برجک-قسمت اول
سرباز های جدید با لباس تمیز.کوله های پر از خوراکی و وسایل که مادر با دلسوزی برایشان گذاشته بود. با صورت های افتاب سوخته و لاغر .اندام تراشیده که چربی اضافی را توی دوره اموزشی اب کرده بودند.خشن و مغموم دم درب ورودی پادگان ایستاده بودند. همگی به تازگی از مرخصی پایان دوره اموزشی برگشته بودند و اماده بودند برای اینکه باقی دوران خدمت سربازی را سپری کنند.هر یکی از شهر و دیاری.انهایی که اشنا داشتند و توانسته بودند کاری انجام دهند نزدیک شهر و دیار خودشان بودند .اما بیشتر بچه ها و خود من که دستشان از همه جا کوتاه بود با فاصله ای بالا تر از هزار و پانصد کیلومتر از منزلشان به این پادگان دور افتاده تقسیم شده بودند و به جایی امده بودند که در طول این سالهای دراز عمر هرگز و هرگز به هیچ بهانه ای گذرشان به ان استان هم نیفتاده بود.چه برسد به ان شهر. باری ورود به پادگان و مراسم معارفه و تقسیم بندی ها به سرعت انجام گردید.من و مهدی که به هم اعزام شده بودیم و با هم از یک شهر بودیم کنار هم ایستادیم.وبا هم تقسیم شدیم.هر دو به یگان مخصوص نگهبانی که همان یگان پاسدار باشد منتقل شدیم.برای نگهبانی های طولانی و شب نخوابی ها و برجک های دیده بانی......
این مهدی همشهری من بود اما قبل از خدمت او را نمی شناختم وتوی اموزشی هم به حساب همشهری گری با اوسلام و علیک پیدا کردم و از شرور بودنش زیاد خوشم نمیامد. روز اخر که برگه تقسیم راگرفتیم و محل خدمتمان مشخص شد خواهی نخواهی با هم نزدیک تر شدیم و قرار و مدار گذاشتیم. در پایان مرخصی با هم هماهنگ کردیم و بلیط خریدیم وعازم خدمت شدیم. روزی که میرفتیم هیچ کدام نمیدانست این اشنایی کوتاه است و به زودی یکی از ما تا ابد دیگری را نخواهد دید.و این مهدی بود که هر شب برایم از غصههایش می گفت و از عقده هایش و نداشتن مادر و زندگی زیر دست زن پدر و خیانت دوست دخترش که الان عقد کرده دوستش بود و........از همه بد تر اعتیادش به مواد که او را روانی و نا پایدار کرده بود.
یک شب صدای شلیک تیر ژ-3 همه پادگان را به هم ریخت .شلیک از برجکی که مهدی در ان پست می داد. وقتی افسر نگهبان و جانشین به طرف برجک رفتند کسی نمی دانست چه اتفاقی افتاده اما بعد از یکساعت که امبولانس حرکت کرد و پای برجک ایستاد و برانکارد حامل جسد مهدی بیرون اورده شد بیشتر افراد فهمیدند که مهدی با شلیک گلوله ژ-3 به سرش به زندگی خود پایان داده. او خود کشی کرد و تمام زجر ها و شکنجه هایش را با این کار به پایان رساند.از او یک سربدون کاسه و خالی از مغز مانده بود. زیرا شلیک ژ-3 بقدری قوی و منهدم کننده بود که از چهره و کله اش چیزی نگذارد و فقط ذرات مغزش را به سقف برجک بپاشاند. پایان بخش اول.
این خودم هستم. البته تصویری از خودم است. نمی دانم از دیدن این چهره چه چیزی در مورد شخصیت من برداشت خواهی نمود. اما به عرض برسانم هدف از نهادن این تصویر فقط چهره نمودن به دوستان عزیزم است و هیچ منظور دیگری ندارم. به این وبلاگ باتمام کمبودها و دلتنگی های آن که بی شک از کمبودها و دل گرفتگی های صاحبش نشات می گیرد خوش آمدی دوست وبگذر من. (منزوی)