همخانه....هم خانه
از چشم تو افتادم ،ای نیک ترین دلدار.
بنگر چه پریشانم ،در حسرت آن دیدار.
از دست تو افتادم ،چون جام گه مستی.
در خاک فرو رفتم ،چون قطرهء بی مقدار.چون یار مرا نوشید ،از میکده بیرون شد.
در حسرت آن ماندم ،بوسه به لب خمار.
اکنون که تهی گشتم از باده و سر مستی.
چون پول سیاه هستم ،در همهمهء بازار.
دیروز گران بودم ،محبوب کسان بودم.
امروز شکستم من ،ارزان شدم و هشیار.
نه خواب مرا پاید ،نه خنده مرا آید.
هم گریه و هم اندوه ،صد غصهء دل افگار.
در جسم تو جان بودی ، در تن تو روان بودی.
در میکده همچون می ،مستی ز تو شد سرشار.
همخانهء من بودی ،هم خانهء من بودی.
چون بت تو به بتخانه ،هم گل به یکی گلزار.
صد قصهء شیرینیت ،فرهاد همی خواند.
خسرو چه پریشان شد ، زین مرثیهء غمبار.
در غصهء هجرانت ،دل بین که چه خونین شد.
حرفی دگرم ناید،که چارهء من شاید.
این خنده و این گریه ،این حسن ختام کار.
مازیار طهماسب نیا.
این هم آخرین شعری که سروده ام. تقدیمی ناقابلیست از جانب من به دوستان شیرین سخن و مهربانم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
لطفا انتقاد کنید.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 16:36 توسط منزوی
|
این خودم هستم. البته تصویری از خودم است. نمی دانم از دیدن این چهره چه چیزی در مورد شخصیت من برداشت خواهی نمود. اما به عرض برسانم هدف از نهادن این تصویر فقط چهره نمودن به دوستان عزیزم است و هیچ منظور دیگری ندارم. به این وبلاگ باتمام کمبودها و دلتنگی های آن که بی شک از کمبودها و دل گرفتگی های صاحبش نشات می گیرد خوش آمدی دوست وبگذر من. (منزوی)