صدای من ،صدای ما ،صدا همه فریاد شد.

در فکر من ،در قلب ما ،صد غصه و بیداد شد.


نگاه من ،دو چشم ما ،عادت به باریدن گرفت.
سودای من ،پندار ما ،زخمی ز استبداد شد.

مرام آدمی گذشت ،ظلمت به شهر من نشست.
دروغ و کینه و ستم ،بازیچهء شیاد شد.

در مسند عدل و قضا ،نیرنگ و زشتی لانه کرد.
آن کاخ کورش را ببین ،منزلگه شداد شد.

بغض نفس گیری نشست ،برسینهء نالان ما.
دشمن ز بد حالی ما ،خنده به لب ،دلشاد شد.

یار وفا دارم چه شد ؟اکنون کجا می باشد او؟
خسته ز دیدار من است ؟یا کشتهء خرداد شد؟

ندا  شد و در بسترش ،فرش خیابان آرمید.
از غیرت فریاد ما ،خون درگلو ،آزاد شد.

مازیار طهماسب نیا.