سرباز های جدید با لباس تمیز.کوله های پر از خوراکی و وسایل که مادر با دلسوزی برایشان گذاشته بود. با صورت های افتاب سوخته و لاغر .اندام تراشیده که چربی اضافی را توی دوره اموزشی اب کرده بودند.خشن و مغموم دم درب ورودی پادگان ایستاده بودند. همگی به تازگی از مرخصی پایان دوره اموزشی برگشته بودند و اماده بودند برای اینکه باقی دوران خدمت سربازی را سپری کنند.هر یکی از شهر و دیاری.انهایی که اشنا داشتند و توانسته بودند کاری انجام دهند  نزدیک شهر و دیار خودشان بودند .اما بیشتر بچه ها و خود من که دستشان از همه جا کوتاه بود با فاصله ای بالا تر از هزار و پانصد کیلومتر از منزلشان به این پادگان دور افتاده تقسیم شده بودند و به جایی امده بودند که در طول این سالهای دراز عمر هرگز و هرگز به هیچ بهانه ای گذرشان به ان استان هم نیفتاده بود.چه برسد به ان شهر. باری ورود به پادگان و مراسم معارفه و تقسیم بندی ها به سرعت انجام گردید.من و مهدی که به هم اعزام شده بودیم و با هم از یک شهر بودیم  کنار هم ایستادیم.وبا هم تقسیم شدیم.هر دو به یگان مخصوص نگهبانی که همان یگان پاسدار باشد منتقل شدیم.برای نگهبانی های طولانی و شب نخوابی ها و برجک های دیده بانی......

این مهدی همشهری من بود اما قبل از خدمت او را نمی شناختم وتوی اموزشی هم به حساب همشهری گری با اوسلام و علیک پیدا کردم و از شرور بودنش  زیاد خوشم نمیامد. روز اخر که برگه تقسیم راگرفتیم و محل خدمتمان مشخص شد خواهی نخواهی با هم  نزدیک تر شدیم و قرار و مدار گذاشتیم. در پایان مرخصی با هم هماهنگ کردیم و بلیط خریدیم وعازم خدمت شدیم. روزی که میرفتیم هیچ کدام نمیدانست این اشنایی کوتاه است و به زودی یکی از ما تا ابد  دیگری را نخواهد دید.و این مهدی بود که هر شب برایم از غصههایش می گفت و از عقده هایش و نداشتن مادر و زندگی زیر دست زن پدر و خیانت دوست دخترش که الان عقد کرده دوستش بود و........از همه بد تر اعتیادش به مواد که او را روانی و نا پایدار کرده بود.

یک شب صدای شلیک تیر ژ-3 همه پادگان را به هم ریخت .شلیک از برجکی که مهدی در ان پست می داد. وقتی افسر نگهبان و جانشین به طرف برجک رفتند کسی نمی دانست چه اتفاقی افتاده اما بعد  از یکساعت که امبولانس حرکت کرد و پای برجک ایستاد و برانکارد حامل جسد مهدی بیرون اورده شد بیشتر افراد فهمیدند که مهدی با شلیک گلوله ژ-3 به سرش به زندگی خود پایان داده. او خود کشی کرد و تمام زجر ها و شکنجه هایش را با این کار به پایان رساند.از او یک سربدون کاسه و خالی از مغز مانده بود. زیرا شلیک ژ-3 بقدری قوی و  منهدم کننده بود که از چهره و کله اش چیزی نگذارد و فقط ذرات مغزش را به سقف برجک بپاشاند.            پایان بخش اول.