با تو
با تو اما ،دریا با من مهربانی می کند.
با تو اما ،پرندگان این سرزمین،خواهران شیرین زبان منند.
با تو اما ، سپیده در صبح ، بر گونه ام بوسه میزند.
شریعتی
با تو اما ،دریا با من مهربانی می کند.
با تو اما ،پرندگان این سرزمین،خواهران شیرین زبان منند.
با تو اما ، سپیده در صبح ، بر گونه ام بوسه میزند.
شریعتی
هر بار که خوابش می برد، باخودش می اندیشید این اخرین باریست که چشمانش به هم می رود . بیداری در کار نخواهد بود. حباب را پر کرد ، به اندازه اتشی زیر حباب لغزید و آبی غلیظ جاری شد. و ماسید. به نقش نگاه کرد و تفسیر کرد. دختری زیبا را دید که دسته گلی در دستانش است و به او هدیه می دهد. لبخند زد. غافل از این که در همان دم مجلسی شکل گرفته بود و دختری که دوستش می داشت در آن مجلس بله میداد به آغاز زندگی جدیدی که اثری از او در آن نبود.
حرکت آتشی مهربان زیر حبابی شفاف و جریان یافتن سیالی زلال و درخشش دودی سفید در اسمان حباب.
---------------------------------------------------------------------------------------------
آن جریان زلال سرد شد و شکل گرفت. به آن نگاه کرد و نقش را تفسیر کرد.پهلوانی دید با بازوانی ستبر و ته سبیلی مردانه،با خودش لبخند زد...
به یاد امیر پسرش افتاد و با خوش باوری گفت: ناز مرد. عجب شیر مردی دارم. قربون بازو هایت . غافل از این که نیش سرنگ همان دم تمامی محتوای سرنگ را در رگ و پی پسرش قی کرد و او به احتضار افتاده بود.
و آتش های بعدی......
-----------------------------------------------------------------------------------------
حباب بعدی. توهم های بیشتر و نکبت بیشتر. و خوابی که در آن دیگر حتی رویای زیبا نبود و مرگی که با نفرت همراه بود و نمی آمد تا پایان بدهد به زشتی های یک فکر مسموم که روزی اندیشه خلقت انسان و پندار ساختن جهان در آن پرسه میزد ولی امروز در تخدیر کریه شیشه ای رنگ یک حباب ، فقط و فقط درخشش مرگ را طلب می کرد و نگران بود ،نگران مرگی که نمی آمد و اجبار داشت به وول خوردن کرم گونه در لجن زاری به نام دنیا.
همخوابی با من دستمزدی طلب نمی کنند.
آنها فقط پول کرایه برگشت به خانه و شام شب خانواده گرسنه شان را از من
می گیرند.
پس.زنده باد فواحش خوش مرام سرزمین من.
ایام کودکی را به یاد می اورم.روزهایی که با دست دادن فرصت برای سفر به شهر زادگاهمان اماده می شدیم و سفر خسته کننده اغاز می شد.سفر به شهری کوچک اما بسیار مهم و تاثیر گذار در تاریخ معاصر. شهر مسجد سلیمان. در میان تمام هیجانات کودکانه و ذوقی که هنگام پایان سفرخسته کننده و ورود به شهر وجودمان را فرا می گرفت.دیدن یک شی غریب و مرموز در طول مسیر تا منزل پدر بزرگ چشمان شیطنت بار و کنجکاوم را به خود جلب میکرد و مرا در اندیشه ای غریب توام با احساسی گنگ فرو می برد و ان جسم سخت و سنگین چیزی نبود بجز شیر سنگی. اری شیر سنگی تراشیده شده توسط سنگ تراشی نه چندان هنرمند ایستاده بر مزار ابدی شیر مرد بختیاری.شیر مردی که روزی از روزها دیگر صبرش تمام شده بود.سینه اش از بار دروغ و خیانت انسانها سوخته بود. گلویش از نامردمی افراد پیرامونش گرفته بود .بغض کرده بود اما بغضی که نمی شکست و قصد داشت تا مرد لر را بشکند. ناگهان درون مرد تکانی خورد.شیر نری که درونش خفته بود بیدار شد. غرید و نعره کشید و نفس داغش به قلب مرد گرما داد.بر پیکر روزگار غدار پنجه کشید و عزم قیام کرد. دست مرد بختیاری ناخود اگاه به سمت تفنگش رفت یا شمشیرش و یا شش پری که داشت. شیرغران درونش جهید و مرد نیز برخواست. انتقامش را گرفت.اتش قلبش را سرد کرد.بار سینه اش را سبک کرد.اما در وانفسای سلطه خشم برعقل خودش نیز اسیر چنگال قدرتمند مرگ گردید و بهای شرافتمندی و نیکنامی را با خون خود پرداخت. از ان روز تا کنون سالهاست که شیر غرانی که در ضمیر مرد بود در قالبی سنگی فرو رفته و بالای مزار مرد کشته شده بختیاری ایستاده و داستان رشادتها و شجاعتهایش را به گوش تمام رهگذران می رساند.ان شیرها با قلبی سنگی در سینه و داغی از زخمه تیشه بر پیکر. سر خود را به اسمان گرفته اند و حکایتها دارند از شیر مردان بختیاری خفته در خون.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت-این هم یک روایت که در وبلاگ های قبلی چتری برای بارون نوشته بودم.
مرد آهنگر :زن پاشو که خدا کمکمون کرده-سفارش چندین هزار تیغ و سر نیزه جدید گرفتم. خرج درس خوندن پسرمون در اومده. زن: خدا رو شکر ، می دونستم خدا کمک می کنه . هزینه درس خوندن پسر بزرگمون در میاد.و مرد جلوی کوره رنج کشید و عرق ریخت.وتیغ ها را تحویل می داد. و با دستمزدش پسر در مکتبی درس ازادگی می خواند و رشد می کرد.روزی که پایان کار مرد نزدیک شد. در ذهن جوان جرقه ازادی درخشید و برخواست....روی پیکر بیجان جوان..رد زخم های عمیقی بود که ازتیغ های ساخت پدرش ایجاد شده بود.و مادرش تا اخر عمر اشک وخون را با هم در آمیخت.
حکیم زودتر از همیشه مطب را تعطیل کرد و به خانه رفت. خبر خوبی برای خانمش داشت. سلام-سلام امروز زود آمدی منزل؟خبر خوشی دارم. امروز مسئول درمان و طبابت بیماران ارگ حکومتی شدم. دستمزدش بالاست. هزینه سفر فرزندانمان به خارج فراهم شد.و زن لبخند زد طبیب دستمزد را گرفت و بیماران ارگ را به خوبی درمان کرد.فرزندانش توسط حکم یکی از همان بیماران که از مرگ رها شده بود و به دست چند نفر از همان بیماران به قتل رسید. به جرم عبور از خیابانی که تعدادی از فقرا در انجا درد گرسنگی را فریاد زدند و فرزند او رهگذر اتفاقی آن خیابان بود...... و این شادی ها و غم ها ادامه دارد...
جوجه کوچک در لانه تکانی خورد. روزهای گذشته را به یاد اورد.قبلا به محض انکه ناراحت میشد از سرما یا گرما گله می کرد .ان شبهایی که بهانه می گرفت و بی خواب می شد مادرش برایش حرف می زد. برایش قصه می گفت.از رودخانه ای زیبا از محلی که درانجا اب زلال میان چندین پل زیبا جاری بود .از ابی که با صفای مردمانش جاری بود.ابی که شیرینی اش را از شیرین سخنی مردم شهرش گرفته بود و صافی اش از پاکی قلب مردان و زنان هنرمند ان دیار حاصل بود. از رودی که زاییده می شد از دل کوهستان و جاری میشد در پهنه دشت. شجاعت و انسانیت را از منش مردم کوهستان اورده بود و هنر و فرهنگ را در دشت اموخته بود .و چه زیبا بود رودخانه زیبای زنده رود.زنده رود بسیار زیبا و خروشان در خاطر جوجه شکل گرفته بود.با اینکه انرا ندیده بود اما وجب به وجبش را از حفظ بود. مادرش از خاطراتش می گفت .از پلهای زیبایش که فخر جهانی بودند. از مردم با صفایش که صبها و عصر ها باقی مانده نان سفره هاشان را برای پرندگان مهاجر میهمان در بستر رود می اوردند و چه زیبا بود هیاهو وقیل و قال پرندگان انگاه که خرده نانها را از دست مردمان بخشنده سرزمین سپاهان می گرفتند و با انها زمستان سرد این شهر را به گرمی سپری می نمودند.--راه دشوار بود .انگاه که جوجه یکساله از خستگی سفر می گفت .مادرش امید ساحل زیبای زنده رود را می داد. وقتی جوجه یکسال از گرسنگی می گفت مادرش از خرده نانهای سفید و خوش عطری برایش می گفت که از سفره اصفهانی ها باقی مانده بود و انها برای پذیرایی از پرندگان نانها را با خود تا لب رود می اوردند و در اب می ریختند.
شب بود که دسته کوچنده مرغان به فراز شهر رسیدند. انها با هوش خود دریافته بودند که بالای شهر و بر فراز پلها هستند.اما یک جای کار غریب بود.........سپیده بی رمق امد. خورشید شرمنده بیدار شد.فرشته ها اسیر و به زنجیر شده تکان خوردند.دیگر در سفره مردان و زنان اصفهان نانی به حد کافی نبود تا بتواند حتی شکم کودکانشان را سیر کند .چه برسد به انکه باقی اش صرف پذیرایی مرغان میهمان گردد. هرچه جوجه یکساله از مادرش در مورد اب زیبای رود پرسید .مادر با نگاه به بستر خشکیده رودخانه .فقط شرمنده و سر بزیر بود.البته محل درست بود و پلهای زیبا بودند اما ابی نبود- چه شده است؟ اب رود خانه خروشان کجاست؟ پرندگان بی هدف و خسته در اسمان می چرخیدند. ناگهان در بستر خشکیده رودخانه جریان باریکی از اب توجه مرغان را جلب نمود و چقدر این اب زلال بود و درخشان می رفت.اما کم بود .ولی خوب هر چه بود ابی زلال بود.و برای مرغان از راه رسیده نعمتی بود.
برای رفع تشنگی یکی از مرغان لب جوی باریک که در بستر خشک رود در جریان بود نشست و کمی اب خورد.اه اه این اب زلال چقدر شور است؟دلیلش چیست؟جواب سوال را پیر ترین درخت باغ می دانست. به مرغ جوان گفت.سالها ی سال چشم مردم به دیدن خوبی عادت داشت.انچه چشمشان می دید برای قلبشان تعریف می کرد و از قلبهای این مردم رودی خروشان جاری بود.
امروز دیگر چشمها از شدت دیدن بدی ها به تنگ امده و مردم اینجا چشم بر تمام بدی دنیا بسته اند.اکنون قلبها سخن از شیرینی روزگار خوش گذشته می کنند و این اب باریک و زلال که بسیار شور مزه است.اشکیست که از چشم به هم بسته این مردان و زنان جاریست
-------------------------------------------------------------------------------------------
این هم یک داستان از وبلاگ قبلی که با توجه به خشک شدن مجدد رود خانه لازم دیدم برای دوستان جدید هم بگذارم.سپاس