شعر واعتراض
صدای من ،صدای ما ،صدا همه فریاد شد.
نگاه من ،دو چشم ما ،عادت به باریدن گرفت.
سودای من ،پندار ما ،زخمی ز استبداد شد.
مرام آدمی گذشت ،ظلمت به شهر من نشست.
دروغ و کینه و ستم ،بازیچهء شیاد شد.
در مسند عدل و قضا ،نیرنگ و زشتی لانه کرد.
آن کاخ کورش را ببین ،منزلگه شداد شد.
بغض نفس گیری نشست ،برسینهء نالان ما.
دشمن ز بد حالی ما ،خنده به لب ،دلشاد شد.
یار وفا دارم چه شد ؟اکنون کجا می باشد او؟
خسته ز دیدار من است ؟یا کشتهء خرداد شد؟
ندا شد و در بسترش ،فرش خیابان آرمید.
از غیرت فریاد ما ،خون درگلو ،آزاد شد.
مازیار طهماسب نیا.
در فکر من ،در قلب ما ،صد غصه و بیداد شد.
نگاه من ،دو چشم ما ،عادت به باریدن گرفت.
سودای من ،پندار ما ،زخمی ز استبداد شد.
مرام آدمی گذشت ،ظلمت به شهر من نشست.
دروغ و کینه و ستم ،بازیچهء شیاد شد.
در مسند عدل و قضا ،نیرنگ و زشتی لانه کرد.
آن کاخ کورش را ببین ،منزلگه شداد شد.
بغض نفس گیری نشست ،برسینهء نالان ما.
دشمن ز بد حالی ما ،خنده به لب ،دلشاد شد.
یار وفا دارم چه شد ؟اکنون کجا می باشد او؟
خسته ز دیدار من است ؟یا کشتهء خرداد شد؟
ندا شد و در بسترش ،فرش خیابان آرمید.
از غیرت فریاد ما ،خون درگلو ،آزاد شد.
مازیار طهماسب نیا.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 1:31 توسط منزوی
|
این خودم هستم. البته تصویری از خودم است. نمی دانم از دیدن این چهره چه چیزی در مورد شخصیت من برداشت خواهی نمود. اما به عرض برسانم هدف از نهادن این تصویر فقط چهره نمودن به دوستان عزیزم است و هیچ منظور دیگری ندارم. به این وبلاگ باتمام کمبودها و دلتنگی های آن که بی شک از کمبودها و دل گرفتگی های صاحبش نشات می گیرد خوش آمدی دوست وبگذر من. (منزوی)