دانه در اغوش خاک تکانی خورد.احساس کرد دست مهربان طبیعت اورا تکان تکان داد و دعوت به بیداری اش نمود. جوانه درونش از خواب بیدار شد و  شروع به حرکت به سمت بالا نمود.به همان سمتی که   در خیالش خورشید به رویش لبخند میزد. مسیر نگاه گرم و پر محبت خورشید را در خیالش پیدا کرد و به سمت بالا حرکت کرد.ریشه اش هم با قدرت راه را به سمت دل زمین  اغاز نمود.گلدان سفالی لبخندی از شادمانی زد. رویش جوانه رادر وجودش احساس نمود و با ظرافت تمام  هدایت رشد  درخت را بر عهده گرفت. بهار پیش رفت و  جوانه سر از خاک براورد.با گذشت روزهای زیبای بهار جوانه قد می کشید و بالا می رفت. بالا و بالا تر.. برگهایش را ازدوبه چهار وبیشتر رسانید و ساقه داد. گیاه کوچک بزرگ می شد و گلدان  بیشتر و بیشتر او را در اغوش خود جای می داد. گلدان  مهربان تراز هر مادری رویش جوانه را مراقب بود و توجه خاصی هم به رشد ریشه درخت داشت.ریشه ضعیفی که با حرض رشد می کرد و به طرف پایین می رفت.خود گیاه نمی دانست که خطرات اطرافش با دلسوزی مادرانه گلدان  بر طرف می گردد.دانه حالا بزرگ شده بود.ساقه اش  قوت پیدا کرده بود و ریشه اش در درون گلدان ارامش نداشت. ریشه اش به ته گلدان  سفالی ضربه می زد و راهی به درون خاک زیر پایش می جست.سنگینی تنه برای گلدان بیشتر و بیشتر می شد و زور ریشه بر جسم گلی  گلدان فشاری خرد کننده می اورد. روزگاری چند سپری شد.عابران و رهگذران خسته از دیدن   درختی با سایه ای زیبا  در راهشان خرسند بودند.و پرندگان برشاخسارش جوجه هایشان را بزرگ می کردند.هزاران پروانه و کفشدوزک دردل تنه و شاخ و برگ زیبای درخت زیبا متولد شدند.و همه چیز زیبا بود.تنها چیز نا مانوس و بد قواره که درپای درخت بود تکه  پاره های شکسته یک  سفال کهنه بود که کسی  نمیدانست دلیل وجود این خرده های بد رنگ و زشت چیست؟ اگر از خود درخت بپرسیدی  شلختگی باغبان را دلیل می اورد و اصلا به یاد نداشت ازکی این سفال پاره ها  در پایین پایش است.اما باغبان پیربه خوبی از دلیل وجوداین   قطعات شکسته اطلاع داشت و همیشه با لبخندبه انها نگاه می کرد.او هرگز این خرده قطعات گلدان شکسته را ازپای درخت جمع نکرد