حکایت من و شیخ بهایی و خیالی بخارایی
در آتشِ عشقت، گُلِ دل داده جوانه.
سرگشته به دریای غم ، از پیِ کرانه.
ای تیرِ غمت را دلِ عشاق نشانه.
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه.
****************************
او شیخِ مزور ( مرغ مقلد) شد و من کافرِ ملحد.
او حد زندم ، که توبه کن ، می خور و فاسد.
از توبهء جبری بشدم مومنِ جاهد.
گه معتکفِ دیرم و گه ساکنِ مسجد.
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه؟ ؟
****************************
دردی کشِ آن مجلسِ رندانه تویی تو.
در هر نظرم ، ساقیِ میخانه تویی تو.
در چشمِ تر از گریهء مستانه تویی تو.
مقصودِ من از کعبه و بتخانه تویی تو.
مقصود تویی ، کعبه و بتخانه بهانه.
**************************
پویای رهت ، غنچه آن خارِ گران دید.
این "منزوی" از تقربت ، سرِ نهان دید.
حافظ نظرت کرد و دلِ پیرِ مغان دید.
یعنی همه جا عکسِ رخِ یار ، توان دید.
دیوانه منم ، من که روم خانه به خانه.
***************************
واعظ به سخن ، دم به دم از عطر تو بوید.
در موسمِ گل ، لطافتِ قلبِ تو روید.
کو تاب و توانی که زِ دل ، یادِ تو شوید؟
هر کس به زبانی صفتِ حمدِ تو گوید.
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه.
***************************
تحریر ، مجالی به سپاسِ قلمِ توست.
تقریرِ ثنایی ، به تعالی قدمِ توست.
تسبیحِ خدایی که نعیمِ نَعَمِ توست.
(تضمینِِ معانی فقط از مرحمتِ توست)
تقصیرِ خیالی به امیدِ کرمِ توست.
یعنی که گنه را به از این ، نیست بهانه.
مخمس از مازیار طهماسب نیا (منزوی) تضمین از غزلِ خیالی بخارایی.
پی نوشت : مرغ مقلد بجای شیخ مزور و به موجب ِ حالتِ خود سانسوری است.
______________________________________________
با کسبِ اجازه از روانِ پاکِ شاعر خوش بیان جنابِ خیالی بخارایی و همچنین
حضرت شیخ بهایی که پیش تر این غزل را تضمین نموده بودند.

این هم عکس سه نفره من و شیخ بهایی و خیالی بخارایی.
این خودم هستم. البته تصویری از خودم است. نمی دانم از دیدن این چهره چه چیزی در مورد شخصیت من برداشت خواهی نمود. اما به عرض برسانم هدف از نهادن این تصویر فقط چهره نمودن به دوستان عزیزم است و هیچ منظور دیگری ندارم. به این وبلاگ باتمام کمبودها و دلتنگی های آن که بی شک از کمبودها و دل گرفتگی های صاحبش نشات می گیرد خوش آمدی دوست وبگذر من. (منزوی)