برجک-قسمت دوم
مهدی تازه خودشو توی محیط پیدا کرد.شروع کرد به شناسایی افراد و محل هایی که به نحوی ارتباط با مواد داشت.ادمهای پایه رو شناخت و شروع کرد.داشت غم های همیشگی شو با استفاده از تخدیر ذهن فراموش می کرد.اما یه چیز جدیدی تو زندگیش اومده بود که مثل سوهان ذهنشو رنده می کرد....خاطرات.
چطوری پسر؟ حالت خوبه؟
خدای من این کیه؟
منم کنارتم نگاه کن.....به تفنگش نگاه کرد.چیزغریبی داخلش دید.حس قدرت و انتقام.احساس کرد دوستی پیدا کرده که باش درد دل کنه و ازش یاری بگیره. اه تویی؟ اره منم اسلحه ژ-3 خودت .چرا اینقدر پکری؟ همشتو فکری؟
و مهدی اینگونه تموم درد دلهای سالهای دلتنگی رو برای اسلحه سرد و برجک خالی تعریف می کرد.از روزی که به یادداشت تنها بود.درد بی مادری.خواهر و برادراش از زن پدر بودند و او تفاوت روحس می کرد.شاید هم زیادی حساس بود؟ هر حرف نامادری براش پر از نیش و کنایه بود. شاید زن بیچاره بدون منظور بگفت اما مهدی با منظور برداشت کرد. گذشت و گذشت.بزرگتر شد و به دنبال کسی بود که عشقش ، محبتش رو ، و تنهاییش رو با او قسمت کنه. پیدا شد.دخترکی که همیشه وقتی مهدی رو می دید لبخندش رو بدرقه اش می کرد. ایادختر زیبا بود؟ شاید. اما سیاه چشم و سرخ لب بود.و همین کافی بود تا پسرک روبه بند بکشه. بندی نامرئی که از هر زنجیری محکمتر بود. اولین کلام ها و اولین نامه ها.شرم در چهره دخترک باعث سرخی گونه هایش می شد .همین ها مهدی روبیچاره کرد.اما مهدی نمیدانست این موجود ظریف و زیبا چقدر قابلیت سخت بودن را دارد.چند ماه گذشت.تمام پول مهدی خرج هدیه برای دخترک می شد و هر چقدر مهدی بیشتر اسیر می شد دخترک هوایی تر می شد و چشمانش به سمت پسرانی با موقعیت بهتر میچرخید تا اینکه اتفاق شوم رخ داد. مهدی متوجه شددخترک بانزدیک ترین دوستش ارتباط دارد و او بازیچه ای بین انها شده. اول خرد شد و شکست.بی صدا شکست.تلخی انسان را چشید و انتقام گرفت. روزی که می دانست دختر در خانه تنهاست به همراه سه نفر لات به در خانه رفت.ظهر بود.از در بالا رفت و وارد حیاط شد.در را باز کرد . همه داخل شدند و به اطاق دختر رفتند. یک دست جلوی دهان دخترک.یکی به لباسش و یکی هم سیلی بر صورتش زد.دخترک خار شد.اسیر شد و انتقام گرفته شد .مهدی داستان را برای سکوت سرد ژ-3 و برجک سیاه تعریف کرد. انها خندیدند و گفتند.افرین .احسنت به تو .مردانگی کردی. و او ژ-3 را در اغوش کشید و ماشه اش را نوازش نمود...........
این خودم هستم. البته تصویری از خودم است. نمی دانم از دیدن این چهره چه چیزی در مورد شخصیت من برداشت خواهی نمود. اما به عرض برسانم هدف از نهادن این تصویر فقط چهره نمودن به دوستان عزیزم است و هیچ منظور دیگری ندارم. به این وبلاگ باتمام کمبودها و دلتنگی های آن که بی شک از کمبودها و دل گرفتگی های صاحبش نشات می گیرد خوش آمدی دوست وبگذر من. (منزوی)