یک سکه یه قرونی داشت با یه تومان پول.یه تومانی که برای خرید نهارش بود. تصمیم گرفت شیر و خط کند و ببرد.با خودش گفت خوب اگر بردم با پولش  ساندویچ و نوشابه می خرم.نوشابه بهتر از ابه.تازه ساندویچ خالی  بدون نوشابه اصلا حال نمیده ....   سکه انداخت. باخت و اون روز بدون نهار بود.

هزار تومان پول داشت.رفت دم کله پزی برای نهار ...قاب درون استخوان رادید با خودش گفت...قاب میندازم و برنده می شم و برای شام هم کله می خورم. چشماش برق زد و دلش برای شام شب که قرار بود کله پاچه بخورد مالش رفت.. قاب انداختند..ای لعنت روزگار به این قاب بد قلق .اگر به جای خر اسب نشسته بود الان هم نهار خورده بود و هم پول شام هم تو جیبش بود.اما قاب بد نشین خر نشست و باخت.شام که نداشت  هیچی الان نهار هم نداشت.فقط بوی کله  پزی توی دماغش بود و ضعف در جانش.

خوب درسته فرش دستباف مال جهاز زنش بود و اونو از خونه ننه اش اورده بود.اونم از جهاز مادرش و چند نسل قبل.درسته کهنه بود.اما  دستباف بود.روی همون فرش نشست.تصمیم گرفت  تموم پولی که باخته بود رو یک طرف و فرش رو یک طرف بزاره و بازی کنه.اگه می برد حداقل اونشب  چیزی از دست نداده بود. نشستند برای  بازی. ای لعنت به این اس  بی پدر و مادر. اول اس خشت  اومد و او بانک رو خوند.ورق بعدی سرباز اومد.ورق سوم تک  پیک اومد و از  بیست و یک بالا زد.سوخت.هم پولها رفت و هم  فرش.از اونشب فقط  جای ناخن های زنش برصورت مرد ماند و کبودی مشت مرد بر چشمان زن.همان شب بود که اغاز قهر بزرگ زنش شد و  کارشان به طلاق کشید.

بازی بزرگ ... شب اخر بود.اصلا انگار دست ورق برگشته بود.اول شب برده بوداما از نیم شب شروع به باختن کرد.دم صبح شد.خیلی باخته بود.چندملیون.سند خانه اش راگذاشت یک طرف...تمام باخت ان شبش را یکطرف و باخت.سند را باخت.و یک ماه فرصت تا خانه را تخلیه کند.

مهلت یک ماهه برای تخلیه خانه سر امد.طلب کارها امدند.با خودش فکری کرد.تصمیم گرفت برای اخرین بار بازی کند و خانه اش را ببرد. و دیگر توبه کند.اما  چیزی نداشت که در مقابل سند خانه بگذارد.به اطراف نگاه کرد.کمی فکر کرد و ناگهان چشمش به اطاق بچه هایش افتاد.رنگش  پرید و پشتش  لرزید.فکرشومی کرده بود.پست ترین و پلید ترین فکر یک پدر.زشت ترین تفکر  یک مرد. وقتی پیشنهاد داد  دختر کوچکش را  بگذارد وسط و بازی کند حتی طلبکار ها هم اول تلخشان امد.اکراه داشتند. به هم نگاه کردند و سکوت کردند.اما تصویر دخترک در ذهن هر کدامشان وسوسه ای شیطانی ترسیم نمود.یکی به ساق دخترک اندیشید.دیگری به یاد کمر باریکش افتاد.یکی موهای بلندش را تصور کرد و دیگری لبانش را به خاطر اورد.

ساعتی بعد مرد در حالیکه کمرش خم بود توی خیابان قدم می زد .دخترش در  خانه ایکه در ان زاده شده و بزرگ شده بود در چنگال مردان اسیر بود...

مرد با خود فکر می کرد.چه چیز گرانبهایی دارد تا بگذارد وسط و بر سر حیثیتش که اکنون باخته بود  یک جا بازی کند...............