیدگی رو  چهره هر کدامشان باقی ماند ......

روز ها گذشت و به دلایلی  انها از دیدن یکدیگر محروم مانده بودند.هر کدامشان از دیگری متنفر بودند.از رد بوسه اندیگری  بر صورت هر کدام  زخمهای زشت و پر تعفنی ایجاد شده بود که با هیچ  دارویی بهبود نمی یافت و روز به روز بدتر و بدتر می شد.حالت خوره به صورتشان افتاده بود و لبها و گونه هایشان را می تراشید و ناسور می کرد.هر یکی در خیالش اندیگری را متهم می کرد ولی از زخم صورت  دیگری هم بی اطلاع بود. هر دو مریض بودند.مرضی که تمام دکتر ها از درمان ان عاجز بودند و هیچ دارویی بر ان
کارگرنمی افتاد.                                                                                                             
 تا مدتها افرادی که شب ها از محل پارک انشب  خودرو می گذشتند.اگر چراغی در دست داشتند.اگر از بوی لاشه گندیده نمی گریختند. و به اطراف دقت می کردند چیزی می دیدند که روز قابل دیدن نبود.انها  چشمشان به اجساد  متلاشی حیواناتی شبیه سگ می افتاد که بوی تعفن می دادند و سراسر پیکرشان با کرمهای ریز و درشتی پوشیده بود.کرمهایی که سر جویدن جنازه با هم دعوا داشتند.و هر یکی سعی داشت سهم بیشتری از لاشه متعفن را برای خودش  تصاحب کند.از ان شگفت تر گل عجیبی بود که  درست زیر محل پارک خودرو  از زمین روئیده بود و شاخه بر اسمان کشیده بود .هر بیننده ای با دیدن ان گل ناخود اگاه به سمتش می رفت و ان را می بوئید.به این نیت که از بویش سرمست شود .اما ان گل زیبا بر خلاف  نمای زیبایش انقدر   بد بو و کریه بود که انسان  پس از بوییدنش به حال تهوع می افتاد و تمام محتوای معده اش را پای ان گل بالا می اورد . اهواز 21 فروردین 1390
.